۲۵ آذر ۱۳۸۸

آزادی به‌تر است یا شهرت

می‌گویند... چه می‌گفتند؟ از یاد‌ـ‌ام رفت...

۲۴ آذر ۱۳۸۸

سمستر

این سمستر هم رو به پایان است، و توان من نیز رو به زوال؛ کدام یک زودتر به خطّ پایان می‌رسند، پرسشي ست در خور.

۲۳ آذر ۱۳۸۸

حتا عقل‌ام

دیگر حتا نمی‌توانم گفت این عقل‌ و منطق‌ام است که مرا از او بازمی‌دارد.

۱۸ آذر ۱۳۸۸

واکنش

همین طوری، بدون این که بخواهی، کسي، که حتّا نام‌اش را هم از این پیش نشنیده‌ای، می‌آید در چت‌لیست‌ات، و حرف‌های نامربوط می‌گوید. واکنش‌ات چه می‌باید بود؟

۱۶ آذر ۱۳۸۸

بازی عشق

هر چه با من بازی می‌کنی، بیش‌تر عشق‌بازی را بلد می‌شوم و بازی عشق را.

۱۵ آذر ۱۳۸۸

کار

اوه خدایا، گُهْ‌گیجه گرفتم از این همه کار...

۹ آذر ۱۳۸۸

ساکسوفون و چرا که نه؟

اگر بشمارم که چند دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه شده که دست به ساز نبرده‌ام و موسیقی دیگر یارِ غار شب‌هایِ پریشانی‌ام، که از قضا تازگی‌ها کارِ هر شبه‌ است، نیست، می‌بایدم نگران شد؟ شاید بله. ولی نگران نشده‌ام، بل، دو باره هوس کرده‌ام، همین. البتّه، نه سه‌تار، که باز البتّه، اگر می‌شد که خوب بود، و چه بسا عالی بود. چند روزي ست یاد‌ـ‌ام آمده دوستي داشتم ساکسوفون نواز. شاید به او سري زدم.

۵ آذر ۱۳۸۸

سخن از او که می‌رود

به یقین بگویم، من این نبودم که هستم. باورِ بیش‌تري داشتم به خویش‌ام. مرا چه شده ست؟ لحظه‌اي لحظه‌یِ پیش‌ام را نفی می‌کند. "حرف‌های‌ام با منطق ناسازگار اند"، و به گوش، ناخوشاهنگ. حرفي می‌زنم، پیشیمانی سراپای‌ام را می‌گیرد؛ کاري می‌کنم، دیوانه می‌شوم از بدوجدانی‌اش. با کسي حرف نمی‌زنم. تنها هستم، و تنهایی‌ام است که با من است. شاید فقط او را می‌باید دوست داشت؛ با او فقط عشق ورزید؛ به او فقط گفت، "دوست‌ات دارم"؛ شاید فقط او ست که مرا دیوانه نمی‌پندارد، و شاید او ست که مرا سزاوار عشق ورزیدن می‌داند.

همه از او شروع شد. (نام‌اش را اگر بیاورم، شاید بدوجدانی‌ام هوار بکشد) ای کاش نمی‌شد. او یاري نبود که یاری کند. شاید توهمّي بود که من فقط، گرفتار‌ـ‌اش بودم. ولی باز، سخن از او که می‌رود، دست و دل‌ام می‌لرزد.

۳ آذر ۱۳۸۸

این حیرانی‌ام

فقط اندکي تردید دارم، که عشق را از خودخواهی نصیبي نباشد. این دو با هم اند. در من اما، این که کدام می‌چربد بر دیگری، حیران ام.

۳۰ آبان ۱۳۸۸

دل‌ام نگاه‌اش رها ساخت

که گفته، و کجا گفته، که من نمی‌توانم شیطنت کنم. خب امروز اندکي شیطنت کردم. یعنی خیال شیطنت از دل‌ام گذشت. و چه گذشتي. دخترکي بود، نازک. سال‌اش، نه به‌گمان‌ام، به دهه‌ی سوم رسیده بود. ولی عجب نازک بود. تو گویی که به خیالي هم می‌پژمرد، که اگر آن خیال پروای‌اش نمی‌داشت و نازکانه، چون خود‌ـ‌اش، به هوایِ کوچه‌اش گامي چند نمی‌زد. عجیب دل‌ام خواست شیطنت کند، او را که دید. خب، که گفته و کجا گفته که دل‌ام، دلِ من، شیطنت نمی‌تواند کرد. آن هم دلِ من. گر چه نگاه‌اش هم نمی‌کردم، ولی دل‌ام نگاه‌ام را به چه کار‌ـ‌اش بود. خود‌ـ‌اش نگاه خود را داشت، و نظر‌ـ‌اش را. و چه نظراندازی‌ها که نکرد. و چه از آن نظراندازی‌ها مست ام من اکنون. مدتی شده بود، که خود‌ـ‌ام را، و دل‌ام را، نگاه داشته بودم، از برای دیگری. ولی دل‌ام، چه کنم، که نگاهِ خویش نتواند؛ گر چه که خویش‌ام را من خوب نگاه‌ توانم داشت؛ که این، تا به اکنون، کرده‌ام.

ولی تو بگو، که گفته دل‌ام نگاهِ خویش رها نمی‌تواند داشت؟

۲۳ آبان ۱۳۸۸

ساعت‌ها

مایکل کانینگهام
ترجمه‌ی سروش رسولی

پیش‌گفتار

از خانه می‌شتابد بیرون، بالاپوشی بر تن که زیادی برایِ هوا گرم است. سال 1941 است و جنگِ دیگري شروع شده است. چند خطّي برایِ لئونارد باقی گذاشته و چند تایي هم برایِ ونیسا. مطمئن از کاري که انجام خواهد داد، مصمّم، به‌سویِ رودخانه گام برمی‌دارد. امّا حتّا حالا هم پریشانی‌ها به‌ سراغ‌اش می‌آیند، با منظره‌یِ آن پایین‌دست‌ها، کلیسا، دسته‌ای گوسفند، درخشان، همراه با پرتوی خیره از گوگرد، که می‌چرند زیر آسمانی که رو به تاریکی ست. لحظه‌اي درنگ، نگاهي به گوسفندها و آسمان، و بعد، گام‌های‌اش را از سر می‌گیرد. نجواها زمزمه‌کنان همراهی‌اش می‌کنند، بمب‌افکن‌ها هم در آسمان می‌غرّند، این همه هست، ولی او سر‌ـ‌اش را که بلند می‌کند که ببیندشان، آن همه نیست. از کنار یکي از باغچه‌دارها می‌گذرد (اسم‌اش چه بود؟ جان؟)، مردي تنومند، با سري کوچک، جلیقه‌اي سیب‌زمینی‌‌ـ‌رنگ بر تن، که جویِ آب را پاک می‌کند، که از بسترِ حصیرها می‌گذرد. مرد باغچه‌دار نگاه‌اش را به‌طرفِ او بلند می‌کند، سري تکان می‌دهد، دو باره نگاه‌اش را غرق می‌کند در آبِ قهوه‌ای‌ـ‌رنگ. همچنان که از کنارِ مرد می‌گذرد، تا راه‌اش را به‌طرفِ رودخانه ادامه دهد، با خود‌‌ـ‌اش می‌اندیشد، چه قدر عاقبت‌ـ‌به‌ـ‌خیر می‌توانی بود، چه‌ قدر خوش‌بخت، که بشینی و جویي را پاک کنی، که از بین حصیرها می‌گذرد. ولی او خود‌ـ‌اش دیگر تاب این همه را ندارد. او یکسره دیگر باور ندارد که نویسنده است، واقعاً. او فقط وصله‌اي ناجور است و صاحبِ اندکي ذوق و بس. نور آفتاب، تکّه‌ـ‌تکّه رویِ چاله‌هایِ آب، که از بارانِ دیشب باقی مانده، می‌تابد. کفش‌های‌اش به‌نازکی در زمینِ نرم می‌نشینند. او دیگر تاب ندارد، این صداها را که بازگشته‌اند، به‌تیرگی، نجواکنان از فراسویِ قوه‌یِ بینایی‌اش... همین پشتِ سر‌ـ‌اش ایستاده‌ اند، درست همین جا، نه، دارند بازمی‌گردند و حالا این‌جا نیستند. نجواها بازگشته‌اند، و سردرد، که به‌روشنی باران دارد نزدیک می‌شود. سردردي که تمامِ زندگی‌اش را می‌چلاند و عصاره‌اي می‌گیرد، به نامِ سردرد. سردرد دارد نزدیک می‌شود و به‌نظر می‌رسد، [........] که بمب‌افکن‌ها دو باره در آسمان ظاهر شده‌اند.

