۲ مرداد ۱۳۹۰

یا مرگ یا عشق

یا باید مُرد یا باز عاشق شد.

محبوب

فقط دوست نداشتم خیال کند، که فرقي هم نمی‌کرد البتّه، که خیلي محبوب شده است؛ که به‌راستي هم شده بود.

۱ مرداد ۱۳۹۰

با من حرف نمی‌زنی

- تو که هیچ وقت با من حرف نمی‌زنی، پس چه‌طور می‌توانی بگویی دل‌ات برام تنگ شده؟
- [عاشقِ تنهایی‌ام هستم. تنهایی‌ام را خویي شگفت است، دیوانه‌وار به‌دنبال‌اش می‌گردم. پیداش که می‌کنم، می‌خواهم از پیش‌ام برود...]

کابل، چند وقت پیش [شاید هم همین دیروز]

۳۰ تیر ۱۳۹۰

داغ

لبان‌ات داغ است، خُب می‌سوزانَد‌‌َـ‌ام.

لنگه‌جوراب

امروز آرزو کردم که کاش می‌شد روزی در یخچال به‌دنبالِ لنگه‌جوراب‌ام بگردم.

۲۹ تیر ۱۳۹۰

۲۸ تیر ۱۳۹۰

در‌ـ‌راه‌ـ‌بودن

عشق را هیچ گاه رسیدني نبود‌ه است. (آیا به راستی؟) فقط در‌ـ‌راه‌ـ‌بودني ست پرخطر.

لب

به لیوانِ آب‌اش نگاه می‌کنم. آن جاست رو‌ـ‌به‌ـ‌روی‌ام. اندکي از آبي که نوشیده بود در لیوان مانده است. جایِ لب‌اش نیز بر لبه‌یِ لیوان. لبان‌ام بر خود می‌لرزند.

۲۷ تیر ۱۳۹۰

و باید گذشت

غصّه‌ها را نباید کم کرد؛ شاید بشود به غصه‌ها لبخند زد و گذشت.

۲۶ تیر ۱۳۹۰

۲۳ تیر ۱۳۹۰

عاشقی نکردیم

آه آری، دوست نادیده‌یِ دیرینه‌ای باز به یاد‌ـ‌ام آورد که ساعت‌ها ست عاشقی نکرده‌ام و به یاد‌ـ‌ام آورد‌ که، آه، چه دشوار شده است عشق ورزیدن...

و با این به‌ـ‌یاد‌ـ‌آوردن اندوه چه سخت مرا در بر گرفته است...

۱۳ تیر ۱۳۹۰

از رنجی که می بریم

و که چه می داند از رنجی که می بریم؟ و مدتی ست هیچ ننوشته ایم: شاید یک هفته، دو هفته، یک ماه، و شاید یک سال. و حتا چه می دانند از رنجی که می بریم اگر این چند سال است که هیچ ننوشته ایم. شاید این زمان نیست که در کار است و سنجه ای. شاید...

و رنجی که می بریم از ننوشتن چه رنجی می تواند بود. رنجی که... که دیگر رنج نیست. که درد-اش احساس نمی توانی کرد. که... که هیچ دردی نیست. که این خود چه رنجی می تواند بود.

و شاید این نوشتن، یا بهتر است بگویم ننوشتن، نیست، که دردی نیست و رنجی هست. این من ام که مرا دردی نیست، که رنجی هست.

مرا عشق ای می باید و دردی. آری مرا او می باید. و مرا ست که چون شوکرانی نوش اش کنم. لبان ام از برای چنین عشقی بر خود می لرزند... آه، آری، یاد-ام آمد و با این به-یاد-آوردن چه دردی مرا در بر گرفت: لبان ام چه بر خود می لرزیدند زمانی پیش، (آه که چه زمانی بود،) که شوکران بر لب مستانه در کنار عشق پای می کوبیدم. و دستان ام نیز، و آری و دستان ام نیز، چه بر خود می لرزیدند... آه چه رشکی می برم به آن روزگار. کودکانه عشقبازی ای می کردیم. و هیچ هشیار نبودیم بر رسم زمانه.