۶ دی ۱۳۸۹

بی معنا

بسیار گفتیم و نوشتیم، آن چنان که واژه ها به بی معنایی رسیدند، اما، نوشتن را هنوز بی معنا نمی دانیم.

۱۷ آذر ۱۳۸۹

این ساعت‌ها که می‌گذرند

این ساعت‌ها که می‌گذرند، نه، سنگینی نمی‌کنند بر گرده‌‌یِ من؛ دیگران چه؟

نوشتن را گویی از یاد برده‌ام. سخن گفتن را چه؟ نمی‌دانم. زبان، در کام‌ام که هنوز پیوسته در گردش است، ولی این بالاتر، در ذهن‌ام نمی‌گردد. شاید اندیشیدن را از یاد برده‌ام. آری، شاید دشواری کار از این جا بوده باشد.

۱۲ آذر ۱۳۸۹

بی‌غم

بیش از اندازه بی‌غم گشته‌ایم...

۱۸ مهر ۱۳۸۹

آن روزها

آن روزها چه در دوردست است.
آن روزها که گوش‌هام فقط موسیقیِ آی پاد‌ـ‌ام را می‌‌‌شنید،
و شمارشِ شیارِ سنگفرش‌هایِ پیاده روِ پارک ها درسِ حساب‌ام بود؛
عینک‌ام را نیز در خانه فراموش می‌کردم
و موبایل‌ام، مدت ها بود که چارج‌اش نکرده بودم.

آن روزها بس در دوردست است،
که فارغ بودم از همه غوغاها،
مثلِ چین‌ـ‌و‌ـ‌چروکِ بی‌خیالِ پشتِ پیراهن‌ام؛
به بی‌اسکلتیِ کوله‌پشتی‌ام؛
و هیچ نمی‌اندیشیدم به این که موهام آشفته می‌شوند اگر سر‌ـ‌ام را بخارانم،
یا این که نمی‌دیدم وقتی شیئی را برمی‌دارم، دست‌ـ‌ام به چه می‌اندیشد.

------------------
این شعر ناتمام است.

۱۲ مهر ۱۳۸۹

هودر

هودر را آزاد کنید!

۲ مهر ۱۳۸۹

فرصتی دیگر

بازگشتی نیست، لیک امیدی شاید: "جای خالی بودا."

۳۰ شهریور ۱۳۸۹

بی حالی

زیاد هم ناراست نمی‌گفتم که حال‌اش نیست. و من هم در این بی‌حالی تنها نبوده‌ام.

۲۶ مرداد ۱۳۸۹

حس و حال

این روزها هیچ حس و حال اش نیست...

۲۴ مرداد ۱۳۸۹

کوچی گری

هیچ دشوار نیست دیدن این که هزاره هم می تواند کوچی شود.

۱۳ مرداد ۱۳۸۹

سیمرغ آزادی بیان

[می‌گویند (یاد‌ـ‌ام نیست کی و کجا): آدمي وقتی به سهمگینی‌ِ تنهاییِ خویش پی برد، خواست به اجتماع روی آورد.]

خبر تازه نیست(: ولی بهانه‌ای ست برای بودن.) تلویزیونِ امروز را بستند. برخی گفتند آن را همان می‌شایست؛ دسته‌ای نیز افسوس خوردند و آهِ آزادیِ بیان سر دادند.

پس از این که فرنگی‌ها آمدند به این ملک، به ما رخصتی دادند که بگوییم آن چه دلِ تنگ‌تان می‌خواهد. دلِ ما هم، آن چنان به‌‌ـ‌تنگ‌ـ‌آمده از روزگار، چنان غریو برمی‌کشد که نمی‌تواند پروا نگاه دارد و رواداری. هر دلي می‌خواهد بلندیِ فریاد‌ـ‌اش بر دیگری بچربد.

آزادی زندان نیست. "چوکات" هم ندارد. ولی چنین چیزی، بسیار افسوس و صدافسوس، وجود هم ندارد.

تلویزی
ونِ امروز اما کی پروایِ آزادی را داشت؟

با این همه، بستن‌اش نیز خود عجب جفایی ست به سیمرغِ آزادیِ بیان!

۱۲ مرداد ۱۳۸۹

زیبایی‌ات

"دشوار بتوانی، باري دیگر، با زیبایی‌ات بفریبی‌ام..."

حتّا پیش از آن که جمله‌ام را تمام کنم، چه در خویش شعله‌ور بودم، از عشق.

