۱۰ فروردین ۱۳۸۸

عاشق‌ام کن

عشق جوان‌ام می‌کند. عشق از خود بی‌خود‌ـ‌ام می‌کند. عشق مست‌ام می‌کند. بگو عشق چه نمی‌کند. خدایا کاش وجود می‌داشتی و کمی بیش‌تر عاشق‌ام می‌کردی.

۹ فروردین ۱۳۸۸

نام‌اش

حتّا حالا که من بریده‌ام از او، نام‌اش را به رخ‌ام می‌کشد. همین طور یک دفعه می‌آید جلو‌ی چشم‌های‌ام. نام‌اش، که حرف‌‌ـ‌حرف‌اش می‌لرزاندم، از عشق، از شهوت.

داد

مدت‌ها ست چرا کسي سر‌ـ‌ام داد نزده؟!

۸ فروردین ۱۳۸۸

عصبانی

اول از خود‌ـ‌ام عصبانی ام.
دوم و سوم عصبانی‌ ام.

گوگل ریدر

گاهي از پایین به بالا می‌روم، و گاهي برعکس. و گاهي میانه‌اي را تجربه‌ می‌کنم. گاهي به فارسی گاهي... گوگل ریدر را می‌گویم.

۶ فروردین ۱۳۸۸

رفت

بازگشتي نیست که بازي نیست.

۵ فروردین ۱۳۸۸

لب

"لب همان لب بود"، بوسه‌اي می‌بایست.

۴ فروردین ۱۳۸۸

باهمستان

اگر من بگویم که من ام، تو بگویی که تو ای، ما بگوییم که ما ایم، این می‌شود، "باهمستان".

امتحان دارم، ولی این عادی باید باشد

امروز امتحان دارم، آن هم از آن چه سخت‌تر نیست. چهار مقاله‌یِ دو‌ـ‌صفحه‌ای هم برای این امتحان می‌بایم نوشت. ولی نشسته‌ام و وب‌نویسی می‌کنم. خب دیگر من این گونه ام: دوست ندارم، به نظرِ خود‌ـ‌ام برسد که قرار است رخداد بسیار‌ـ‌بسیار‌ـ‌بسیار مهمي پیش‌ بیاید. همه چیز باید عادی باشد.

۳ فروردین ۱۳۸۸

عاشق‌ام نشوید!

این را نه برای دل‌خوشیِ دختر‌ها می‌گویم که اگر دل‌شان هم خوش شد، می‌تواند بشود البته، حرفي نیست.

همیشه سخت بوده است برای‌ام، نه گمان‌ام که از این پس نیز، از سختی‌اش اندکی هم کاسته شود، دل‌ـ‌سپردن به تعهدی پایدار--که به‌گمان‌ام یکسره این گونه می‌باید--با دختري در تمامِ عمر‌ـ‌ات؛ یا دستِ کم، برای زماني به نسبت دراز، تا آن وقت، نه که تو خسته شوی از این همه تعهد، بل که او از تو دل بکند و بگوید: "برو دیگه دوستت ندارم". همیشه سخت بوده است این همه برایِ من. البته که من آن یکی نخواهم بود، که دختري را با همچون جمله‌اي از خویش برنجانم. در توان‌ام نیست. ضعیف‌ ام، چه می‌شود کرد. همیشه سخت بوده است. ایجاد ارتباطي که می‌پنداری زمانی دراز می‌بایی به آن دل‌‌ـ‌سپردن. که دل‌ات دیگر نباید چشم‌چرانی کند، که دل‌ات می‌باید خفه شود، که کور شود، که دیگر زبان نداشته باشد، که بگوید از عشق، که بچشد از عشق. همیشه سخت بوده است، خب سخت هم است، چه گونه آسان تواند بود، دل دختري را شکستن؟ آن هم دلي به آن زیبایی؟ همیشه سخت بوده است، به دختری گفتن، "نه". چه نه‌ای "مقدس" باشد، چه غیر آن. در برابرِ زیبایی مقدس کی ست یا چی ست؟ همیشه سخت بوده است برای‌ام، پاسخ به نگاه دختري که می‌گوید، "آری"، و آن زمان است، که من دیگر دامن‌ام از دست می‌رود. از همین رو ست، که سر‌ـ‌به‌ـ‌زیری را فرا گرفته‌ام، و چه نیک هم، و هیچ یارای‌ام نیست، اندکي هم به چشم دختری نظری کنم. چشمان‌شان پرده‌ـ‌در اند. چی بیمي فراتر از این تواند بود، که روزي دختري به تو بگوید (گر چه می‌پنداری چه بهتر تواند بود) "دوست‌ات دارم". دیگر من از خود نیستم. از آن او خواهم بود. همیشه سخت بوده است.

۲۹ اسفند ۱۳۸۷

وقتي قلم دست‌ات می‌گیری...

