۲۱ آذر ۱۳۹۰

تشنه

به روشنی جویبار به تو نزدیک می‌شوم؛ مرا تشنه‌ای می‌باید، که سیراب‌اش کنم.

۳۰ آبان ۱۳۹۰

چادر

امروز نوشته‌ای می‌خواندم که ناگاه نکته‌ای به یاد‌‌‌ـ‌ام آورد؛ گویي چندي بود فراموش‌ام شده بود.

باري، یکسره از یاد برده بودم، که "من بدن‌ام را می‌پوشانم که نشان‌اش بدهم." آری می‌دانم، این خود چه ناسازه می‌نماید خویش را؛ و چه یکسره ناسازه نیز هست. 

"چادر" برایِ پوشاندن نیست، بل که بر آن است که بر آفتاب افکند آن چه می‌خواهد.

۱۰ آبان ۱۳۹۰

آزاد شدیم؟

به دشوار بتوان انقلاب را راهی برایِ رسیدن به ارزش‌هایِ دموکراتیک، آزادی‌خواهانه، و کثرت‌گرایانه دانست. این‌ها بیش‌تر در زمینه‌ای آرام و کم‌-کم دست‌یافتنی می‌توانند بود. انقلاب اما با نیرویِ گستاخ و سهمناک خود همه‌یِ ارزش‌ها را در هم می‌ریزد و بر آن است که ارزش‌هایی نو در هم اندازد. در این میانه، آنان سود می‌برند که بیش از دیگران تندرَوی را بر درنگیدن، و گزافه را بر اندیشه و رواداری، برتر شمارند.

و امروز در لیبی نیز، همه‌یِ نیروهایِ دموکرات و آزادی‌خواه، و همه‌یِ زنان، شاید از خود می‌پرسند، نتیجه‌یِ همه خون‌هایی که ریخته شد، فقط آزادیِ چندهمسری بود؟!

۸ آبان ۱۳۹۰

فقط اگر رهبر بخواهد


این نکته‌ای ست بس نظرگیر: اگر رهبر بخواهد "دستور" بازنگری بدهد، دیگر همه‌پرسی برای چی ست؟! لابد شاید رهبر از پیش نتیجه‌یِ همه‌پرسی را می‌داند. خب، او را گریزي هم نیست از این کارها، چرا که با مقامي ( و البتّه خوی‌ـ‌و‌ـ‌خیم ای) که دارد، می تواند چیزها را از پیش بداند؛ و به راستی چرا که نه!

۳ آبان ۱۳۹۰

۱ آبان ۱۳۹۰

و فقط لبخند می‌زنیم

هیچ دوست ندارم بگویم، ولی روزهایِ دشواری ست. رنگِ رخساره‌ام هیچ خبر نمی‌دهد از سرِّ درون. بزک می‌کنیم و لبخند هم که ارزان می‌فروشیم.

۲۷ مهر ۱۳۹۰

اعتصاب غذا

من نیز روزی برایِ این که خاک دیگر بوی نم گذشته را ندارد، برایِ این که باران دیگر شهوتناک‌ام نمی‌کند، برایِ این که هوا دیگر خوردنی نیست، برایِ این که دختر همسایه دیگر به من لبخند نمی‌زند، برایِ این که عشق را دیگر کسی هوس نیست، و برایِ دیگرهایِ بسیارِ دیگری اعتصابِ غذا می کنم.

۱ شهریور ۱۳۹۰

فقط یک بار

حُسنِ این فقط‌ـ‌یک‌ـ‌بار‌ـ‌عاشق‌ـ‌شدن در چی ست؟

۲۲ مرداد ۱۳۹۰

زخمام

"زخماي آدم فقط براي خودشه. داد نكش، هوار نكش. آروم و بي سر-و-صدا همه چيزو تحمل كن." (شب يلدا)

۲ مرداد ۱۳۹۰

یا مرگ یا عشق

یا باید مُرد یا باز عاشق شد.

محبوب

فقط دوست نداشتم خیال کند، که فرقي هم نمی‌کرد البتّه، که خیلي محبوب شده است؛ که به‌راستي هم شده بود.

۱ مرداد ۱۳۹۰

با من حرف نمی‌زنی

- تو که هیچ وقت با من حرف نمی‌زنی، پس چه‌طور می‌توانی بگویی دل‌ات برام تنگ شده؟
- [عاشقِ تنهایی‌ام هستم. تنهایی‌ام را خویي شگفت است، دیوانه‌وار به‌دنبال‌اش می‌گردم. پیداش که می‌کنم، می‌خواهم از پیش‌ام برود...]

کابل، چند وقت پیش [شاید هم همین دیروز]

۳۰ تیر ۱۳۹۰

داغ

لبان‌ات داغ است، خُب می‌سوزانَد‌‌َـ‌ام.