۲۰ آبان ۱۳۸۸

اوباما—چه گونه جنگ علیه ترور را پایان میدهی؟

پنج پیشنهاد به رئیس جمهور تازه ی ایالات متحده


مارک یورگنمایر
ترجمه ی سروش رسولی

(این نوشته را ماه ها پیش از این ترجمه کرده ام. به دلایلی که بر من نیز روشن نیست، فراموش شده بود.)


مارک یورگنمایر رئیس مرکز مطالعات جهانی و بین المللی اورفالیا، در دانشگاه کالیفرنیا، سانتا باربارا است. وی نویسنده ی کتابهای وحشت برای خشنودی خداوند: خیزش جهانی خشونت دینی؛ و، شورش جهانی: چالش های دینی دولت سکولار، است.

نخستین گام برای پایان دادن به جنگ علیه ترور، همین است، که دیگر آن را «جنگ علیه ترور» ننامیم.
از رخداد یازدهم سپتمبر تا به حال، حکومت بوش، با حمایت رسانه های خبری، پیوسته این ذهنیت جهادی گریِ رادیکال را بسط داده است، که جهان درگیر کشمکش ایدئولوژیک بزرگی میان دو دشمن است. اما هیچ گاه همچون چیزی مسئله ی اصلی نبوده است. حمله های تروریستی یازدهم سپتمبر به ایالات متحده، برای اولین بار نبود که اتفاق می افتاد، بل، که بارها پیش از آن نیز، ما شاهد این گونه حمله ها بوده ایم، و از آن زمان، مسئول این همه، کسی نبوده است، جز گروه کوچکی از افراط گرایان، که مایل اند، احساس حقارت شان را در برابر قدرت جهانی امریکا، در لفافه ی دین و در ظاهر یک جنگ فرامرزی، پنهان کنند. این دسته از مردمان می باید منزوی شوند، به دستان عدالت سپرده شوند، و نه این که، به عنوان دشمنان جهانی امریکا مورد ستایش قرار گیرند.

این که ما این را یک جنگ جهانی بدانیم، بدان معنا خواهد بود، که می خواهیم میلیون ها مسلمان را در سراسر دنیا، دشمنان خود بسازیم، که در غیر این صورت، دوستان ما خواهند بود؛ یا دست کم دشمنانی در سطح بین الملل، برای ما به شمار نخواهند رفت. شاید هم بتوان گفت، که بزرگ ترین تناقضی که در این لفاظی گری «جنگ جهانی» وجود دارد این است، که این خود، باعث شده است، که جورج دابلیو بوش به چهره ای شیطانی در بسیاری از کشورهای مسلمان در سراسر دنیا بدل شود.

کمی پیش از انتخابات قبلی ریاست جمهوری، با یک فعال مسلمان در عراق مصاحبه کردم، که حمایت از شورشیان جهادی را علیه اشغال ایالات متحده بر عهده داشت. از او پرسیدم، مایل است، چه کسی در رقابت انتخابات ریاست جمهوری برنده شود، و با کمال تعجب شنیدم که گفت، دوست دارد جورج دابلیو بوش دو باره انتخاب شود.

- با حیرت به او گفتم، «ولی شما از بوش متنفر هستید، چرا باید بخواهید او دو باره رئیس جمهور شود؟»
- او گفت، «ما عزم داریم، او را بشکنیم. ما نمی خواهیم همین طور آرام و خونسرد صحنه را ترک کند. ما می خواهیم در جنگِ با او برنده شویم، و او را ببینیم که چه طور پیش همگان حقیر می شود؛ همان گونه که او می خواست ما را تحقیر کند.»

حالا، پس از گذشت چهار سال بعد از آن، بوش دارد می رود. او هر چه که می خواهد بوده باشد، به عنوان چهره ای سمبولیک در دشمنی با اسلامِ رادیکال، به هر ترتیب، صحنه سیاست جهانی را ترک می کند. این جا ست، که حکومت تازه ـ تأسیس اوباما فرصتی طلایی به دست دارد، تا در «جنگ علیه ترور» تجدید نظر کند.

به نظر من، برای رسیدن به پیروزی، استراتژی های دیگری هم، به جز تلاش برای غلبه ی مسلحانه، وجود می تواند داشت. آن چه من پیشنهاد می کنم این است، که حکومت تازه ـ تأسیس اوباما، با تجدیدنظری در باره ی ماهیت این منازعه، قسماً می تواند برنده جنگ علیه ترور باشد. در این جا، من پنج گام را پیشنهاد می کنم، که با اتخاذ آن ایالات متحده احتمالاً می تواند، در دوره ی پس از بوش، جنگ علیه ترور را به پایان برساند:

1. درک این که ما نه با یک جنگ، بل، که با یک ذهنیت جنگی مواجه هستیم.
جنگ اسلامِ رادیکال با غربِ سکولار، ذهنیت قدرتمندی ست، که گاه ـ به ـ گاه، به شکل اقدامات خرابکارانه ی تروریستی بروز می کند. اما این خود، هنوز بیش از یک ذهنیت نیست. این ذهنیت نه برخوردار از ارتش منظم است، و نه گمانِ آن می رود، که برخوردار از برتری سیاسی بر هیچ کشوری، به خصوص ایالات متحده، شود. این جنگ، فقط یک تصور است، جنگ میان آن چه نیروهای خیر پنداشته می شود، علیه آن چه نیروهای شرّ است؛ نیروهای شرّی که، به صورت جورج دابلیو بوش و هم دستان او صورت خارجی پیدا می کند.

تا اندازه ای می توان گفت، «جنگ علیه ترورِ» حکومت بوش نیز، بیش از یک جنگ خیالی نیست. ایالات متحده از اسامه بن لادن و یاران او، پیکره ای سمبولیک ساخته است، به عنوان مثالی از ستیزه ی خیر و شرّ. نصیحت رئیس جمهور بوش مبنی بر این که «یا با ما، یا علیه ما» به خوبی نشان می دهد، که چه عده از مردمان را به صفوف جنگ علیه امریکا تشویق کرده است. مردان جوان مسلمانی که در بمب گذاری متروی لندن دست داشتند، می گفتند، که در راه اعتقاداتشان عمل کرده اند، و بر این باور بودند، که آنان سربازان صراط اخلاق هستند. اگر این باورها زدوده شود، مردان جوانی مانند آنان، دیگر با عناوین خیالی، به عنوان سربازان راه حقیقت، فریفته نمی شوند.