وقتي قلم دست‌ات می‌گیری، بیش‌تر از همه به چه فکر می‌کنی--به این که صفحه چه تند باید پر شود، به این که چه خطّ بدي داری؛ به این که مبادا از کس و کیر و کون چیزي بگویی؛ به این که اسرار‌ـ‌ات آشکار نگردند بر همگان؛ به این که هیچ یاد‌ـ‌ات نمی‌آید چه می‌خواستی بگویی؛ به این که نوشتن را دوست نداری‌؛ به این که لیلا، دختر همسایه آن روز چه می‌خواست بگوید، با آن زیرِ‌ـ‌چشمی‌ـ‌نگاه‌ـ‌کردن‌اش؛‌ به این که مبادا این حرف‌ها را که می‌نویسی کسي بخواند؛‌ به این که فردا دیگر می‌خواهی دختر یا پسرِ خوبي شوی؛ به این که سرانجام چه هنگام است آن زمان که نگاهي دل‌ات را برباید؛ به این که کی می‌شود که دیوانه شوی...

به این که...؟

راستی به عید که فکر نمی‌کنی؟ من اما حالا فکر می‌کنم. نوروز مبارک.

۲۷ اسفند ۱۳۸۷

Trees under Kabul's Winter

See and download the full gallery on posterous

Jan. 16, 2008

Posted via email from soroush's posterous

بیا اندازه‌ام را بگیر

خیاط‌ها را دوست دارم. به‌ویژه زماني که می‌آیند و اندازه‌یِ قد‌ و قواره‌ام را به دقّت می‌گیرند و دانه‌ـ‌دانه رویِ دفترشان ثبت می‌کنند. همزمان زیرِ لب چیزهایي هم زمزمه می‌کنند: این را از حرکاتِ لب‌های‌ِشان می‌فهمم. نمی‌دانی‌ چه لذتي دارد تماشاکردن‌شان در این وقت‌ها. حتّا این لذت شهوت‌ناک هم می‌شود برای خود‌‌ـ‌اش.

۲۶ اسفند ۱۳۸۷

به من نگویید

نه. به من نگویید و نگویید بشنو، که گوش‌های‌ام بسي خسته است و تاب ندارد حتا واژه‌ای هم، از این که "عدالت دارد به کجا می‌رود".

۲۵ اسفند ۱۳۸۷

می‌دانم، می‌دانم...

می‌دانم، می‌دانم، که نمی‌نویسم. ولی نمی‌دانم چرا. دست‌ام به قلم نمی‌رود؛ و شاید به‌تر می‌بود می‌گفتم، انگشتانم دیگر تاب برخورد را با صفحه‌ـ‌کلید کامپیوتر ندارد. (این تکنالوژی‌ هم که مفاهیم را عوض کرده (چه حاجت به گفتن بود!))

سر‌ـ‌ام از موهایِ سر‌ـ‌ام هم شلوغ تر است. شاید خود این گونه خواسته‌ام... جز آن که می‌تواند بوده باشد؟ دانشگاه، کار، خانه. این‌ها همه البته چیزهایي اند، که همه دارند. من اما شاید این همه را تاب نداشته باشم.

ولی مشغولیت (یا به گفته‌یِ افغان‌ها "مصروفیت") علتِ ماجرا نیست. این بهانه‌ای است، برای گریزی از مسئولیتی که دیگر، گزیری نمانده. حرفي نمانده. حدیثي نیست. از چه باید گفت؟

خب این که گناه نیست، هست؟ آدم که خالی شود، حرف نمی‌زند. من یکي که خدا نیستم، که بی‌انتها باشم، که همه چیز باشم و هیچ چیز نباشم و غیرالذلک. که نمی‌خواهم هم بود. انسان‌بودن، به‌گمان‌ام، به‌درجات، شیرین‌تر است. همین تهی‌شدن، همین خالی‌شدن، همین که دیگر‌ـ‌حرفی‌ـ‌نیست‌ـ‌برای‌ـ‌گفتن، همین خود‌ـ‌اش گاهي خوب است. چرا؟

نوشته‌های‌ام بی‌ارزش‌ نیستند. هر که گاهی هم این را گفته یا درنگیده از درون من نجسته. ارزش؟ چه ارزشی می‌خواهی داشت؟ ارزش چی‌ ست؟ این خود اسرار من است که با تو می‌گویم. می‌خواهی شنفت؟ یالله.

... اما بی‌ارزش نیستند.

۲۲ اسفند ۱۳۸۷

بیدار شویم

چه می‌شد اگر هر روز، طلوع را بیدار می‌شدیم.

۲۰ اسفند ۱۳۸۷

تو بد من باش که من خوب‌ات شوم

برای این که چیزي "خوب" باشد، چرا "بد"ی را می‌باید در برابر‌ـ‌اش نشاند؟ آیا خوب برای خود، به ذاتِ خود، قائم به‌ خود، وجود نمی‌تواند داشت؟ آیا خوب فقط این گونه زیسته است؟ و بر آن است، که از این پس نیز، این گونه بزید؟