۵ شهریور ۱۳۸۸

روزه

روزه می گیریم؛ نه که خواست مان این باشد. نام اش را چه می گذاری: تظاهر؟ ترس؟ تحمل؟ و شاید چیزکی از این ها همه.

۱ شهریور ۱۳۸۸

باطن‌ات را نمی‌دانم

بارها، و شاید همیشه، با این موضوع رو‌‌ـ‌به‌ـ‌رو شده‌ام: چرا نبابد و نشاید که عاشق ظاهر شد؟ بگذریم از این که ظاهر هم می‌تواند رونمایي از باطن باشد و مانند آن‌ها.

بله. می‌توان عاشق شد و عاشق ظاهر هم شد. همان زیبایی ظاهری. آری چرا که نه؟

باطن‌ات هر چه می‌خواهد باشد، من ظاهر‌ـ‌ات را دوست می‌دارم. چرا نشود این یکی؟ کدام قانون طبیعت است که به آن بر بخورد؟

باطن‌ات را بر ظاهر‌ـ‌ات چرا برتری باشد؟ با چه میزاني باطني را بر ظاهري برتری می‌دهی؟

ظاهر‌ـ‌ات را می‌بینم، لمس می‌کنم... باطن‌ات مال خود‌ـ‌ات است اما. ظاهر‌ـ‌ات را عاشق می‌شوم، دیوانه می‌شوم، اما باطن‌ات... من چه می‌دانم...

حجاب

"حجاب مسئله‌اي شخصی ست... و ما برقع می‌پوشیم."

اندکي کنج‌کاو شدم که چه گونه است. یعنی وقتي این‌ها به توالت یا حمام می‌روند، لابد دارند به‌گمان‌شان وارد اجتماع می‌شوند، که باید برهنه کنند آن زمان خودشان را. یا شاید هم آن جا هم برهنه نمی‌کنند، که "حجاب کاملا شخصی ست."

۲۷ مرداد ۱۳۸۸

این هایکو که می‌گویند

حال‌ام از هر چه "هایکو" ست، به هم می‌خورد.

۱۱ مرداد ۱۳۸۸

کتاب‌خوانی‌ام

کتاب‌خوانی‌ام را خویي شگفت است. کتابي را با شور می‌خرم. با شادمانی "به‌ دنبالِ فضایي می‌گردم که در آن نفسي تازه کنم" و بنشینم به خواندن. اما، همین که شروع کردم به خواندن، آن قدر دل‌ام می‌خواهد این چند صفحه، گویی چو بار گراني ست بر جان‌ام، پایان داده شود، که اگر اندکي بیش‌تر درنگي افتد، همان دم خود‌ـ‌ام پایان‌اش می‌دهم و کتاب را می‌بندم...