۱۰ دی ۱۳۸۷

تازه‌اي در کار نیست

چه خوب گفتی. کجا ست، تازه‌اي، که یکسره بگوید، "من تازه ام"، و در دل چشمکي نزند؛ اندک راستي‌ای در او هنوز باشد، اگر.

۹ دی ۱۳۸۷

نیست...

نیست، هیچ نیست، بد هم نیست، خوب هم نیست...

۵ دی ۱۳۸۷

یک سال گذشت

آیا امروز می‌بایم برگشت، و دید، که در این یک سال، وب‌نویس، چه کرده است؟ آیا سالگردها مهم اند؟ و چرا می‌باید مهم باشند؟ و حتا چرا که نه؟

خب، یک ساله شدیم، که چی؟ نه که فکر کنی، از یک‌ـ‌ـ‌ساله‌ـ‌شدن‌ام ناخرسند ام، که چرا می‌بایم بود؟ بل، که خرسند ام، که باز، چرا می‌بایم بود؟

پس بگذارید این طوری بگویم، که شده‌ام، یک ساله‌ شده‌ام، آن هم، در روز یا شبِ (؟) تولّد مسیح. هرآینه، این یک‌ـ‌‌‌ساله‌ـ‌شدن‌ام، چیزي نبوده است، که من خواسته باشم، یا حتا نخواسته باشم. فقط شده است. این همه یعنی، من، هیچ، بوده‌ام؟ این هم درست نیست. من خواستم وب‌نویس باشد. این خواستِ خود‌‌ـ‌ام بوده است. پس چه...؟

این نخستین‌اش بود. و این که می‌نویسم، و اکنون که می‌خوانید، بدان معنا ست، که من همین چند لحظه‌یِ پیش، آن را نوشته بوده‌ام، تا حالا، آخرین‌اش. با هم می‌شوند، یک سال. آیا می‌توانم گفت، از رنجي بوده است، این همه؟ شاید، شاید هم نه.

گاهی سرخوش بوده‌ام، گاهي چندان که باید، در رنج. که این همه شده است. پس من در شدن‌اش سَهمَکي داشته‌ام؛ هر چند خرد. شاید. که می‌داند؟

آیا این همه، برایِ کسي بوده است؟ برایِ که می‌نوشته‌ام. برایِ خود‌ـ‌ام؟ خود‌ـ‌ام که می‌دانم، که چه می‌دانم. شاید هم ندانم. که می‌داند؟ ولی برایِ کسي نوشته‌ام. او که بوده است؟

از چه گفته‌ام؟ چه می‌دانسته‌ام که بگویم؟ چه داشته‌اند، گفته‌هام، و نوشته‌هام؟ "مبتذل" نموده‌اند گاه؟ آیا به‌راستی؟ ولی چرا؟

از این پس چه خواهم کرد؟ آیا راهي هست، که رفت، که بود؟ منزلي هست، که رسید؟ که آرمید؟ یا این همه، فقط در‌ـ‌راه‌ـ‌بودنی ست، پرخطر، گام‌ـ‌زدنی ست، پرخطر، نگریستنی ست، پرخطر، فراز‌ـ‌و‌ـ‌فرودي ست، پرخطر؟

آیا سخني مانده است، که نگفته باشم؟ آیا یادي هست، که نکرده باشم؟ نمی‌دانم، فقط این همه می‌دانم، که بازنگریستن را به گذشته دوست نمی‌دارم، شاید هم، داشته باشم، که می‌داند؟

راستی، داشت یاد‌ـ‌ام می‌رفت، کریستمس گرامی باد! این را که دیگر می‌دانم.

۴ دی ۱۳۸۷

تو بگو، او از چه این همه زیبا ست؟

عجیب به نظر‌ـ‌ام زیبا می‌رسد، وقتي که می‌نشینم و عکس‌های‌اش را تماشا می‌کنم. و نمی‌دانی، و حتا گمان هم نمی‌توانی برد، که چه بر خود می‌لرزم، آن وقت، که درست هم نمی‌توانم گفت از چه، از ترس؟ از شور؟ از مستی؟ از عشق؟

۱ دی ۱۳۸۷

حال‌‌ـ‌و‌ـ‌هوایي دیگر، جایي دیگر

نمی‌نویسم این روزها، البتّه این جا. این جا که می‌نویسم خب.

۲۶ آذر ۱۳۸۷

موضوع بده تا سر‌ـ‌ات را ببرم

زیاد بحث می‌کنم، می‌دانم، و وقتي که شروع شد، مگر تمامی دارد. یکریز مشت‌ـ‌مشت حرف می‌ریزد بیرون. به نظرِ خود‌ـ‌ام که خیلي هم منطقی ام. خدا می‌داند آن بقیه که سرشان را می‌برم چه نظر دارند.

۲۵ آذر ۱۳۸۷

همیشه که من باقی نمی‌ماند

برایِ پیرامون‌ات به‌ـ‌یک‌ـ‌شکل‌ـ‌ماندن، نمی‌شود. خب آدمی همیشه یک چیز حس ندارد. باز می‌بینی تنهایی‌ات چه غنیمتی ست. او که خاموش است و چه کم‌ـ‌توقع.

۲۴ آذر ۱۳۸۷

احتیاج

دیگر کار من هم همین شده است، که در زمستاني که هوا هم چه ناجوان‌مردانه سرد است، گلي را بجویم، که به بویی از آن خوش باشم، اندک بویي برای‌اش مانده باشد اگر.

۲۳ آذر ۱۳۸۷

چه شبي بود...

تو که نمی‌دانی، دیشب، با این یکي، در پاریس، چه کوچه‌‌ـ‌پس‌ـ‌کوچه‌ها و کافه‌هایي را گز نکردیم.

دل‌ام می‌لرزد

موهای‌ات را که پریشان می‌کنی، خب دلِ من هم پریشان می‌شود... آیا این هم گفتن دارد...

۱۳ آذر ۱۳۸۷

به هیچ فکر نکنیم

گاهي حتّا وقتي هیچ چیزي برایِ نگرانی پیدا نمی‌شود، این خود نگران‌ات می‌کند. این شده است آرزوی‌ام (و آرزویِ چه کسي نیست؟) که بزنم به کوه و جنگل (که کجا پیدا می‌شود؟) به پشت دراز بکشم، سیگاري آتش بزنم، و به هیچ فکر نکنم و...

۱۱ آذر ۱۳۸۷

بسپاریم خودمان را به خط‌های قطار

گاهي می‌شود کفش‌ها را بکنیم و بسپاریم خودمان را به‌امتدادِ خط‌های قطار. بگذاریم ما را با خود ببرد تا کجاها.

و وقتي هم که خسته شدیم، دراز بکشیم و سرمان را بگذاریم رویِ خطِّ قطار و هیچ هراسي هم به دل راه ندهیم که قطارهای دلهره سوت‌زنان در راه است. آسوده و بی‌‌هیچ ملالي.

یاد باید داد زندگی‌کردن

به کودک‌تان یاد بدهید، چه گونه می‌توان عشق ورزید، چه گونه دوست داشت، چه گونه بوسید، چه گونه در آغوش گرفت، چه گونه سکس کرد، چه گونه زندگی کرد.