۲۶ دی ۱۳۹۱

بیزار ام

شمار آن چه بیزار ام از آن بسیار نیست، لیک بیزار ام از فرهنگ چند (دو، سه، چهار، و در برخی روایات، خیلی و بسیار و بی شمار و قس الاهذا) هزار ساله که دروغی ست آشکار، و هه، افسوسی ست آشکارتر اگر راست است، که هیچ از آن نمی بینم. بیزار ام از پای پوش های مردانه که تق-تق می کنند به هنگام گام زدن؛ به ویژه آن زمان که خشنود سر برمی آری به طلب دخترکی زیباروی و مردی کریه می یابی با محاسنی انبوه. و نیز، بیزار ام از "عنعنات" که درنیافتیم چی ست، جز قل-قله ی شکم های بسیار-بد-خورده و واژه هایی تهی و بدبو، و نیز قل-و-زنجیری بر پاهام هر گاه که خواستم سبکبال پرواز کنم. بیزار ام از کرزی: بیزاری گری از او پسندیده است (من چنین یافته ام). و سرانجام بیزار ام از دوهزار و چهارده، که پایان می دهد بر همه تن آسایی هام، و نیز وقتی که رسید و شد، دیگر نیست که سرگرم کند مرا با "آگاهان سیاسی" و کارشناسان تلویزیونی. آری بیزار ام.

۱۸ دی ۱۳۹۱

مصلحت

... لیک صادقانه اگر بنگریم، کی ست که بگوید، و بتواند، آن چه را که "مصلحت" می‌نامند یکسره نادیده بیانگارد، در کِش‌ـ‌مَکِشِ سیاسیِ افغانستان، و سپس، پای‌بندیِ خویش را بدان نگاه دارد؛ پس از آن که پیروز از رقیبان بر کرسیِ قدرت نشست؟ بی‌گمان در این گیر‌ـ‌و‌ـ‌دارِ زرگرانه، هیچ کس را بی‌دامني تر نیست، و چه نظرگیر، که همه آن‌ها خود بر آفتاب افکنده‌اند دامنِ خویش را، و می‌پندارند، چشمي نیست بینانه‌یِ این همه!

۱۷ دی ۱۳۹۱

دهه‌یِ شصت

باور نمی‌توانم کرد آن چه از نیکِ دهه‌یِ شصت ‌می‌گویند و افسوس می‌خورند بر ازـ‌دست‌ـ‌رفتن‌اش و آروزیِ ناممکن می‌کنند به دو باره‌‌ـ‌شدن‌اش، چیزي ست جز فراق‌زدگیِ همیشگی و انسانیِ ما، و البتّه، خوارداشتِ امروز که زیر‌ِ‌ـ‌بینی‌ـ‌وار نادیده می‌انگاریم.

۱۵ دی ۱۳۹۱

پس از هر نبردی

از بحث قومیت اگر (لحظه ای) بگذریم، در تمام این ده سال نیک دریافته ایم که خشونت درمان خشونت و گزاف کاری نیست، بل فقط می تواند هیمه افزاید بر آن آتشی که گزاف کاران می افروزند. سر انجام پس از این همه خون، باید نشست و گفت‌ـ‌و‌ـ‌گو گفت. این بی تردید همان است که پس از هر نبردی می کنند. آن چه کرزی می کند از دید من همین است. گمان نمی توانم کرد هر کسی، که به جای کرزی می بود، کمابیش جز این می کرد که او کرده است.