تعهد اوباما برای به چنگ انداختن بن لادن و نابودی او، شاید در راستای لفاظی گری های جنگ علیه ترور اغواکننده باشد، اما به طور قطع، ستونی نمی تواند بود، که بر آن سیاست خارجی در خوری برای ایالات متحده در جنوب آسیا و خاورمیانه بنا کرد. امروز بیش از هر زمان دیگر، ضد ـ امریکایی ـ گری و ضد ـ امریکایی ـ باوری در پاکستان گسترش پیدا کرده است. اوباما از فرصتی تازه برخوردار است، تا اصول و چهره ی حضور نظامی ایالات متحده را در منطقه بازسازی کند. جهان اسلام چشم ـ به ـ راه رئیس جمهوری برای ایالات متحده است، که دیگر آنان را دشمنانی نپندارد، که سزاوار مورد ـ تجاوز ـ قرارگرفتن هستند، بل، به عنوان دوستانی بالقوه رفتار شوند.

2. پذیرش این که امریکا دشمن است، نه به خاطر چیزی که است، بل، به خاطر چیزی که انجام می دهد.

باور غالب این است، که امریکا و دیگر قدرت های غربی شرّ هستند، همه، به خاطر اعمالشان، برای مثال، تجاوز و اشغال عراق. فعالان جهادی معتقد اند، که ایالات متحده شرّ و دشمن است، البته نه به خاطر آزادی یا هر چیز دیگر که در جامعه ی امریکایی اصل است، بل که، به خاطر سیاست ها و اقداماتشان؛ به خصوص در خاورمیانه. به ویژه، ایالات متحده دشمن اسلام است، به خاطر حمایت دیکتاتورهایی مانند مبارک در مصر و رژیم سلطنتی خانواده ی سعودی در عربستان سعودی، تجاوز و اشغال افغانستان و عراق، و حمایت یکجانبه ی اسرائیل، بدون توجه برابر به حقوق فلسطین.

یکی از فعالان مسلمان، که در بمبگذاری های مرکز تجارت جهانی، سال 1993، دست داشت، در مصاحبه ای به من گفت، که امریکا را دوست دارد. او می گفت مسلمان بودن در ایالات متحده آسان است، و آزادی دینی مان را ارج می گذاشت. گر چه او و دیگر فعالان مسلمان، مانند سیدقطب، معیارهای اخلاقی سهل انگارانه ی امریکایی را دوست ندارند، ولی آنان فقط زمانی برآشفته می شوند، که درمی یابند، ما تلاش می کنیم شیوه ی زندگی مان را بر آنها زورآور کنیم، یا این که کشورهای مسلمان را تحت کنترول درآوریم و آنها را استثمار کنیم. این مردم از آزادی امریکایی منزجر نیستند، آنان فقط زمانی از امریکا متنفر می شوند، که گمان میکنند، امریکا کوشش می کند دیگران را تحت انقیاد خویش درآورد و آنان را از آزادیشان محروم کند.

به صورت مشابهی، بیش تر امریکاییان، از فعالان مسلمان، نه به خاطر این که آنان مسلمان اند، بل که، به خاطر اعمالی که انجام می دهند، منزجر هستند. بن لادن و نیروهای او به نظر غربیان شرّ هستند، همه به خاطر اقدامات موحش تروریستانه ای ست که مرتکب می شوند، و نه به خاطر این که آنان تصور می کنند، این ذات اسلام است که شرّ باشد. بنا بر این، به وضوح می توان دریافت، که تفاوت ها میان این دو موضع به چه آسانی قابل حلّ می تواند بود، و جنگ خیالی علیه ترور، به چه آسانی به پایان می تواند رسید، اگر هر کدام از طرفین درگیر، اعمالی را پایان دهد، که به نظر طرف مقابل شرّ پنداشته می شود.

این همه بدین معنی ست، که حکومت اوباما نباید انرژی خود را با تلاش برای تغییر چهره ی مناسبات عمومی امریکا تلف کند. این خود بهبود می یابد، به مجرد این که، نیروهای نظامی ایالات متحده از عراق و افغانستان خارج شود، و ایالات متحده میانجی صلحی پایدار میان اسرائیل و فلسطین گردد.

3. پایان بخشیدن به دشمن بودن

پایه های جنگ بزرگ علیه ترور، همین که ایالات متحده به اعمالی پایان دهد، که به پندار فعالان مخالف مسلمان شریرانه هستند، لرزان می شوند. از قرار معلوم، بسیاری از این «اعمال شریرانه» در مورد نیروهای نظامی ایالات متحده صادق است. شروع تمام ویدئوهایی که برای جذب و استخدام نیروهای جهادی بر روی اینترنت موجود است، با یک چیز شروع میشود: اعمال نیروهای نظامی ایالات متحده که به کشتن و تعدی به مسلمانان مشغول اند. پایان چنین اعمالی از طرف نیروهای نظامی ایالات متحده، بلافاصله باعث انقطاع حمایت از ایدئولوژی جهادی ضد امریکایی می شود.

یک گواه واضح از مؤثریت واکنش غیرنظامی، «شوراهای بیداری» در استان انبار عراق است، که در سال 2005 به وجود آمد، و بعد ها همراه شد با چیزی که اصطلاحاً استراتژی «موج» جنرال دیوید پتریوس خوانده می شود. چنان که اوباما به درستی در مباحثات مبارزات انتخاباتی خویش در سال 2008 بر شمرد، موفقیت استراتژی پتریوس فقط قسماً به دلیل موجی بود که در قدرت نیروهای نظامی ایجاد شد. در حقیقت، این موفقیت عمدتاً به خاطر کاهش نیروها در قلمرو سنی نشین استان انبار بود. علارغم این که این نیروها مجدداً به بغداد اعزام شدند—جایی که این نیروها به موج نیروهای تازهاعزام امریکایی، برای کنترول و تأمین امنیت در سرحدات، پیوستند—ولی به استان مرزی انبار بازگشت داده نشدند.

با عدم حضور نیروهای نظامی امریکایی، که نسبت به آن بتوان تنفر ورزید—و با حمایتهای مالی امریکا برای عملیات های امنیتی تازه شان—شبه نظامیان محلی کانون توجه شان را از امریکا به دشمن دیگر معطوف ساختند—القاعده، که پیش از این در شوراها نفوذ کرده بود. چه خوب می توان دریافت، که در این نمونه، نیروهای نظامی ایالات متحده به سرعت از دشمن به دوست بدل شدند.

وقتی ایالات متحده به صورت کامل از عراق خارج شود، قسمت عمده ای از چهره ی شریرانه ی امریکا ناپدید می شود. در طول مدت مبارزات انتخاباتی، اوباما پیوسته از خروج نیروهای ایالات متحده سخن گفته است، و اکنون، عراقی ها بی صبرانه انتظار می کشند، که چه گونه به این وعده ها جامه ی عمل پوشانده می شود. اگر خروج نیروها به آهستگی صورت بگیرد، اگر شمار بزرگی از نیروها با نام تازه ای، مثلاً «مشاوران نظامی» در عراق باقی بمانند، اگر پایگاه های بزرگ نظامی ایالات متحده، که در صحراهای عراق اعمار شده اند، همچنان تحت کنترول ایالات متحده فعال باقی بمانند، سخنان اوباما در باره ی خروج از عراق، به مانند وعده های پوشالی ای نگریسته می شوند.

از آن هم نگران کننده تر، موضع اوباما در مورد افغانستان است. در طول مدت مبارزات انتخاباتی، وی درخواست افزایش یکصد هزار نیرو را به افغانستان کرد، که بیش از دو برابر نیروهای حاضر خواهد بود. ولی هنوز، این تعداد کمتر از نیمی از نیروهای روس است، که اتحاد جماهیر شوروی سابق به افغانستان اعزام کرده بود، که نبرد را باخت، و قسمت اعظم علت فروپاشی اقتصادی شوروی را در بر داشت.

