۸ تیر ۱۳۹۴

گذر باید کرد

هر آغازی را پایانی می باید.

۱۱ فروردین ۱۳۹۴

فراموشم نکن

به تو فکر می کنم. به چیزهای دیگر هم. اما بیشتر ثانیه های هر روزـام به اندیشه در باره ی تو می گذرد.

به چیزهای مختلف. به لبخندـات فکر می کنم، و این که هر بار همزمان چشم هات را هم می بندی، برای ثانیه‌ای. دل ام هم برای ثانیه‌ای می لرزد. به چشم هات، که عجیب انحنایی دارند. به دیگر منحنی‌های بدن ات نیز می اندیشم.

بیشتر به آینده می اندیشم. لحظه‌هایی که با هم خواهیم داشت. خنده‌هایی که با هم خواهیم کرد. گریه‌هایی... (اوکی، گریه کم تر، ولی شاید داشته باشیم.) به شام‌هایی که با هم خواهیم خورد. به فیلم‌هایی که با هم خواهیم دید (و هله‌-هوله هایی که خواهیم خورد (هله‌ـ‌هوله به "هـ" نوشته می‌شد؟)). همین طور به یک عالمه چیزهای دیگرِ زیبا و نازیبا و گفتنی و ناگفتنی. 

به همه‌ی این‌ها که فکر می‌کنم دلم خب از شوق می‌تپد. بر خورد می‌لرزم.

ولی می‌ترسم همین طور. می‌ترسم که در عین نزدیکی فراموش شویم. فراموش کنیم که چه دل مان روزی می‌تپید برای این همه. 

فراموش‌ات نمی‌کنم. تو هم فراموش‌ام نکن!

۱۰ فروردین ۱۳۹۴

ملالی نیست

نه نیست. همه چیز خوب است. 

۳ فروردین ۱۳۹۴

فرخنده

فرخنده یک انسان بود.

۲۶ اسفند ۱۳۹۳

نخست

روزی که نخست دلم لرزید.

۲۵ اسفند ۱۳۹۳

مدتی ست...

مدتی ست که در این خانه هیچ نگفتیم. خانه سرد است. آتشی باید برافروخت.