۳ تیر ۱۳۸۸

عاشقی یعنی

شاید عاشقی یعنی خیت ‌ـ‌شدن و در‌ـ‌کف‌ـ‌ماندن. همین است که دیوانه‌ام می‌کند از عاشقی.

۲ تیر ۱۳۸۸

۱۸ خرداد ۱۳۸۸

مجال

مجالي می‌باید او را...

۱۷ خرداد ۱۳۸۸

این عشق است...

گاهي با خویش می‌اندیشم: این اندیشه‌ی عشق است که رهای‌ام نمی‌کند، گر نه، عاشق هم شاید نباشم. این خود عشق است که معشوق من است. این عشق است که با او عشق‌بازی می‌کنم. این عشق است که لبان‌اش داغ است و می‌سوزاندم. این عشق است که عاشق بدن خیس‌اش هستم. این عشق است، که وقتی موهای‌اش را در باد تکان می‌دهد، یا که کمر‌ـ‌اش را که کش و قوس می‌دهد، شهوت سراپای‌ام را می‌گیرد. این عشق است...

۱۳ خرداد ۱۳۸۸

هاهاها

هاهاها... عجب به بازی‌ام گرفت! عجب ماهرانه! گمان می‌کردم من او را به بازی گرفته‌ام! هاهاها...

۱۲ خرداد ۱۳۸۸

لبان‌اش

از لبان‌اش بوسه نمی‌باید گرفت. از خیالي هم نازک‌تر است... شاید اما، بشود آن‌ها را بویید...