پیش بینی ملالت بار مشابهی در مورد تداوم حضور امریکا در افغانستان وجود دارد. از این ها گذشته، ماندگاری نیروهای ایالات متحده در منطقه منجر به نارضایتی های روزافزونی می شود، که بهانه ای است، برای تقویت نیروهای ضدامریکایی، نه فقط در افغانستان، بل که، در کشور همسایه، پاکستان. بدین ترتیب، این حضور، خود عاملی میشود، برای حمایت از آن نوع از ایدئولوژی جهادی رادیکال، که باعث اعمال تروریستی، هم در داخل پاکستان و هم در مجاورت آن، یعنی هند، می شود، برای مثال، حمله های اخیر در مومبئی. برای این منظور، استراتژی خروج از افغانستان و عراق، می باید از اولویت های نخست در فهرست اهداف حکومت اوباما باشد.

4. مشکلات را نباید به وجود آورد، بل حل باید کرد.

گذشته از دخالت های نظامی ایالات متحده، چیز دیگری که آن را برای فعالان مسلمان به عنوان دشمن جلوه می دهد، نفوذش بر سیاستگذاری ها در خاورمیانه است. همان طور که گفتم، این همه شامل حمایت های مالی و سیاسی ایالات متحده از رژیم هایی است، که دیکتاتوری پنداشته می شوند، و نیز، موضع غیرانتقادی آشکار آن در قبال اسرائیل.

گر چه ایالات متحده از حمایت های سیاسی خویش برای اسرائیل به هیچ وجه حاضر به عقب نشینی نیست، که برای این کار، یعنی تضمین امنیت اسرائیل، دلایل اخلاقی و تاریخی خود را دارد، اما دست کم این موضع نباید به صورتی یک جانبه بروز کند. اهمیت این که امریکا به عنوان قهرمان دفاع از آزادی فلسطین دیده شود، انکارکردنی نیست. گزارش کمیسیون بیْکرـ همیلتون به درستی نتیجه گرفته بود، که صلح میان اسرائیلی ها و فلسطینی ها، درکی تازه از ایالات متحده در خاورمیانه به وجود می آورد، و در صورت حصول نتیجه ای مثبت از فرایند صلح میان این ها، برای سرانجام انگیزه های جهادی نظامیِ ضد ـ امریکایی تعیین کننده خواهد بود.
احساسی که مناسبات ایالات متحده و اسرائیل به وجود آورده است، هر چیز دیگر را در خاورمیانه در باره ی ایالات متحده، تحت شعاع خویش قرار می دهد. برای مثال در عراق، وقتی مردم به خاطر کشته شدن رهبر حماس، شیخ احمد یاسین به توسط اسرائیلی ها، در فلوجه تظاهرات کرده بودند، مظاهره کنندگان اقدامات اسرائیلی ها را در قبال فلسطین با اشغال نظامی ایالات متحده در عراق مرتبط می دانستند. در آن واقعه، جمعیت مظاهره کننده، چند نفر از کارگران قراردادی امریکایی را که به صورت اتفاقی از آن جا رد می شدند، کشتند و پس از سوزاندن جسدها، آنها را از تیراهن های یک پل آویختند. این واقعه تصمیمات مقامات ایالات متحده را برای تنبیه و کنترول فلوجه شدیدتر ساخت، که سرانجام به تجاوز و اشغال آن شهر انجامید، اقدامی که متعاقباً سطح واکنش های ضد ـ امریکایی گری را میان شورشیان عراقی افزایش داد.

بدین ترتیب، به خوبی می توان دریافت، که حمایت اسرائیل همواره تأثیر مستقیمی بر افزایش تمایلات ضد ـ امریکایی گری در عراق و دیگر مناطق خاورمیانه داشته است. از آن طرف، حمایت امریکا از استقلال فلسطین و تجدید تلاش ها برای درگیرشدن در فرایند صلح، به عنوان تلاشی دیده خواهد شد، که امریکا کوشش می کند در منطقه، مشکل زدا باشد، تا مشکل زا. این هم خود نگران کننده است، و هم متناقض، که در طی مدت حملات اسرائیلی ها به حماس در غزه، هیچ صدایی مبنی بر احساس نگرانی از کمپ انتخاباتی اوباما برنیامد. گر چه درست است، که حکومت وی در مقامی نبودند که تأثیری بر سیاست ایالات متحده، تا پیش از ادای مراسم سوگند و افتتاح، داشته باشند، ولی به هر ترتیب، اوباما می بایست برای ورود به مذاکرات به صورتی مثبت و بی طرفانه، فعالتر می بود، و در موردِ نه فقط امنیت اسرائیل –که بایسته است—بل که همچنین در مورد امنیت و استقلال مردم فلسطین احساس نگرانی می کرد.

5. راندن در شاهراه اخلاق و رهان کردن معیارهای بین المللی عدالت.

شاید مهم ترین موضعی که حکومت تازه می تواند برای پایان دادن به جنگ علیه ترور اتخاذ کند، برافراشتن پرچم گفتمان سیاست بین الملل است. این به صورت عمده ای به معنی بازگردانیدن هویت امریکا به عنوان حافظ حقوق بشر و حقوق بین الملل است. هر دویِ اینها در طول سال های سیاست خارجی نومحافظه کارانه ی (نئوکانیست) بوش، به صورت تاکتیک های هواخواهانه ی مبارزه با تروریزم، زدوده شده است، و در سراسر دنیا، چهره ی امریکا را عمیقاً تخریب کرده است.

درست پس از افشای بدرفتاری ها با زندانیان در ابوغریب، زنی تحصیلکرده که در دانشگاه بغداد تدریس می کرد، از من پرسید، «چه طور امریکایی ها از ما انتظار دارند، حقوق بشر را پاس بداریم، وقتی که خودشان آن را رعایت نمی کنند؟» علارغم این که او از صدام متنفر بود، ولی از این که می دید امریکایی ها چه طور دارند معیارهای اخلاقی خودشان را زیر پا می گذارند، ناامید شده بود.

آن زن عراقی به نکته ی خوبی اشاره کرد. او معتقد بود که وقتی امریکایی ها معیارهای اخلاقی عدالت و حقوق بشر خودشان را رعایت کنند، این خود باعث می شود، دوستان ما خودشان را از بین صفوف دشمنان بیرون بکشند. برعکس تلاش برای محو خطر ترور، یکی از عواملی بوده است، که ضد ـ امریکایی گری را پرورش داده، و دلیلی برای وجود تروریزم مهیا ساخته است. اقدامات شکنجه زندانیان و در ـ بند ساختن مردم بدون هیچ محاکمه ی قانونی، همه باعث افزایش این ذهنیت شده است، که امریکا شریر و دشمن است.

به حکومت اوباما قویاً توصیه می شود، که برای بازگردانیدن معیارهای عدالت بین الملل و حقوق بشر، که به نام جنگ علیه ترور، فراموش شده بود، تلاش کند. قوانین زیان آور ضد ـ تروریزم باید فسخ شود. شکنجه از هر نوع باید محکوم گردد، و وسایل حبس سازی در خلیج گوانتانامو باید تعطیل شود. افرادی که مظنون به تشویق و دست داشتن در اقدامات تروریستی هستند، باید برای اعمالشان پاسخ گو باشند، بله، ولی به همان شکلی که هر فرد دیگرِ درگیر در یک اقدام جنایی پاسخ گوی اعمال خویش است، و به دستان عدالت سپرده می شود.

این پنج پیشنهاد می تواند کمکی شود برای مشکل گرهِ کورِ جنگ علیه ترور. نمی شود تروریزم را به صورت کل محو کرد. به هر ترتیب، همواره اقدامات انفرادیِ تروریستی وجود خواهد داشت، که می خواهند ما را به واکنش وا دارند و خود را مهم جلوه دهند، و توجه جهانیان را به خود جلب کنند. تروریزم وسیله ای شده است، در دست آن عده که از راههای دیگر قادر به ابراز وجود نیستند، و درست مانند این که غیرممکن است، تمام انواع اسلحه را از بین برد، به همین گونه ناممکن است که تمام گونه های تروریزم زدوده شود.

