۹ آبان ۱۳۸۷

مگر ماست‌خوردن است؟!

تو فکر می‌کنی ساده است؟ ساده است، رسیدن به این "سادگی" که دم می‌زنی از آن و مثلاً می‌نازی به‌داشتن‌اش؟! فکر می‌کنی یکي، اگر نه‌ مهم‌ترین، کارهایي که فیلسوفانِ اخلاق برایِ مثال آن نیچه با آن "تبارشناسی‌ اخلاق‌"اش می‌کند، برایِ این است که "به دهن باز بقیه نگاه کنه و احساس کنه چه قدر باحاله"؟! نه‌ چندان به‌گمان‌ام، بل، به‌گمان‌ام، البتّه که من آن قدر که تو ماست می‌خوری و به ماست‌خوردن‌ات باور داری، من ندارم، ولی به‌گمان‌ام، یکي، اگر نه‌ مهم‌ترین، کارهایي که می‌کنند، این باشد که آن‌ها ساده‌ می‌کنند همه زوایای پیچیده‌ی آدمی را. که اگر همین‌ طوری، درسته، تقدیم‌ات کنند، چه طور می‌خواهی بفهمی‌اش؟ مگر ماست خوردن است؟!

خطِّ سوم

...آن منم که سخن گویم ...نه من دانم و نه غیر من.

بر پدر و مادر هر کسی لعنت که در این جا آشغال بریزد!

آلتِ تناسلی (...) و ترجمه

هر که مترجم است، می‌داند که ما پیکاري پیوسته داریم، با امانت‌داری و باریک‌بینی و نگاه‌داشتِ ارزش‌هایِ اخلاقی و جز آن‌ها. باري، یکي از همکارانِ مترجم‌ام، که بسیار در کار‌ـ‌اش وسواس داشت و از قضا، آدمي بود، بس با‌ادب و همواره در کوشش پاسداشتِ حرمتِ کلام و نگاه‌داشتِ حرمتِ خوانندگان، که در این یکي، اگر نه بیش‌تر، وسواسي داشت در اندازه‌ي باریک‌بینیِ خویش، عبارتِ بسیار ساده‌‌‌ی "Penis is the sexual organ of a man's body" را از متني در باره‌یِ سکس‌شناسی (sexology) چنین ترجمه کرد:

"آلتِ تناسلی (کیر) عضوِ جنسیِ بدنِ مرد است."

۸ آبان ۱۳۸۷

۷ آبان ۱۳۸۷

من دیوانه‌تر ام

او که برای‌اش هیچ مهم نیست که دیوانه‌ام می‌کند با واژه‌های‌اش... ولی من دیوانه‌تر ام که نگویم...

تو بالا ای...


تو آن پایین چه قدر بالا ای...

و باز هم: انسان‌ها برابر نیستند...

و اگر انسان‌ها برابر می‌بودند، دوندگی‌ها و سگ‌‌ـ‌دوزنی‌هایِ هر روزه‌ی من چه بی‌هوده می‌توانست بود!

۶ آبان ۱۳۸۷

مصیبتي کوچک برای وبلاگستان!

این روزها هر وب‌نویسی را که می‌بینی از بلاگ‌رولینگ یا بلاگ‌چرخان یا هر کوفت و زهرمار دیگري مانندِ آن می‌گوید و می‌نالد و می‌گرید و می‌درْدَد و از این جور چیزها. حالا خودمان‌ایم، خوب شد ما از این ابزارک بهره نگرفتیم. من از همان بلاگ‌رولینگ بلاگر استفاده می‌‌کنم که همچنان غبراق (یا شاید قبراق و یا غبراغ) و سرِحال به چرخاندن و گرداندنِ وب‌نوشت‌ها مشغول است...

دروغي بزرگ!

و چرا انسان‌ها می‌باید برابر باشند؟ آیا این برابری دروغي بزرگ‌ نیست؟

۵ آبان ۱۳۸۷

راه‌ـو‌ـ‌رسمِ آدامس‌جویدن

من بسیار چیزها می‌دانم. یکي این که خوب می‌دانم، وقتي آدامس می‌جوم، آب نباید بنوشم، چرا که سفت می‌شود آدامس.

