۸ مرداد ۱۳۸۸

خواست

...آری، و بادا که خواستِ‌مان چنین بگوید.

۷ مرداد ۱۳۸۸

لاغر

شانه‌هام درد می‌کند. ولی ما به لاغرکردنِ خود ادامه می‌دهیم!

۵ مرداد ۱۳۸۸

سبکبال

می‌دانم می‌دانم، حرف‌هام تهی‌ شده‌اند از معنا؛ و شاید هم که از نخست، این‌ گونه بوده باشند. بهانه‌اي نیست. حرفي هم نیست. صحبت از درماندگی‌ها هم نیست. اگر به‌تصور‌ـ‌ات روزمرگی فرام گرفته، باز هم در اشتباهی.

تازه‌ام، از هر زماني تازه‌تر. زندگی را هر روز صبح بغل می‌کنم، می‌بوسم، و دل می‌سپارم به دریایِ عشق. این گونه تازه‌تر می‌شوم. مست‌تر می‌شوم.

مستی‌ام مستی‌اي خاموش است. در خویش فریاد می‌زنم؛ دم برنمی‌آرم ولی. نه که پنهان اندیشه‌اي در سر داشته باشم، که همه بر آفتاب افکنده‌ام. همه بر باد دادم خویش را--چرا بیش از این بر‌ـ‌باد‌‌ـ‌ده نشوم؟

گاهي کتابي می‌خوانم. صفحه‌اي ورق می‌زنم، بل که به ایما و اشارتي عاشق‌تر شوم. صفحه‌ها، کتا‌ب‌ها، تابِ مستی‌ام را افسوس ندارند. می‌پژمرند.

گاهي در باد گام می‌زنم؛ چنین دوست‌ می‌دارم. می‌گذارم موهای‌ام چون دل‌ام پریشان شوند، که پریشانی‌ هم، های، چه حالي دارد!

همه همین‌ها ست. با من چیز زیادي نیست. هیچ گاه نبوده است. ماجرا ندارم؛ خوش‌تر هم این گونه است. سبکبال‌ ام!

۱۵ تیر ۱۳۸۸

مگر عشق

دیگر چه در کف مانده است، مگر عشق؟