باید محتاط بود، که در آینده، در واکنش به اقدامات تروریستی به گزاف کاری رویْ نیاورد. درست پس از عقد موافقتنامه ی جمعه ی خوب که به مشکلات ایرلند جنوبی پایان داد، گروه رذیلی از افراط گرایان ارتش جمهوری ایرلند شمالی، که از شرایط پیش آمده ناراضی بودند، که می پنداشتند، به توسط رهبر خودشان خیانتی به آنها شده است، به اقدام تروریستی خونینی در شهر اوما دست زدند. مقامات بریتانیایی و ایرلند شمالی بسیار هشیارانه عمل کردند، که نگذاشتند این حادثه تأثیری بر موافقتنامه داشته باشد، و این را همچون اقدام خرابکارانه ای دانستند، که توسط گروهی از افراط گرایان انجام شده است، و نه، نظری بوده است نماینده ی یک حرکت جمعی.
جنگ علیه ترور زمانی به پایان خود نزدیک می شود، که امریکا شاهراه امور بین الملل را به دست بگیرد، و در پاسخ به تحریک عده ای به گزاف کاری روی نیاورد. برخی از جنبه های استراتژی برای پایان جنگ علیه ترور دشوار خواهد بود. خروج نیروها از عراق و افغانستان به طبع زمان و کوشش هایی را در بر می گیرد، و درگیرشدن در فرایند صلح میان اسرائیل و فلسطین دربردارنده ی کار دشوار مانورهای دیپلوماتیک است.

و از آن طرف، برخی دیگر از این جنبه ها آسان تر است، و به مجرد این که، حکومت اوباما قدرت را به دست گرفت، می شود آنها را به کار بست. از جمله این که، دیگر نگوییم «جنگ علیه ترور»، که این درگیری طاقت فرسایی را می طلبد، با مواضع ایدئولوژیکی که به راحتی تغییرکردنی نیستند. این طرز تفکر راکد و گندیده ای است، که انتظار می رود، اوباما آن را به کناری نهد. امروز ما در جایی ایستاده ایم، که باید برای همیشه به این طرف تفکر، که جهان در جنگ است، پایان دهیم.

۱۱ آبان ۱۳۸۸

مباد

"دوست"؟ مباد که دوست باشم...

۲۳ مهر ۱۳۸۸

دوست

"بهترین دوست" او؟ به راستی؟

۲۲ مهر ۱۳۸۸

سلام

آی عشق! سلام!

۱۹ مهر ۱۳۸۸

با او

با او گام زدم، با او حرف زدم.

۱۶ مهر ۱۳۸۸

سخن

آری، آری، سخن‌گفتن با تو، چرا نه؟ آری.

۱۴ مهر ۱۳۸۸

نگاه‌هامان

نگاه‌هامان را از هم می‌دزدیم. آیا پایاني هم هست؟

۱۳ مهر ۱۳۸۸

حرف

او می‌خواهد با من حرف بزند؛ من با او. فقط نمی‌دانیم کدام‌مان بیش‌تر می‌خواهد.

۱۲ مهر ۱۳۸۸

۹ مهر ۱۳۸۸

مستانه

یعنی، می‌رسد آن روز که من هم مستانه پایکوبی کنم؟

نوشتن

چه بی‌هوده-نویس شده‌ام.

۲۵ شهریور ۱۳۸۸

بازی

مبادا او بخواهد دو سویه عشقبازی کند؟ باکی نیست. ما هم، بازی می شویم.

۱۵ شهریور ۱۳۸۸

پیکار

پیکار, آن هم پیکار با عشق! عجب چیزها که ندیدم!

۵ شهریور ۱۳۸۸

روزه

روزه می گیریم؛ نه که خواست مان این باشد. نام اش را چه می گذاری: تظاهر؟ ترس؟ تحمل؟ و شاید چیزکی از این ها همه.

۱ شهریور ۱۳۸۸

باطن‌ات را نمی‌دانم

بارها، و شاید همیشه، با این موضوع رو‌‌ـ‌به‌ـ‌رو شده‌ام: چرا نبابد و نشاید که عاشق ظاهر شد؟ بگذریم از این که ظاهر هم می‌تواند رونمایي از باطن باشد و مانند آن‌ها.

بله. می‌توان عاشق شد و عاشق ظاهر هم شد. همان زیبایی ظاهری. آری چرا که نه؟

باطن‌ات هر چه می‌خواهد باشد، من ظاهر‌ـ‌ات را دوست می‌دارم. چرا نشود این یکی؟ کدام قانون طبیعت است که به آن بر بخورد؟

باطن‌ات را بر ظاهر‌ـ‌ات چرا برتری باشد؟ با چه میزاني باطني را بر ظاهري برتری می‌دهی؟

ظاهر‌ـ‌ات را می‌بینم، لمس می‌کنم... باطن‌ات مال خود‌ـ‌ات است اما. ظاهر‌ـ‌ات را عاشق می‌شوم، دیوانه می‌شوم، اما باطن‌ات... من چه می‌دانم...

حجاب

"حجاب مسئله‌اي شخصی ست... و ما برقع می‌پوشیم."

اندکي کنج‌کاو شدم که چه گونه است. یعنی وقتي این‌ها به توالت یا حمام می‌روند، لابد دارند به‌گمان‌شان وارد اجتماع می‌شوند، که باید برهنه کنند آن زمان خودشان را. یا شاید هم آن جا هم برهنه نمی‌کنند، که "حجاب کاملا شخصی ست."

۲۷ مرداد ۱۳۸۸

این هایکو که می‌گویند

حال‌ام از هر چه "هایکو" ست، به هم می‌خورد.

۱۱ مرداد ۱۳۸۸

کتاب‌خوانی‌ام

کتاب‌خوانی‌ام را خویي شگفت است. کتابي را با شور می‌خرم. با شادمانی "به‌ دنبالِ فضایي می‌گردم که در آن نفسي تازه کنم" و بنشینم به خواندن. اما، همین که شروع کردم به خواندن، آن قدر دل‌ام می‌خواهد این چند صفحه، گویی چو بار گراني ست بر جان‌ام، پایان داده شود، که اگر اندکي بیش‌تر درنگي افتد، همان دم خود‌ـ‌ام پایان‌اش می‌دهم و کتاب را می‌بندم...

۸ مرداد ۱۳۸۸

خواست

...آری، و بادا که خواستِ‌مان چنین بگوید.

۷ مرداد ۱۳۸۸

لاغر

شانه‌هام درد می‌کند. ولی ما به لاغرکردنِ خود ادامه می‌دهیم!

۵ مرداد ۱۳۸۸

سبکبال

می‌دانم می‌دانم، حرف‌هام تهی‌ شده‌اند از معنا؛ و شاید هم که از نخست، این‌ گونه بوده باشند. بهانه‌اي نیست. حرفي هم نیست. صحبت از درماندگی‌ها هم نیست. اگر به‌تصور‌ـ‌ات روزمرگی فرام گرفته، باز هم در اشتباهی.

تازه‌ام، از هر زماني تازه‌تر. زندگی را هر روز صبح بغل می‌کنم، می‌بوسم، و دل می‌سپارم به دریایِ عشق. این گونه تازه‌تر می‌شوم. مست‌تر می‌شوم.

مستی‌ام مستی‌اي خاموش است. در خویش فریاد می‌زنم؛ دم برنمی‌آرم ولی. نه که پنهان اندیشه‌اي در سر داشته باشم، که همه بر آفتاب افکنده‌ام. همه بر باد دادم خویش را--چرا بیش از این بر‌ـ‌باد‌‌ـ‌ده نشوم؟

گاهي کتابي می‌خوانم. صفحه‌اي ورق می‌زنم، بل که به ایما و اشارتي عاشق‌تر شوم. صفحه‌ها، کتا‌ب‌ها، تابِ مستی‌ام را افسوس ندارند. می‌پژمرند.