۴ مرداد ۱۳۸۹

عشقِ خاموش

عاشقی‌ام خاموشانه است. ای کاش، می‌دانستم چه‌گونه عشق‌ام را وادارم مستانه فریاد زند.

۳ مرداد ۱۳۸۹

تو‌ـ‌در‌ـ‌تو

من "تو‌ـ‌در‌ـ‌تو" نیستم. این گرهِ زلفِ یار است که تو‌ـ‌در‌ـ‌تو در بند‌ـ‌ام کرد.

۲۶ تیر ۱۳۸۹

هنوز پاریس نرفته‌ام

[مدتي ست که می‌خواهم صفحه‌یِ "وب‌نویس" را سر‌ـ‌و‌ـ‌رو‌یي بدهم. نه‌ این که، در این که هست گره‌اي در کار است، که کارِ ما خود از روزِ نخست پرگره رفته است، بل می‌خواهم هر چه بیش‌تر گویایِ حال‌ام باشد.]

راستي کجا بودم؟ آری. می‌گفتم که... خب شما که می‌خوانید (می‌دانم که شمارِتان بسیار هم نیست، و چه خوب می‌تواند بود که هر چه اندک‌تر هم بشود: گویا من این گونه می‌خواهد) خب شما که می‌خوانید، نه گمان برید که... (نمی‌دانم چه گمان خواهید کرد، اصلاً گورِ پدر‌ـ‌اش، ما را به گمانِ مردم چه کار) پاریس را همیشه دوست می‌داشته‌ام. خب، من هیچ گاه ندیدم‌اش، یعنی هیچ گاه به پاریس نرفته‌ام...
باري، پاریس را دوست می‌دارم. گویا بویِ نمِ خاک‌اش تندتر مشام‌ام را قِلْ‌قِلک می‌دهد. انگار مزه‌یِ خاک‌اش شاعرانه‌تر است. و، آری آری، زمین‌اش نیک می‌داند چه گونه تهْ‌سیگار‌ـ‌ام را در آغوش بگیرد. صندلی‌هایِ قهوه‌خانه‌هاش انگشت‌ات نمی‌کنند، حوصله‌شان که سر رفت. نوشیدن قهوه هم در آن جا حالِ دیگري دارد. آن جا حتّا می‌توانم ریش‌‌ چه‌گوارایی بگذارم: این مرا به‌یادِ انقلابِ میْ می‌اندازد ([آه!]) سارتر و نویسنده‌یِ "بیگانه" در کوچه‌هاش گام زده‌اند. خس‌ـ‌خسِ برگ‌ها در پاییز، راست‌اش را بخواهی، خس‌ـ‌خس‌تر اند. و پاییز‌ـ‌اش، پاییز است.

نه، هنوز به پاریس نرفته‌ام. شاید هم که هیچ گاه نروم، البته برنامه‌اي برای نرفتن ندارم. فقط این که... نرفته‌ام، همین.

۱۴ تیر ۱۳۸۹

فارسی

بر من خرده مگیرید: زبان فارسی خود این گونه است.

۸ تیر ۱۳۸۹

در برابر باد

چه گونه در برابر باد می‌توانم رقصید؟

۵ تیر ۱۳۸۹

و خاطره‌ها

این جا، در کتابخانه‌، که نشسته‌ام، تنها که نیستم. تنهایی‌ام همین جا در کنار‌‌ـ‌ام نشسته است و با من در سخن است. خاطره‌ها نیز...

من در دریا ام

۲ تیر ۱۳۸۹

ترجمه: آغازی دیگر

چندي گذشته بود از آخرین باری که دست بردم به برگردان جمله‌اي فرنگی به زبان پاک و عاشقانه‌ی فارسی‌مان. نانوشته عهد کرده بودم... ولی شاید هم که نه، عهدي در کار نبود، که دیگر ترجمه نکنم. ولی شاید هم که نمی‌شود. وسوسه‌اش، همچون وسوسه‌اي عاشقانه، هیچ گاه رهای‌ام نمی‌کند. و ما هم، که چندي گذشته بود و خویش را محروم از انجام این کار ساخته بودیم، گویی دیگر تاب نداشتیم. بگذریم.
چند روز پیش به مقاله‌ای تحقیقی برخورد با عنوان Democratization and Civil War. پروفسور ادوارد منسفیلد، استاد دانشگاه پنسیلوانیا و پروفسور جک اسنایدر، استاد دانشگاه کلمبیا مشترکا این مقاله را نوشته‌اند. به‌راستی کاری بود ارزشمند و بسیار داشت برای دانستن. باري، دامن‌ام از دست رفت و ایمیلی نوشتم به این دو استاد، و رخصتي خواستم برای برگردان این اثر. امروز شادمانی‌ام صدچندان شد از این که دیدم طلب‌ام بی‌پاسخ نمانده و هر دو استاد "خوشنود" اند از انجام کار.