لنگه‌جوراب

امروز آرزو کردم که کاش می‌شد روزی در یخچال به‌دنبالِ لنگه‌جوراب‌ام بگردم.

۲۹ تیر ۱۳۹۰

۲۸ تیر ۱۳۹۰

در‌ـ‌راه‌ـ‌بودن

عشق را هیچ گاه رسیدني نبود‌ه است. (آیا به راستی؟) فقط در‌ـ‌راه‌ـ‌بودني ست پرخطر.

لب

به لیوانِ آب‌اش نگاه می‌کنم. آن جاست رو‌ـ‌به‌ـ‌روی‌ام. اندکي از آبي که نوشیده بود در لیوان مانده است. جایِ لب‌اش نیز بر لبه‌یِ لیوان. لبان‌ام بر خود می‌لرزند.

۲۷ تیر ۱۳۹۰

و باید گذشت

غصّه‌ها را نباید کم کرد؛ شاید بشود به غصه‌ها لبخند زد و گذشت.

۲۶ تیر ۱۳۹۰

۲۳ تیر ۱۳۹۰

عاشقی نکردیم

آه آری، دوست نادیده‌یِ دیرینه‌ای باز به یاد‌ـ‌ام آورد که ساعت‌ها ست عاشقی نکرده‌ام و به یاد‌ـ‌ام آورد‌ که، آه، چه دشوار شده است عشق ورزیدن...

و با این به‌ـ‌یاد‌ـ‌آوردن اندوه چه سخت مرا در بر گرفته است...

۱۳ تیر ۱۳۹۰

از رنجی که می بریم

و که چه می داند از رنجی که می بریم؟ و مدتی ست هیچ ننوشته ایم: شاید یک هفته، دو هفته، یک ماه، و شاید یک سال. و حتا چه می دانند از رنجی که می بریم اگر این چند سال است که هیچ ننوشته ایم. شاید این زمان نیست که در کار است و سنجه ای. شاید...

و رنجی که می بریم از ننوشتن چه رنجی می تواند بود. رنجی که... که دیگر رنج نیست. که درد-اش احساس نمی توانی کرد. که... که هیچ دردی نیست. که این خود چه رنجی می تواند بود.

و شاید این نوشتن، یا بهتر است بگویم ننوشتن، نیست، که دردی نیست و رنجی هست. این من ام که مرا دردی نیست، که رنجی هست.

مرا عشق ای می باید و دردی. آری مرا او می باید. و مرا ست که چون شوکرانی نوش اش کنم. لبان ام از برای چنین عشقی بر خود می لرزند... آه، آری، یاد-ام آمد و با این به-یاد-آوردن چه دردی مرا در بر گرفت: لبان ام چه بر خود می لرزیدند زمانی پیش، (آه که چه زمانی بود،) که شوکران بر لب مستانه در کنار عشق پای می کوبیدم. و دستان ام نیز، و آری و دستان ام نیز، چه بر خود می لرزیدند... آه چه رشکی می برم به آن روزگار. کودکانه عشقبازی ای می کردیم. و هیچ هشیار نبودیم بر رسم زمانه.

۹ خرداد ۱۳۹۰

باری دیگر

باری دیگر در برابر باد پای خواهم کوفت.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

خونسرد

خونسرد می خواهد بداند من چه خواهم کرد، همیشه... ولی من خونسردتر هیچ نخواهم کرد.

۲۲ فروردین ۱۳۹۰

اسپم خوانی

این قدر حوصله ام سر رفته که دارم ایمیل های اسپم را می خوانم!

۱۸ فروردین ۱۳۹۰

حس و حال

نوشتن ام نمی آید، همین.

۱۵ اسفند ۱۳۸۹

...

خسته ام.

۱۲ اسفند ۱۳۸۹

شتاب

آی زندگی! بسیار به شتاب می روی، درنگی کن!

۵ اسفند ۱۳۸۹

تاب

نمی دانم تا کی می توانم تاب آورد، لبریز ام.

۳ اسفند ۱۳۸۹

... و نه معشوق!

همیشه دوست داشته ام عاشق باشم، و نه معشوق!

۲ اسفند ۱۳۸۹

عشق که می ورزی

عشق که می ورزی، دیوانه باش.

۱۹ بهمن ۱۳۸۹

انقلاب

خواست آزادی را با انقلاب چه کار!

۵ بهمن ۱۳۸۹

زنان آزادتر اند

نیک که بنگری، مردان را بیش از زنان در بند پندارها و هنجار ها می یابی. پوشش را می گویم: زنان بسیار بیش تر از مردان فرصت انتخاب گری دارند و گونه گونی گزینش شان نیز بسیار بیش تر است.