گاهي در باد گام می‌زنم؛ چنین دوست‌ می‌دارم. می‌گذارم موهای‌ام چون دل‌ام پریشان شوند، که پریشانی‌ هم، های، چه حالي دارد!

همه همین‌ها ست. با من چیز زیادي نیست. هیچ گاه نبوده است. ماجرا ندارم؛ خوش‌تر هم این گونه است. سبکبال‌ ام!

۱۵ تیر ۱۳۸۸

مگر عشق

دیگر چه در کف مانده است، مگر عشق؟

۳ تیر ۱۳۸۸

عاشقی یعنی

شاید عاشقی یعنی خیت ‌ـ‌شدن و در‌ـ‌کف‌ـ‌ماندن. همین است که دیوانه‌ام می‌کند از عاشقی.

۲ تیر ۱۳۸۸

۱۸ خرداد ۱۳۸۸

مجال

مجالي می‌باید او را...

۱۷ خرداد ۱۳۸۸

این عشق است...

گاهي با خویش می‌اندیشم: این اندیشه‌ی عشق است که رهای‌ام نمی‌کند، گر نه، عاشق هم شاید نباشم. این خود عشق است که معشوق من است. این عشق است که با او عشق‌بازی می‌کنم. این عشق است که لبان‌اش داغ است و می‌سوزاندم. این عشق است که عاشق بدن خیس‌اش هستم. این عشق است، که وقتی موهای‌اش را در باد تکان می‌دهد، یا که کمر‌ـ‌اش را که کش و قوس می‌دهد، شهوت سراپای‌ام را می‌گیرد. این عشق است...

۱۳ خرداد ۱۳۸۸

هاهاها

هاهاها... عجب به بازی‌ام گرفت! عجب ماهرانه! گمان می‌کردم من او را به بازی گرفته‌ام! هاهاها...

۱۲ خرداد ۱۳۸۸

لبان‌اش

از لبان‌اش بوسه نمی‌باید گرفت. از خیالي هم نازک‌تر است... شاید اما، بشود آن‌ها را بویید...

۴ خرداد ۱۳۸۸

عشق‌بازی

خوب می‌داند چه گونه بازی عشق کند و عشق‌بازی.

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

واژه‌ها و این مستی‌ام

فسوسا! وا‍ژه‌های‌ام چنان سست‌ـ‌بنیاد اند، که هیچ تاب ندارند مستی ام را. کاش می‌شد با واژه‌های‌ام در آغوش‌ام‌اش گرفت.

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

او

می‌پرسد، "'او' که می‌گویی، کی‌ تواند بود؟"

می‌خواهم فریاد برآورم، "مگر نمی‌دانی؟"

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

آغوش

چه گونه می توان او را مست در آغوش گرفت، بدون این که بشکند؟

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

سرخوش‌ام با او

وقتی دشنام‌ام می‌دهد، که می‌خواهم بمیرم؛ از خوشی.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

مست‌ام کرد

این آشنا ست البته. او خوب می‌داند خوب بکشد و بعد چه خوب هم زنده می‌کند... مست ام من اکنون.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

رقصیدیم در باد

از کنار‌ـ‌ام گذشت و مرا ندید. و همین که از کنار‌ـ‌ام گذشت و مرا ندید، دیدم که چه باد از لا‌ـ‌به‌ـ‌لای موهای‌اش گذشت. و چه شهوت‌ناک بدن‌اش را به موهای‌اش تماس داد و چه شهوت‌ناک‌تر موهای‌اش از جا کنده شدند و چه رقصیدند در باد. دل‌ام هم همان وقت از جا کنده شد و مست رقصید در باد.

کاش باد می‌شدم و من هم می‌زدم به گره موهای‌اش... و چه شهوت‌ناک.

۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

می‌دزدیدم او را

او آن جا ایستاده بود، کمي آن طرف‌تر. پشت‌اش به من بود و نمی‌دید که چه‌ها می‌دزدم با نگاه‌های بی‌پروام. و شاید هم که می‌دید و می‌گذاشت که این گونه او را بدزدم.

موهای‌اش زیر تیغ آفتاب چه درخشیدن داشت. و کمر‌ـ‌اش را که کش و قوس می‌داد، دیگر عقل از کف‌ام می‌رفت.

۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

گفتیم با هم

چند واژه‌اي گفتیم با هم، با هراس از هم. هراس‌مان بیش‌تر از عشق بود. نگاه‌هامان را بی‌شرمانه می‌خواستیم، شلاق‌وار، فرود آریم. مهارمان می‌کردیم.

۳۱ فروردین ۱۳۸۸

عاشق شوم؟

مانده ام با خویش ام، که عاشق اش شوم یا نه.

۲۷ فروردین ۱۳۸۸

مدرسه آتش می زنیم

سرانجام محسنی هم نشان داد که چه مخالفتی باید داشته باشد با طالبان که مدرسه های غیرمذهبی باید سوزانده شوند.

۲۳ فروردین ۱۳۸۸

می آیی؟

هی! می آیی کمی با هم سکس کنیم؟

۱۷ فروردین ۱۳۸۸

یک پوزش می‌باید

آیا نرسیده آن زمان که آخوندها پوزش بخواهند، نخست از زن، دوم از شیعه و سوم از هزاره.

۱۰ فروردین ۱۳۸۸

عاشق‌ام کن

عشق جوان‌ام می‌کند. عشق از خود بی‌خود‌ـ‌ام می‌کند. عشق مست‌ام می‌کند. بگو عشق چه نمی‌کند. خدایا کاش وجود می‌داشتی و کمی بیش‌تر عاشق‌ام می‌کردی.

۹ فروردین ۱۳۸۸

نام‌اش

حتّا حالا که من بریده‌ام از او، نام‌اش را به رخ‌ام می‌کشد. همین طور یک دفعه می‌آید جلو‌ی چشم‌های‌ام. نام‌اش، که حرف‌‌ـ‌حرف‌اش می‌لرزاندم، از عشق، از شهوت.

داد

مدت‌ها ست چرا کسي سر‌ـ‌ام داد نزده؟!

۸ فروردین ۱۳۸۸

عصبانی

اول از خود‌ـ‌ام عصبانی ام.
دوم و سوم عصبانی‌ ام.

گوگل ریدر

گاهي از پایین به بالا می‌روم، و گاهي برعکس. و گاهي میانه‌اي را تجربه‌ می‌کنم. گاهي به فارسی گاهي... گوگل ریدر را می‌گویم.

۶ فروردین ۱۳۸۸

رفت

بازگشتي نیست که بازي نیست.

۵ فروردین ۱۳۸۸

لب

"لب همان لب بود"، بوسه‌اي می‌بایست.

۴ فروردین ۱۳۸۸

باهمستان

اگر من بگویم که من ام، تو بگویی که تو ای، ما بگوییم که ما ایم، این می‌شود، "باهمستان".

امتحان دارم، ولی این عادی باید باشد

امروز امتحان دارم، آن هم از آن چه سخت‌تر نیست. چهار مقاله‌یِ دو‌ـ‌صفحه‌ای هم برای این امتحان می‌بایم نوشت. ولی نشسته‌ام و وب‌نویسی می‌کنم. خب دیگر من این گونه ام: دوست ندارم، به نظرِ خود‌ـ‌ام برسد که قرار است رخداد بسیار‌ـ‌بسیار‌ـ‌بسیار مهمي پیش‌ بیاید. همه چیز باید عادی باشد.

۳ فروردین ۱۳۸۸

عاشق‌ام نشوید!

این را نه برای دل‌خوشیِ دختر‌ها می‌گویم که اگر دل‌شان هم خوش شد، می‌تواند بشود البته، حرفي نیست.