درد

شاعر حال نمی‌کند وقتی که شعر می‌گوید، درد است که او را به فریاد می‌آورد. و وقتی درد به واژه‌ در آمد دیگر شاعر را چه کار با آن درد؟ آن واژه‌ها نه دیگر آن درد اند.

لیلی و مجنون بلد نبودند اصلاً...

داشتم به این فکر می‌کردم دیشب، که باري، اگر لیلی و مجنون هم می‌رسیدند به یکدیگر، حالا مثلاً می‌خواستند چه کنند؟!

۴ آبان ۱۳۸۷

رسمِ خوب‌رویان

(گلِ خشخاش)
و چنین است، رسمِ خوب‌رویان...

۲ آبان ۱۳۸۷

کاش مرا هم خدایي می‌بود

ای کاش مرا هم خدایي می‌بود که می‌شد تنهایی‌های‌ام را با او قسمت کرد!

۱ آبان ۱۳۸۷

کاش پرویز را به دار می‌آویختند

کاش می‌شد پرویز را به دار آویزند. کاش می‌شد در این عشق، خوني ریخته شود... کاش می‌شد سري بریده شود، کاش می‌شد...

ما به‌ "قطره‌هایِ خون باز‌ـ‌خرنده" باور نداریم ولی این عشق است و کدام عشق بی‌قربانی تواند بود؟ عشق به آزادی...

دیگر با خون نمی‌نویسند

افسوس! این قدر دیر به‌ دنیا آمدم، که زمانه‌یِ نامه‌نوشتن به سر آمده بود، که زمانه شده زمانه‌یِ ایمیل، با آن حروف مکانیکی که اندکی از احساس در وجودِ‌شان به نظر نمی‌رسد و با چنان شتابي خلق می‌شوند که دوست نداری با چنان درنگي بخوانی‌اش. عجیب من هم هوس نوشتنِ نامه‌ای با دست‌خطِّ خود‌ـ‌ام به دل‌ام مانده است و خواندنِ نامه‌ای که با دستي نوشته‌ شده، که می‌دانم چیزي از روح و جان و خون در او بوده است، که می‌توانی وقت خواندنِ دانه‌‌ـ‌دانه‌یِ حرف‌های‌اش احساس‌اش کنی. دست‌خط! که چه‌قدر زحمت کشیدم که خوب شود، امروز دیگر به کار‌ـ‌ام نمی‌آید.

۳۰ مهر ۱۳۸۷

دروغ را دوست ندارم ولی تنهایی‌ام مال خود‌ـ‌ام است

من بزرگ شده‌ام

تازه به‌ خانه بازگشته‌ام از سرِ کار و دراز‌ کشیده‌ام و کاغذ و خودکاري برداشته‌ام و همین‌ طوری، بدون هیچ اندیشه‌اي در باره‌یِ مقدّمه و مؤخّره و این گونه چیزها آغازیده‌ام به‌ نوشتن. امشب می‌نویسم و شاید، فردا در وب‌نویس جایي خوش کند برایِ خود‌ـ‌اش این جمله‌ها... که چه بشود؟ شاید این بشود، که کسي نخواند‌ـ‌اش...

