۹ بهمن ۱۳۸۷

نه خیلی زیاد...

چه می‌شد اگر، فقط می‌بوسیدی‌ام؟

۸ بهمن ۱۳۸۷

خود را برهانیم--چنان که گاندی کرد

بعد چند باری که کتک خورد و ناسزا شنید وقتی تصمیم گرفت مقاومت کند، از ایستادن مقابل انگلیسی های حاکم جور در هند و آفریقای جنوبی شروع نکرد بلکه هندی های مقیم پره توریا را به جلسه ای دعوت کرد و کمروئی ذاتی را کنار گذاشت و نطق کرد [بیست و سه سالش بود هنوز] و به هندی ها گفت چطور عادت های خود را تغییر دهند تا اروپائیان نتوانند آن ها را با کثیف بودن متهم کنند، زبان انگلیسی بیاموزند تا بهتر بتوانند در جامعه حل شوند و از حقوق خود دفاع کنند. نارنجک نبست. دعوت به شورش همگانی نکرد. از نقطه شروع زندگی اجتماعی اش پیداست که چگونه عمل کرد.

این به سال 1893 بود. سه سال قبل از این که سید جمال الدین اسدآبادی در اندیشه تغییر، میرزا رضا کرمانی را بفرستد تا ناصرالدین شاه را بکشد. کشت بی آن که به قول نظم الدوله "امام عادلی پشت دروازه باشد" و کس به تغییر این ملک همتی نگماشت. یعنی گماشت اما به شتابی که در دل شرق است، از راه های نزدیک، با تندترین روش ها.
این را بخوانید، و نه بی‌خیال، و نه سرسری، که نه سرسری نوشته شده، و نه از سرسری‌گری‌ها می‌گوید، که می‌گوید، از این که می‌بایی‌ نشست، و ژرف نگریست، چونان که گاندی نگریست.

۶ بهمن ۱۳۸۷

عقل زن است

عقل ما را این گونه می‌خواهد: سُخره‌گر، پرخاش‌جوی. او زن است و، همواره جنگاوران را دوست‌ می‌دارد.

فریدریش نیچه

۳ بهمن ۱۳۸۷

حزب‌الله، حماس، فلسطین--غوغایی دیگر

ای کاش!

اندک راستی‌اي اگر...

هیاهو، غوغا... نه چیزي که می‌باید.

همه احساساتی‌گری... و نه، ارزني ارزش، و نه، هیچ.

خود را نگریسته‌ایم؟--این است سَرِ کارها.

اسرائیل نه! امّا حماس و حزب‌الله آری؟

این را بخوانید.

۲ بهمن ۱۳۸۷

گاهي هم می‌شود که...

گاهي هم می‌شود، آغازید به نوشتن، بی‌ آن که دانست، چه خواهد رفت بر آن واژه‌ها، جمله‌ها، خط‌ها.

گاهي هم می‌شود، نظر داد بی‌‌آن که نظري داشت، که چه خواهد شد آن نظر‌ها.

گاهي هم می‌شود که رفت، بی‌آن که دانست، که چه خواهد آمد بر آن‌ گام‌ها.

گاهي هم می‌شود که... می‌شود یعنی؟

۲۸ دی ۱۳۸۷

پرسشي از آشوری در باره‌یِ پیشنهادِ چند ترمِ تازه

جناب آشوری،

شما در فرهنگِ علومِ انسانی، ویراست دوم، برابر ترم‌های input و output، به‌ترتیب، "درونداد" و "برونداد" را نهاده‌اید. مدتی ست به این فکر می‌کنم، که آیا بهتر نیست برابر این دو ترم، برابرهای "درایند" و "برایند" را گذاشت؟

"درایند" را شما پیش از این در برابر "مدخل" استفاده کرده‌اید، و "برایند" را برابر result (نمی‌دانم در برابر واژه‌ی دیگری هم استفاده کردیده‌اید یا نه). آیا می‌شود این دو واژه را برای این دو معنای تازه هم به کار برد؟

این خود حسن دیگری هم دارد: input به مواد خامی (از هر نوع) گفته می‌شود، که طیّ یک فرایند (process) به نتیجه‌ای می‌رسد، که به آن output گفته می‌شود. پس می‌توانم ترم سومی را هم برای استدلال خود‌ـ‌ام به کار بگیرم: "درایندــ فرایند ــ برایند". بدین ترتیب ما به یک نظم آوایی هم می‌رسیم.

شاید بد نباشد این را هم به حرف‌ام اضافه کنم، که ما در افغانستان، فعل "درامدن" را به‌معنای "داخل‌شدن" و "برامدن" را به جای "خارج‌شدن" (مثلا از خانه) به کار می‌بریم و کاملا معمول است.

در کل می‌خواستم نظر شما را در این باره بدانم.

سپاس‌گزار ام


(پاسخ داریوش آشوری)

دوست ارجمند، پیشنهاد شما جالب است، اما، همان گونه که خود گفته‌اید، "درایند" و "برایند" کاربردهای معنایی دیگری یافته‌اند. دایم نمی‌شود واژه‌ها را در حوزه‌های معنایی جا به جا کرد، زیرا خوانندگان را گیج و زبان را سرگردان می کند.

د. آ.

-----------------
پ.ن. (1): این را همچنین در این جا (در قسمتِ نظر) بخوانید.

نمی‌شاید

۲۵ دی ۱۳۸۷

شکر

او با من حرف زد--چه گونه می‌توان این را شکر گزارد؟

لحظه‌ای دیگر نمی‌خواهم

کاش می‌شد لحظه بایستد. کاش می‌شد عمر من همین جا پایان بپذیرد.

مست ام

خاموشانه مست ام من. کو شرابی که مرا تاب آورد.

او با من حرف زد

خیال‌اش را هم می‌توانی کرد، که چه ناغافل، روزی به تو برگردد، بی‌آن که بخواهی، بی‌آن که حتّا فکر‌ـ‌اش را بکنی، بی‌آن‌ که حتّا آروزی‌اش را بکنی؟ همین گونه شاید باشد، این، که اگر به خدا باور می‌داشتم، می‌توانستم گفت، رحمت او چه لایزال است.

او برگشت، او با من حرف زد. احساس‌ام ناگفتنی ست--خوب؟ بد؟ آیا مست ام من؟ آیا خوشحال ام من؟ آیا از خود بی‌خود ام من؟ نمی‌دانم. استي را به‌باور نمی‌توانم گفت، مگر غریب.

۲۴ دی ۱۳۸۷

و چه زود آشتی می‌کنیم!

روزهایي را می‌گذرانم، که در آن عشقي نیست، کار‌ـ‌و‌ـ‌باري نیست، ملالي هم نیست. همه چیز، چیزي ست مثلِ خود. وب‌نوشته‌ها را می‌خوانم، که از عشق تشنه اند، که پر اند از پیچ و مهره. که به چه کار آید؟ مدّتي ست که می‌پندارم به کاري ست این همه. ولی به‌راستی؟

با وبلاگستان فارسی دو باره آشتی کرده‌ام. قهر بودیم مدّتي. گفته بود‌ـ‌ام‌اش، قهر‌ـ‌قهر تا روزِ قیامت. ولی تا روزِ قیامت که تاب‌اش را نداشتم. تا به همین جا هم برایِ خود‌ـام تا‌ـ‌روز‌ـ‌قیامتي بود و خود هم قیامتي، که چه سخت تاب‌اش آوردم.

۱۹ دی ۱۳۸۷

سالي شد

پدر که رفت.

۱۷ دی ۱۳۸۷

نبودن

چه قدر من نیستم.