همیشه سخت بوده است برای‌ام، نه گمان‌ام که از این پس نیز، از سختی‌اش اندکی هم کاسته شود، دل‌ـ‌سپردن به تعهدی پایدار--که به‌گمان‌ام یکسره این گونه می‌باید--با دختري در تمامِ عمر‌ـ‌ات؛ یا دستِ کم، برای زماني به نسبت دراز، تا آن وقت، نه که تو خسته شوی از این همه تعهد، بل که او از تو دل بکند و بگوید: "برو دیگه دوستت ندارم". همیشه سخت بوده است این همه برایِ من. البته که من آن یکی نخواهم بود، که دختري را با همچون جمله‌اي از خویش برنجانم. در توان‌ام نیست. ضعیف‌ ام، چه می‌شود کرد. همیشه سخت بوده است. ایجاد ارتباطي که می‌پنداری زمانی دراز می‌بایی به آن دل‌‌ـ‌سپردن. که دل‌ات دیگر نباید چشم‌چرانی کند، که دل‌ات می‌باید خفه شود، که کور شود، که دیگر زبان نداشته باشد، که بگوید از عشق، که بچشد از عشق. همیشه سخت بوده است، خب سخت هم است، چه گونه آسان تواند بود، دل دختري را شکستن؟ آن هم دلي به آن زیبایی؟ همیشه سخت بوده است، به دختری گفتن، "نه". چه نه‌ای "مقدس" باشد، چه غیر آن. در برابرِ زیبایی مقدس کی ست یا چی ست؟ همیشه سخت بوده است برای‌ام، پاسخ به نگاه دختري که می‌گوید، "آری"، و آن زمان است، که من دیگر دامن‌ام از دست می‌رود. از همین رو ست، که سر‌ـ‌به‌ـ‌زیری را فرا گرفته‌ام، و چه نیک هم، و هیچ یارای‌ام نیست، اندکي هم به چشم دختری نظری کنم. چشمان‌شان پرده‌ـ‌در اند. چی بیمي فراتر از این تواند بود، که روزي دختري به تو بگوید (گر چه می‌پنداری چه بهتر تواند بود) "دوست‌ات دارم". دیگر من از خود نیستم. از آن او خواهم بود. همیشه سخت بوده است.

۲۹ اسفند ۱۳۸۷

وقتي قلم دست‌ات می‌گیری...

وقتي قلم دست‌ات می‌گیری، بیش‌تر از همه به چه فکر می‌کنی--به این که صفحه چه تند باید پر شود، به این که چه خطّ بدي داری؛ به این که مبادا از کس و کیر و کون چیزي بگویی؛ به این که اسرار‌ـ‌ات آشکار نگردند بر همگان؛ به این که هیچ یاد‌ـ‌ات نمی‌آید چه می‌خواستی بگویی؛ به این که نوشتن را دوست نداری‌؛ به این که لیلا، دختر همسایه آن روز چه می‌خواست بگوید، با آن زیرِ‌ـ‌چشمی‌ـ‌نگاه‌ـ‌کردن‌اش؛‌ به این که مبادا این حرف‌ها را که می‌نویسی کسي بخواند؛‌ به این که فردا دیگر می‌خواهی دختر یا پسرِ خوبي شوی؛ به این که سرانجام چه هنگام است آن زمان که نگاهي دل‌ات را برباید؛ به این که کی می‌شود که دیوانه شوی...

به این که...؟

راستی به عید که فکر نمی‌کنی؟ من اما حالا فکر می‌کنم. نوروز مبارک.

۲۷ اسفند ۱۳۸۷

Trees under Kabul's Winter

See and download the full gallery on posterous

Jan. 16, 2008

Posted via email from soroush's posterous

بیا اندازه‌ام را بگیر

خیاط‌ها را دوست دارم. به‌ویژه زماني که می‌آیند و اندازه‌یِ قد‌ و قواره‌ام را به دقّت می‌گیرند و دانه‌ـ‌دانه رویِ دفترشان ثبت می‌کنند. همزمان زیرِ لب چیزهایي هم زمزمه می‌کنند: این را از حرکاتِ لب‌های‌ِشان می‌فهمم. نمی‌دانی‌ چه لذتي دارد تماشاکردن‌شان در این وقت‌ها. حتّا این لذت شهوت‌ناک هم می‌شود برای خود‌‌ـ‌اش.

۲۶ اسفند ۱۳۸۷

به من نگویید

نه. به من نگویید و نگویید بشنو، که گوش‌های‌ام بسي خسته است و تاب ندارد حتا واژه‌ای هم، از این که "عدالت دارد به کجا می‌رود".

۲۵ اسفند ۱۳۸۷

می‌دانم، می‌دانم...

می‌دانم، می‌دانم، که نمی‌نویسم. ولی نمی‌دانم چرا. دست‌ام به قلم نمی‌رود؛ و شاید به‌تر می‌بود می‌گفتم، انگشتانم دیگر تاب برخورد را با صفحه‌ـ‌کلید کامپیوتر ندارد. (این تکنالوژی‌ هم که مفاهیم را عوض کرده (چه حاجت به گفتن بود!))

سر‌ـ‌ام از موهایِ سر‌ـ‌ام هم شلوغ تر است. شاید خود این گونه خواسته‌ام... جز آن که می‌تواند بوده باشد؟ دانشگاه، کار، خانه. این‌ها همه البته چیزهایي اند، که همه دارند. من اما شاید این همه را تاب نداشته باشم.

ولی مشغولیت (یا به گفته‌یِ افغان‌ها "مصروفیت") علتِ ماجرا نیست. این بهانه‌ای است، برای گریزی از مسئولیتی که دیگر، گزیری نمانده. حرفي نمانده. حدیثي نیست. از چه باید گفت؟

خب این که گناه نیست، هست؟ آدم که خالی شود، حرف نمی‌زند. من یکي که خدا نیستم، که بی‌انتها باشم، که همه چیز باشم و هیچ چیز نباشم و غیرالذلک. که نمی‌خواهم هم بود. انسان‌بودن، به‌گمان‌ام، به‌درجات، شیرین‌تر است. همین تهی‌شدن، همین خالی‌شدن، همین که دیگر‌ـ‌حرفی‌ـ‌نیست‌ـ‌برای‌ـ‌گفتن، همین خود‌ـ‌اش گاهي خوب است. چرا؟

نوشته‌های‌ام بی‌ارزش‌ نیستند. هر که گاهی هم این را گفته یا درنگیده از درون من نجسته. ارزش؟ چه ارزشی می‌خواهی داشت؟ ارزش چی‌ ست؟ این خود اسرار من است که با تو می‌گویم. می‌خواهی شنفت؟ یالله.

... اما بی‌ارزش نیستند.

۲۲ اسفند ۱۳۸۷

بیدار شویم

چه می‌شد اگر هر روز، طلوع را بیدار می‌شدیم.

۲۰ اسفند ۱۳۸۷

تو بد من باش که من خوب‌ات شوم

برای این که چیزي "خوب" باشد، چرا "بد"ی را می‌باید در برابر‌ـ‌اش نشاند؟ آیا خوب برای خود، به ذاتِ خود، قائم به‌ خود، وجود نمی‌تواند داشت؟ آیا خوب فقط این گونه زیسته است؟ و بر آن است، که از این پس نیز، این گونه بزید؟

۷ اسفند ۱۳۸۷

چنگ

تصمیم دارم، طیّ یک حرکت انقلابی تمام نوشته‌های پیشین‌ام را در چنگ به این جا منتقل کنم.

۵ اسفند ۱۳۸۷

۲۱ بهمن ۱۳۸۷

دامن نازکش

دختر
خاموش ایستاده است،
و دامن نازکش در باد تکان می‌خورد.

