۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

می‌دزدیدم او را

او آن جا ایستاده بود، کمي آن طرف‌تر. پشت‌اش به من بود و نمی‌دید که چه‌ها می‌دزدم با نگاه‌های بی‌پروام. و شاید هم که می‌دید و می‌گذاشت که این گونه او را بدزدم.

موهای‌اش زیر تیغ آفتاب چه درخشیدن داشت. و کمر‌ـ‌اش را که کش و قوس می‌داد، دیگر عقل از کف‌ام می‌رفت.

۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

گفتیم با هم

چند واژه‌اي گفتیم با هم، با هراس از هم. هراس‌مان بیش‌تر از عشق بود. نگاه‌هامان را بی‌شرمانه می‌خواستیم، شلاق‌وار، فرود آریم. مهارمان می‌کردیم.

۳۱ فروردین ۱۳۸۸

عاشق شوم؟

مانده ام با خویش ام، که عاشق اش شوم یا نه.

۲۷ فروردین ۱۳۸۸

مدرسه آتش می زنیم

سرانجام محسنی هم نشان داد که چه مخالفتی باید داشته باشد با طالبان که مدرسه های غیرمذهبی باید سوزانده شوند.

۲۳ فروردین ۱۳۸۸

می آیی؟

هی! می آیی کمی با هم سکس کنیم؟

۱۷ فروردین ۱۳۸۸

یک پوزش می‌باید

آیا نرسیده آن زمان که آخوندها پوزش بخواهند، نخست از زن، دوم از شیعه و سوم از هزاره.