همین چند لحظه‌یِ پیش داشتم فکر می‌کردم با خود‌ـ‌ام، در باره‌یِ این که، گمان می‌کنم، یعنی احساس می‌کنم، که بگویی‌ـ‌نگویی بزرگ شده‌ام. نمی‌توانم بگویم با جدّیّتِ تمام این را. علّت‌هایي هم ندارد، آن چنان قانع کننده. ولی خب دیگر، فقط احساس می‌کنم... یاد‌ـ‌ام می‌آید بچّه که بودم (که شاید هنوز هم بیرون نیامده باشم از آن، آن گونه که می‌باید) زور‌ـ‌ام آن قدرها نبود و نمی‌کشید که پارچ آب را، سر سفره که می‌نشستیم، با یک دست بلند کنم، به سبُکی و به‌راحتی‌اي که قاشق‌ام را بلند می‌کردم، که برایِ خود‌ـ‌ام تویِ لیوان آب بریزم. ولی جالب است و بس نظرگیر، می‌توانم این کار را اکنون. یکسره فراموش کرده بودم این مهم را... خنده‌دار است، نه؟! برایِ من که خیلي. شاید به‌راستی هم خنده‌دار نبوده باشد چندان. شاید این مشکلِ من است، که زیاد می‌خندم. چیزها معمولاً به‌نظر‌ـ‌ام خنده‌دار می‌رسند. این را دیگر نمی‌توانم گفت، که به‌راستی هستند این گونه یا نه. شاید هم که باشند. در گذشته من... یعنی دو، نه، سه، نه... ده سالِ پیش شاید، باري، هر جمله‌اي را که می‌گفتم، لبخندي همراه‌اش بود و همنوای‌اش. حالا تو فکر‌ـ‌اش را بکن، اگر آن جمله پاره‌اي از جُکي می‌بود، که آن وقت، آن لبخند می‌شد قه‌قهه! و اغلب هم اطرافیان‌ام خرده می‌گرفتند به من از بابت و برایِ‌شان این خویِ من اصلاً خوشایند نبود و گوشزد‌ـ‌ام می‌کردند که نکنم و ترک کنم آن را... راستی، من دیگر همراه و به‌دنبال هر جمله‌ام لبخند نمی‌زنم، یاد‌ـ‌ام نیست، به‌درستی که از کی این طوری شده‌ام. یعنی شاید یک‌ـ‌روزه هم نبوده بوده‌ است. بگذریم.

ولی بعضی از خوی‌های‌ام را دارم هنوز با خود‌ـ‌ام. برایِ نمونه، این یکي را: از همان سال‌ها پیش، یاد‌ـ‌ام است، وقتي که تنها می‌شدم با خود‌ـ‌ام، به‌خصوص وقتي که به‌‌پشت دراز می‌کشیدم، که البتّه این قسمت کار چندان مهم هم شاید نبوده بود، من بودم و خود‌ـ‌ام که دو‌ـ‌نفری غرق می‌شدیم در خیالات، از هر قسمي و گونه‌اي و این خیالات مثلِ حلقه‌هایِ زنجیر بود هر کدام‌شان. یعنی این که می‌شد از یکي‌شان به دیگري رفت و از آن به آن دیگري. و این کار ادامه داشت و همین‌ طوری می‌شد که ساعت‌ها بشود و من و خود‌ـ‌ام تنها بودیم و البتّه خیالات‌ام هم بود. لذّتی که می‌بردم از کوچه‌‌ـ‌پس‌ـ‌کوچه‌های این بازی‌ـ‌بازی با خیالات، وصف‌ناپذیر بود. نه از آن لذّت‌های معمولی. گونه‌ای اندوه می‌بخشید، لذّت این بازی و درد. و چه خوش‌تر می‌تواند بود از لذّتِ درد؟ باري امّا قسمتِ دیگر این کار این بود، پس از لحظه‌های دراز که من بودم و خود‌ـ‌ام بود و خیالات‌ام، برمی‌گشتیم از دانه‌ـ‌دانه‌ي آن زنجیر به عقب. و وقتي به اوّلی می‌رسیدیم با خود‌ـ‌ام می‌گفتم، "عجب"...
...
هنوز این خویِ من با من است...

۲۹ مهر ۱۳۸۷

مست‌ام می‌کنی...

به‌ عشق سوگند، که از واژه‌های‌ات مست می‌شوم. به شراب چه حاجت است، آن هم، "اگر شراب‌اش شراب باشد".

۲۸ مهر ۱۳۸۷

به یکی جرعه...

به یکي جرعه‌ی مهرِ تو بس محتاج ام.

بیزار ام، من هم...

من هم بیزار ام، از هر میاني و میانه‌اي و میانه‌بودني...

۲۷ مهر ۱۳۸۷

آن که می‌ماند ما ایم!

