۴ خرداد ۱۳۸۸

عشق‌بازی

خوب می‌داند چه گونه بازی عشق کند و عشق‌بازی.

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

واژه‌ها و این مستی‌ام

فسوسا! وا‍ژه‌های‌ام چنان سست‌ـ‌بنیاد اند، که هیچ تاب ندارند مستی ام را. کاش می‌شد با واژه‌های‌ام در آغوش‌ام‌اش گرفت.

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

او

می‌پرسد، "'او' که می‌گویی، کی‌ تواند بود؟"

می‌خواهم فریاد برآورم، "مگر نمی‌دانی؟"

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

آغوش

چه گونه می توان او را مست در آغوش گرفت، بدون این که بشکند؟

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

سرخوش‌ام با او

وقتی دشنام‌ام می‌دهد، که می‌خواهم بمیرم؛ از خوشی.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

مست‌ام کرد

این آشنا ست البته. او خوب می‌داند خوب بکشد و بعد چه خوب هم زنده می‌کند... مست ام من اکنون.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

رقصیدیم در باد

از کنار‌ـ‌ام گذشت و مرا ندید. و همین که از کنار‌ـ‌ام گذشت و مرا ندید، دیدم که چه باد از لا‌ـ‌به‌ـ‌لای موهای‌اش گذشت. و چه شهوت‌ناک بدن‌اش را به موهای‌اش تماس داد و چه شهوت‌ناک‌تر موهای‌اش از جا کنده شدند و چه رقصیدند در باد. دل‌ام هم همان وقت از جا کنده شد و مست رقصید در باد.

کاش باد می‌شدم و من هم می‌زدم به گره موهای‌اش... و چه شهوت‌ناک.