۸ اسفند ۱۳۸۸

هیچ می‌داند او؟

هیچ می‌داند که چه قدر دل‌ام می‌خواهد با او حرف بزنم؟ فارغ از همه آزرم‌ها، غرورها، ترس‌ها، چه‌ـ‌خواهد‌ـ‌شد‌ـ‌اگر‌ها؟ و با همه بی‌حیایی‌ها، و با همه بی‌شرمی‌ها؟ که در عشق‌بازی حیا و شرم را چه کار!

هیچ می‌داند که چه قدر دل‌ام می‌خواهد نگاه‌اش کنم؟ آزادِ آزاد نگاه‌اش کنم؟ و هیچ آزرم نداشته باشم، و هیچ پروای نگاه‌ام نداشته باشم؟ و دور از شرم چشمان‌اش؟ که خود عجیب چشمانی شوخ و بی‌حیا ست!

هیچ می‌داند که چه قدر دل‌ام از دست می‌رود اگر لمس‌اش کنم؟ چشمان‌ام را فرو بگذارم، و بگذارم که سرانگشتان‌ام بی‌شرمانه او را بفهمند؟

هیچ می‌داند که تا به کجا خیال‌ام پرواز می‌تواند کرد، زمانی که لب‌های او را می‌بوسم؟ و هیچ می‌داند که می‌گذارم گرمای لبان‌اش آتش‌ام بزند؟ و هیچ می‌داند که می‌دانم چه آتشی لب‌های‌ او می‌تواند بود؟

هیچ می‌داند که تا به کجا می‌خواهم با او بمیرم؟

۴ اسفند ۱۳۸۸

می‌دانم

من می‌دانم که او می‌داند که من می‌دانم او را. بنگر چه‌ها که نمی‌دانم؟

۲۹ بهمن ۱۳۸۸

با او

خود غنیمتی ست، واژه‌ای حتا، اگر باشد با او.

۲۸ بهمن ۱۳۸۸

تُرکانه

عجب تُرکانه می‌تازد بر تار و با تار. (اخوان)

۲۷ بهمن ۱۳۸۸

او کجا ست؟

نگاه‌ام را هم که از او باز می‌دارم، دل‌ام می‌رود از پی‌اش.

۲۵ بهمن ۱۳۸۸

هیچ

باید ببخشید مرا: نه! هیچ کس، هیچ چیز...

۲۱ بهمن ۱۳۸۸

تمام شد

دیگر آزاد نیستم.

۱۹ بهمن ۱۳۸۸

تسلیم

تسلیم نمی‌شوم، همین!

۱۸ بهمن ۱۳۸۸

نگاه هامان

حرف نمی زنیم. نگاه هامان اما به هزار حرف در سخن است.

۱۲ بهمن ۱۳۸۸

آن روز

خیلی زیبا شده بود. خیلی بالا هم بود.