در وزارتِ خارجه‌یِ افغانستان رسم بدین گونه است، که می‌باید سالي چند در داخل و سالي چند در خارج به انجامِ وظیفه مشغول باشی. یعنی هیچ کس در وزارت، بیش‌ از سه سال، ماندگار نمی‌تواند بود. باري، روزي یکي از همکارانِ بدعنق‌ام، با مستخدم که در این جا "پیاده" نامیده می‌شود، رفتارِ ناشایستی کرد. آن پیاده‌ی بیچاره، بعد شنیدم که گفت، و چه خوب گفت، "ما از این‌ مُدیرَک‌ها زیاد دیدیم و این‌ها همه، روزی، به‌زودی، می‌روند و آن که ماندگار است، ما ایم".

۲۵ مهر ۱۳۸۷

عشقبازی

در عشقبازی حیا چه کاره است؟

۲۴ مهر ۱۳۸۷

چرا همه چیز این قدر...؟

این روزها، مداد‌ـ‌ام، کیف‌ام، مسواک‌ام، حوله‌ام، بویِ بدِ جوراب‌ام، دستگیره‌ی در، وقتي که موقعِ بازکردنِ در لمس‌اش می‌کنم، گِل‌هایِ تویِ باغچه، وقتی که با دست له‌شان می‌کنم، که این یکی که خیلي... چه قدر شهوتناک شده‌اند؟!

۲۳ مهر ۱۳۸۷

عشق و نفرت

عشق را همواره از نفرت نصیبی هست. عاشقي به معشوقِ خویش چنین گفت: "تو را دوست می‌دارم، که به عشق می‌رسانی‌ام. چون به تو رسیدم، از تو از همه بیش‌ بیزار ام، که از عشق می‌رمانی‌ام.

کارمندی چنین اندیشید: "پنج‌شنبه را بیش از همه دوست دارم، که فردای‌اش جمعه است، و از جمعه بیش از همه بیزار ام، که فردای‌اش شنبه است!"

۲۲ مهر ۱۳۸۷

سکس خوب

روزي از خویش چنین پرسیدم: "برایِ سکسِ خوب، کودک می‌توانی شد؟"

۲۱ مهر ۱۳۸۷

یادبود بزرگان

به‌راستی، اگر هیچ گاه شاعرانی و دانشمندانی و عالمانی و هنرمندانی نمی‌بودند، که روزي بمیرند، برگزار‌کنندگان یادبودها چه‌ گونه زندگانی به سر می‌توانستند برد؟!

۲۰ مهر ۱۳۸۷

حس می‌کنم‌شان...

شعرها شنیده نمی‌شوند، آن‌ها می‌باید که خوانده شوند، آن‌ هم بلند‌ـ‌بلند.

لطافتِ شعر‌ها را حس می‌کنم ولی درنمی‌یابم.

۱۸ مهر ۱۳۸۷

چنین یافته‌ام...

چنین یافته‌ام، که دشنام‌گفتن به‌ خدایِ اسلام بسي آسان‌تر است، از دشنام‌گفتن به اسلام!

۱۷ مهر ۱۳۸۷

شاشیدن

تا به‌اکنون، زیر دوش حمّام، شاشیده‌ای؟!

۱۶ مهر ۱۳۸۷

خواست شرارت

هان! بشنو! این خواست من است: می‌خواهم که شریر باشم، هر آن چیز که کسي را با آن چنین می‌نامند، که شرارت نیز به پیشگاه‌ام زانو زند.

۱۵ مهر ۱۳۸۷

و به‌راستی چرا؟

و به‌راستی، خداوند را چرا یکی‌ می‌باید؟!

۱۳ مهر ۱۳۸۷

افسوس، این واژه‌ها...

هان! دریافتم! دریافتم از چه این همه از من گریزان ای. این کلام، این واژه‌های‌ام اند که می‌گریزانند‌ـ‌ات.

چه ناپخته، چه باد‌ـ‌کرده، چه هیولاوار، چون مردِ هوسبازي در شبِ زفاف، واژه‌های‌ام در کنارِ هم می‌نشینند، که به‌ تو بگویم: "دوست‌ات دارم"...

فسوسا! واژه‌های‌ام نه آن‌ها‌ اند، که می‌باید‌شان، تا از عشق‌ام به تو غریو برکشند.