شاملو

مو پریشان‌های باد

۲۰ بهمن ۱۳۸۷

عرق می‌کنیم

گرم می‌شویم، داغ می‌شویم، عرق می‌کنیم، می‌سوزیم، در هم.

۹ بهمن ۱۳۸۷

نه خیلی زیاد...

چه می‌شد اگر، فقط می‌بوسیدی‌ام؟

۸ بهمن ۱۳۸۷

خود را برهانیم--چنان که گاندی کرد

بعد چند باری که کتک خورد و ناسزا شنید وقتی تصمیم گرفت مقاومت کند، از ایستادن مقابل انگلیسی های حاکم جور در هند و آفریقای جنوبی شروع نکرد بلکه هندی های مقیم پره توریا را به جلسه ای دعوت کرد و کمروئی ذاتی را کنار گذاشت و نطق کرد [بیست و سه سالش بود هنوز] و به هندی ها گفت چطور عادت های خود را تغییر دهند تا اروپائیان نتوانند آن ها را با کثیف بودن متهم کنند، زبان انگلیسی بیاموزند تا بهتر بتوانند در جامعه حل شوند و از حقوق خود دفاع کنند. نارنجک نبست. دعوت به شورش همگانی نکرد. از نقطه شروع زندگی اجتماعی اش پیداست که چگونه عمل کرد.

این به سال 1893 بود. سه سال قبل از این که سید جمال الدین اسدآبادی در اندیشه تغییر، میرزا رضا کرمانی را بفرستد تا ناصرالدین شاه را بکشد. کشت بی آن که به قول نظم الدوله "امام عادلی پشت دروازه باشد" و کس به تغییر این ملک همتی نگماشت. یعنی گماشت اما به شتابی که در دل شرق است، از راه های نزدیک، با تندترین روش ها.
این را بخوانید، و نه بی‌خیال، و نه سرسری، که نه سرسری نوشته شده، و نه از سرسری‌گری‌ها می‌گوید، که می‌گوید، از این که می‌بایی‌ نشست، و ژرف نگریست، چونان که گاندی نگریست.

۶ بهمن ۱۳۸۷

عقل زن است

عقل ما را این گونه می‌خواهد: سُخره‌گر، پرخاش‌جوی. او زن است و، همواره جنگاوران را دوست‌ می‌دارد.

فریدریش نیچه

۳ بهمن ۱۳۸۷

حزب‌الله، حماس، فلسطین--غوغایی دیگر

ای کاش!

اندک راستی‌اي اگر...

هیاهو، غوغا... نه چیزي که می‌باید.

همه احساساتی‌گری... و نه، ارزني ارزش، و نه، هیچ.

خود را نگریسته‌ایم؟--این است سَرِ کارها.

اسرائیل نه! امّا حماس و حزب‌الله آری؟

این را بخوانید.

۲ بهمن ۱۳۸۷

گاهي هم می‌شود که...

گاهي هم می‌شود، آغازید به نوشتن، بی‌ آن که دانست، چه خواهد رفت بر آن واژه‌ها، جمله‌ها، خط‌ها.

گاهي هم می‌شود، نظر داد بی‌‌آن که نظري داشت، که چه خواهد شد آن نظر‌ها.

گاهي هم می‌شود که رفت، بی‌آن که دانست، که چه خواهد آمد بر آن‌ گام‌ها.

گاهي هم می‌شود که... می‌شود یعنی؟

۲۸ دی ۱۳۸۷

پرسشي از آشوری در باره‌یِ پیشنهادِ چند ترمِ تازه

جناب آشوری،

شما در فرهنگِ علومِ انسانی، ویراست دوم، برابر ترم‌های input و output، به‌ترتیب، "درونداد" و "برونداد" را نهاده‌اید. مدتی ست به این فکر می‌کنم، که آیا بهتر نیست برابر این دو ترم، برابرهای "درایند" و "برایند" را گذاشت؟

"درایند" را شما پیش از این در برابر "مدخل" استفاده کرده‌اید، و "برایند" را برابر result (نمی‌دانم در برابر واژه‌ی دیگری هم استفاده کردیده‌اید یا نه). آیا می‌شود این دو واژه را برای این دو معنای تازه هم به کار برد؟

این خود حسن دیگری هم دارد: input به مواد خامی (از هر نوع) گفته می‌شود، که طیّ یک فرایند (process) به نتیجه‌ای می‌رسد، که به آن output گفته می‌شود. پس می‌توانم ترم سومی را هم برای استدلال خود‌ـ‌ام به کار بگیرم: "درایندــ فرایند ــ برایند". بدین ترتیب ما به یک نظم آوایی هم می‌رسیم.

شاید بد نباشد این را هم به حرف‌ام اضافه کنم، که ما در افغانستان، فعل "درامدن" را به‌معنای "داخل‌شدن" و "برامدن" را به جای "خارج‌شدن" (مثلا از خانه) به کار می‌بریم و کاملا معمول است.

در کل می‌خواستم نظر شما را در این باره بدانم.

سپاس‌گزار ام


(پاسخ داریوش آشوری)

دوست ارجمند، پیشنهاد شما جالب است، اما، همان گونه که خود گفته‌اید، "درایند" و "برایند" کاربردهای معنایی دیگری یافته‌اند. دایم نمی‌شود واژه‌ها را در حوزه‌های معنایی جا به جا کرد، زیرا خوانندگان را گیج و زبان را سرگردان می کند.

د. آ.

-----------------
پ.ن. (1): این را همچنین در این جا (در قسمتِ نظر) بخوانید.

نمی‌شاید

۲۵ دی ۱۳۸۷

شکر

او با من حرف زد--چه گونه می‌توان این را شکر گزارد؟

لحظه‌ای دیگر نمی‌خواهم

کاش می‌شد لحظه بایستد. کاش می‌شد عمر من همین جا پایان بپذیرد.

مست ام

خاموشانه مست ام من. کو شرابی که مرا تاب آورد.

او با من حرف زد

خیال‌اش را هم می‌توانی کرد، که چه ناغافل، روزی به تو برگردد، بی‌آن که بخواهی، بی‌آن که حتّا فکر‌ـ‌اش را بکنی، بی‌آن‌ که حتّا آروزی‌اش را بکنی؟ همین گونه شاید باشد، این، که اگر به خدا باور می‌داشتم، می‌توانستم گفت، رحمت او چه لایزال است.

او برگشت، او با من حرف زد. احساس‌ام ناگفتنی ست--خوب؟ بد؟ آیا مست ام من؟ آیا خوشحال ام من؟ آیا از خود بی‌خود ام من؟ نمی‌دانم. استي را به‌باور نمی‌توانم گفت، مگر غریب.

۲۴ دی ۱۳۸۷

و چه زود آشتی می‌کنیم!

روزهایي را می‌گذرانم، که در آن عشقي نیست، کار‌ـ‌و‌ـ‌باري نیست، ملالي هم نیست. همه چیز، چیزي ست مثلِ خود. وب‌نوشته‌ها را می‌خوانم، که از عشق تشنه اند، که پر اند از پیچ و مهره. که به چه کار آید؟ مدّتي ست که می‌پندارم به کاري ست این همه. ولی به‌راستی؟

با وبلاگستان فارسی دو باره آشتی کرده‌ام. قهر بودیم مدّتي. گفته بود‌ـ‌ام‌اش، قهر‌ـ‌قهر تا روزِ قیامت. ولی تا روزِ قیامت که تاب‌اش را نداشتم. تا به همین جا هم برایِ خود‌ـام تا‌ـ‌روز‌ـ‌قیامتي بود و خود هم قیامتي، که چه سخت تاب‌اش آوردم.

۱۹ دی ۱۳۸۷

سالي شد

پدر که رفت.

۱۷ دی ۱۳۸۷

نبودن

چه قدر من نیستم.