۴ مرداد ۱۳۸۹

عشقِ خاموش

عاشقی‌ام خاموشانه است. ای کاش، می‌دانستم چه‌گونه عشق‌ام را وادارم مستانه فریاد زند.

۳ مرداد ۱۳۸۹

تو‌ـ‌در‌ـ‌تو

من "تو‌ـ‌در‌ـ‌تو" نیستم. این گرهِ زلفِ یار است که تو‌ـ‌در‌ـ‌تو در بند‌ـ‌ام کرد.

۲۶ تیر ۱۳۸۹

هنوز پاریس نرفته‌ام

[مدتي ست که می‌خواهم صفحه‌یِ "وب‌نویس" را سر‌ـ‌و‌ـ‌رو‌یي بدهم. نه‌ این که، در این که هست گره‌اي در کار است، که کارِ ما خود از روزِ نخست پرگره رفته است، بل می‌خواهم هر چه بیش‌تر گویایِ حال‌ام باشد.]

راستي کجا بودم؟ آری. می‌گفتم که... خب شما که می‌خوانید (می‌دانم که شمارِتان بسیار هم نیست، و چه خوب می‌تواند بود که هر چه اندک‌تر هم بشود: گویا من این گونه می‌خواهد) خب شما که می‌خوانید، نه گمان برید که... (نمی‌دانم چه گمان خواهید کرد، اصلاً گورِ پدر‌ـ‌اش، ما را به گمانِ مردم چه کار) پاریس را همیشه دوست می‌داشته‌ام. خب، من هیچ گاه ندیدم‌اش، یعنی هیچ گاه به پاریس نرفته‌ام...
باري، پاریس را دوست می‌دارم. گویا بویِ نمِ خاک‌اش تندتر مشام‌ام را قِلْ‌قِلک می‌دهد. انگار مزه‌یِ خاک‌اش شاعرانه‌تر است. و، آری آری، زمین‌اش نیک می‌داند چه گونه تهْ‌سیگار‌ـ‌ام را در آغوش بگیرد. صندلی‌هایِ قهوه‌خانه‌هاش انگشت‌ات نمی‌کنند، حوصله‌شان که سر رفت. نوشیدن قهوه هم در آن جا حالِ دیگري دارد. آن جا حتّا می‌توانم ریش‌‌ چه‌گوارایی بگذارم: این مرا به‌یادِ انقلابِ میْ می‌اندازد ([آه!]) سارتر و نویسنده‌یِ "بیگانه" در کوچه‌هاش گام زده‌اند. خس‌ـ‌خسِ برگ‌ها در پاییز، راست‌اش را بخواهی، خس‌ـ‌خس‌تر اند. و پاییز‌ـ‌اش، پاییز است.

نه، هنوز به پاریس نرفته‌ام. شاید هم که هیچ گاه نروم، البته برنامه‌اي برای نرفتن ندارم. فقط این که... نرفته‌ام، همین.

۱۴ تیر ۱۳۸۹

فارسی

بر من خرده مگیرید: زبان فارسی خود این گونه است.