۲۳ خرداد ۱۳۸۹

آری او خندید به من...

می پنداشتم عاشقی که کنی، این یعنی همه چیز. گمان می کردم عشق که بورزی، باید خار هم گل شود. فکر می کردم، کریمانه که دوست داشته باشی او هم دوست ات خواهد داشت. چه می دانستم، می نشیند و به ریش ام خنده خواهد کرد؛ آن هم ریش ای که ندارم!
آری خندید، به همه چیز چه موزیانه خندید. (این گونه در خیال ام گذشت.) به عشق ورزی ام خندید. به دستان ام که ملتمسانه به سوی اش دراز شده بود برای دریوزگی اندکی مهربانی. او خندید، به چشمان ام که بدون اشک می گریستند. آری خندید، به قلب ام که تپش های اش سینه ام را پاره می کرد، زمانی که به او می گفتم "سلام!" چه به دستان ام خندید، وقتی که از عطش عشق اش دیوانه وار بر خود می لرزیدند، آن روز که برای تثار مهربانی ای دراز گشته بودند...
... آری او خندید... چه گونه می توان تاب آورد...

۱۹ خرداد ۱۳۸۹

زلف

در زلف پر کمند - اش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

۹ خرداد ۱۳۸۹

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

این حسابگری ام

خدایا کاش می بودی و اندکی دیوانه تر - ام می کردی. دیر زمانی ست حسابگری تنها پیشه ام است و با او تنها هستم.

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

آری

سکس خوب است.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

و شاید...

و شاید که، نگاه اش مرا بسی گران بود...

۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

۳۱ فروردین ۱۳۸۹

چنین گفت میرزا

همین را می خواستم بگویم، نمی یافتم واژه هاش را.

۳۰ فروردین ۱۳۸۹

یاد نگاه تو

"رفتم که همزبان دگر جویم
رفتم که آشیان دگر سازم
[...] یاد نگاه تو
تا زنده ام فریب دهد بازم [؟]"*


----------
*مشیری

۲۸ فروردین ۱۳۸۹

وفا

تنهایی ام: فقط این تو هستی که با من وفادار ای.

۲۲ فروردین ۱۳۸۹

۲۱ فروردین ۱۳۸۹

من

ساده بودم.

۱۸ فروردین ۱۳۸۹

دشوار

شاید دشوار شده بودم: برای دوستی حتا.

۱۷ فروردین ۱۳۸۹

افسوس

افسوس! دشوار است پذیرش این که چه قدر نمی شناسی کسی را که گمان می بردی می شناسی!

۱۴ فروردین ۱۳۸۹

نمی توانم

نه آغازی بود که پایان پذیرد.

۲ فروردین ۱۳۸۹

درون

چنان به درون خزیده‌ام که به‌دشوار آفتاب را تاب می‌توانم آورد!

۲۶ اسفند ۱۳۸۸

آری

آری، چرا که نه؟ آغازی دیگر. آری، آری؛ آغازی دیگر.

۲۵ اسفند ۱۳۸۸

رهایی

این سرنوشت است، یا من ام، که رها می‌کند؟ چه دشوار است خویشتن را از بند آزادی رهاندن!

۲۳ اسفند ۱۳۸۸

؟

بر آتش ایستاده‌ام: باید برگزید.

۱۹ اسفند ۱۳۸۸

عشق من

عشق من مقدس نیست، عشق من خطاکار است.

۱۸ اسفند ۱۳۸۸

دی‌روز

دی‌روز یک‌ سال از آغاز من گذشت.

۱۶ اسفند ۱۳۸۸

دل‌بستن

دشوار است، دل بستن و آن گه آزرم‌داشتن.

۱۱ اسفند ۱۳۸۸

"سلام"

که چه می‌داند، چه با "سلام" ای از او هم سرخوش‌ ام.

۸ اسفند ۱۳۸۸

هیچ می‌داند او؟

هیچ می‌داند که چه قدر دل‌ام می‌خواهد با او حرف بزنم؟ فارغ از همه آزرم‌ها، غرورها، ترس‌ها، چه‌ـ‌خواهد‌ـ‌شد‌ـ‌اگر‌ها؟ و با همه بی‌حیایی‌ها، و با همه بی‌شرمی‌ها؟ که در عشق‌بازی حیا و شرم را چه کار!

هیچ می‌داند که چه قدر دل‌ام می‌خواهد نگاه‌اش کنم؟ آزادِ آزاد نگاه‌اش کنم؟ و هیچ آزرم نداشته باشم، و هیچ پروای نگاه‌ام نداشته باشم؟ و دور از شرم چشمان‌اش؟ که خود عجیب چشمانی شوخ و بی‌حیا ست!

هیچ می‌داند که چه قدر دل‌ام از دست می‌رود اگر لمس‌اش کنم؟ چشمان‌ام را فرو بگذارم، و بگذارم که سرانگشتان‌ام بی‌شرمانه او را بفهمند؟

هیچ می‌داند که تا به کجا خیال‌ام پرواز می‌تواند کرد، زمانی که لب‌های او را می‌بوسم؟ و هیچ می‌داند که می‌گذارم گرمای لبان‌اش آتش‌ام بزند؟ و هیچ می‌داند که می‌دانم چه آتشی لب‌های‌ او می‌تواند بود؟

هیچ می‌داند که تا به کجا می‌خواهم با او بمیرم؟

۴ اسفند ۱۳۸۸

می‌دانم

من می‌دانم که او می‌داند که من می‌دانم او را. بنگر چه‌ها که نمی‌دانم؟

۲۹ بهمن ۱۳۸۸

با او

خود غنیمتی ست، واژه‌ای حتا، اگر باشد با او.

۲۸ بهمن ۱۳۸۸

تُرکانه

عجب تُرکانه می‌تازد بر تار و با تار. (اخوان)

۲۷ بهمن ۱۳۸۸

او کجا ست؟

نگاه‌ام را هم که از او باز می‌دارم، دل‌ام می‌رود از پی‌اش.

۲۵ بهمن ۱۳۸۸

هیچ

باید ببخشید مرا: نه! هیچ کس، هیچ چیز...

۲۱ بهمن ۱۳۸۸

تمام شد

دیگر آزاد نیستم.

۱۹ بهمن ۱۳۸۸

تسلیم

تسلیم نمی‌شوم، همین!

۱۸ بهمن ۱۳۸۸

نگاه هامان

حرف نمی زنیم. نگاه هامان اما به هزار حرف در سخن است.

۱۲ بهمن ۱۳۸۸

آن روز

خیلی زیبا شده بود. خیلی بالا هم بود.

۱۱ بهمن ۱۳۸۸

از فراتر از نیک و بد

دنیا یک روز دیگر به افغانستان فکر کرد.

روز 28 جنوری از هر جای دنیا چهره یی در لنکستر هاوس و هوتل چرچیل لندن می دیدی، هیلاری کلینتون، وزیر خارجه چین، آیکن بری و هولبروک، کای ایده، بان کی مون و ...

شاد ام

این را چه‌گونه می‌توانم تاب آورد؟

۷ بهمن ۱۳۸۸

اندوه

۱ بهمن ۱۳۸۸

پله‌ها

آن قدر از پله‌های دفتر بالا و پایین پریده‌ام که... نمی‌دانم... باور کنید...

۲۶ دی ۱۳۸۸

سخت است...

سخت است که رها کرد و دو باره از سر گرفت. هیچ به گذشته نگاه نکرد، و یا کرد و گذشته را تنها گذشته انگاشت.

۱۹ دی ۱۳۸۸

Untitled

درد بی دردی

چند روزی ست هیچ فارسی ننوشته‌ام. هر که هر خیالی کند آزاد است. مرا کجا توان است که بگویم کی چه خیال کند؟

هیچ ملال و آزردگیِ خاطر نیست. همه چیز خوب است، یکسره خوب است، زیاده خوب است. مرد را هم چند زمانی دردِ بی‌دردی خوش است؛ به علاجِ آتش هم نیاز‌ـ‌ام نیست.

به هیچ فکر می‌کنم؛ اگر که بتوان. می‌نویسم گاهی ولی کوشش‌ام این است که فکر نکنم. بگذارید این طوری بگویم، که می‌گذارم انگشتان‌ام، تلنگرزنان روی صفحه‌کلید، برایِ خودشان مستی کنند؛ هه، فکر هم کنند،‌ اگر که دوست داشته باشند.

می‌خواهم زیادتر بنویسم؛ تا آن زمان که دخترک همسایه، لبخند‌ـ‌اش، هنوز هست. ترس‌ام از آن است فقط، که شروع کنم به فکر کردن.