۸ تیر ۱۳۸۹

در برابر باد

چه گونه در برابر باد می‌توانم رقصید؟

۵ تیر ۱۳۸۹

و خاطره‌ها

این جا، در کتابخانه‌، که نشسته‌ام، تنها که نیستم. تنهایی‌ام همین جا در کنار‌‌ـ‌ام نشسته است و با من در سخن است. خاطره‌ها نیز...

من در دریا ام

۲ تیر ۱۳۸۹

ترجمه: آغازی دیگر

چندي گذشته بود از آخرین باری که دست بردم به برگردان جمله‌اي فرنگی به زبان پاک و عاشقانه‌ی فارسی‌مان. نانوشته عهد کرده بودم... ولی شاید هم که نه، عهدي در کار نبود، که دیگر ترجمه نکنم. ولی شاید هم که نمی‌شود. وسوسه‌اش، همچون وسوسه‌اي عاشقانه، هیچ گاه رهای‌ام نمی‌کند. و ما هم، که چندي گذشته بود و خویش را محروم از انجام این کار ساخته بودیم، گویی دیگر تاب نداشتیم. بگذریم.
چند روز پیش به مقاله‌ای تحقیقی برخورد با عنوان Democratization and Civil War. پروفسور ادوارد منسفیلد، استاد دانشگاه پنسیلوانیا و پروفسور جک اسنایدر، استاد دانشگاه کلمبیا مشترکا این مقاله را نوشته‌اند. به‌راستی کاری بود ارزشمند و بسیار داشت برای دانستن. باري، دامن‌ام از دست رفت و ایمیلی نوشتم به این دو استاد، و رخصتي خواستم برای برگردان این اثر. امروز شادمانی‌ام صدچندان شد از این که دیدم طلب‌ام بی‌پاسخ نمانده و هر دو استاد "خوشنود" اند از انجام کار.

۲۳ خرداد ۱۳۸۹

آری او خندید به من...

می پنداشتم عاشقی که کنی، این یعنی همه چیز. گمان می کردم عشق که بورزی، باید خار هم گل شود. فکر می کردم، کریمانه که دوست داشته باشی او هم دوست ات خواهد داشت. چه می دانستم، می نشیند و به ریش ام خنده خواهد کرد؛ آن هم ریش ای که ندارم!
آری خندید، به همه چیز چه موزیانه خندید. (این گونه در خیال ام گذشت.) به عشق ورزی ام خندید. به دستان ام که ملتمسانه به سوی اش دراز شده بود برای دریوزگی اندکی مهربانی. او خندید، به چشمان ام که بدون اشک می گریستند. آری خندید، به قلب ام که تپش های اش سینه ام را پاره می کرد، زمانی که به او می گفتم "سلام!" چه به دستان ام خندید، وقتی که از عطش عشق اش دیوانه وار بر خود می لرزیدند، آن روز که برای تثار مهربانی ای دراز گشته بودند...
... آری او خندید... چه گونه می توان تاب آورد...

۱۹ خرداد ۱۳۸۹

زلف

در زلف پر کمند - اش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت