۲ مهر ۱۳۸۷

حرف‌های معمولی

گاهی دل‌ام می‌خواهد، فقط بنویسم و بنویسم و بنویسم و بنویس و بنوی و بنو و بن... ولی می‌بینم، هیچ چیزی پیدا نمی‌شود که در باره‌اش بنویسم. اصلاً چه موضوعاتی باید در باره‌اش چیز نوشته شود؟ دقیقاً نمی‌دانم. شاید باید موضوع نوشته‌ام خیلی منحصر‌ـ‌به‌ـ‌فرد باشد، یعنی معمولی نباشد. ولی موضوعاتی که من دوست دارم، که نوشته‌ام در باره‌شان، که می‌نویسم، که دوست دارم در باره‌شان بنویسم، موضوعات معمولی هستند، خیلی معمولی. بگذارید این طوری بگویم، آن قدر معمولی که به چشم نیایند، که کسی نتواند دیدشان، که بنازم که این منم که دیدم‌شان...

ولی باز می‌بینم، که فقط خود‌ـ‌ام را گول می‌زدم، که معمولی نشده‌اند، حرف‌های‌ام، چنان که می‌بایدشان.

۱ مهر ۱۳۸۷

...پس هر چه می‌خواهی بگو!

خوبی وب‌‌نوشت این است، که کسي حرف‌هایي را که این جا می‌زنم، یا جدی نمی‌گیرد، یا آن قدر سر‌ـ‌سری می‌خواند، که نمی‌فهمد، که جدی بگیرد، یا یکسره نمی‌خواند، که جدی بگیرد. پس همه‌اش صفر‌ـ‌صفر، البته، به نفع "آزادی"!

خاله‌ی دوهزار‌ـ‌دالری!

پنجشنبه‌ی گذشته، در سر کار، خاله‌‌مان (در افغانستان به کسي می‌گویند، که مسئول آبدارخانه و نظافت است، البته اگر زن باشد) آمد پیش‌ام و گفت، که خانه‌ای دارد و به‌دنبال مستأجر می‌گردد. مستأجرِ پیشین رفته است و دنبال کسِ دیگري است. پرسید که شما دنبال خانه نیستید، این روزها. گفتم کرایه‌اش چند است، گفت، "دو هزار دالر"! گفتم باشد، ببینم چه می‌شود. بعد که رفت و تنها شدم، با خود‌ـ‌ام گفتم، اینو باش، من به گور بابام بخندم، که خانه‌ی دو هزار دالری اجاره کنم!

ما رو باش، خاله‌مان که دوهزار‌ـ‌دالری باشد، دیگر کی برای‌ من چای می‌آورد؟ یعنی مگر من دیگر جرأت می‌کنم، بگویم برای‌ام چای بیاور!

۳۱ شهریور ۱۳۸۷

ما خودمان را با گاز خفه نمی‌کنیم!

روزها و هفته‌ها ست، فکري (به‌قول صادق هدایت) "مثلِ خوره تن‌ام را در انزوا می‌خورد". البته، شاید چیزِ تازه‌اي هم نبوده باشد. به این فکر‌ـ‌ام که چه طور می‌شود یا چه طور باید بشود (یا به هر گونه‌اي که شما دوست دارید، بشنوید یا بگویید) ذهنیتِ این مردم را عوض کرد از آن چه که هست؛ از آن چه که امروز سبب این همه فلاکتِ ما ست؛ رک‌ـ‌و‌ـ‌راست بگویم، از این ذهنیت دینی.

شاید بگویید، (البته، اگر پیش از این که ذهنیتِ دینیِ شما وادارِتان نکند، که مرا به‌اصطلاح "حلال" کنید، به‌خاطرِ این حرف‌ام!) که، می‌شود، عوض می‌شود، دو‌ـ‌سه نسل دیگر، غصه نخور... ولی نه، به نظرِ من، این طوری که من می‌بینم، نمی‌شود، هیچ چیز عوض نمی‌شود. چیزي که عوض می‌شود، مدل‌هایِ موبایل هست و آی‌پاد و موتر (خودرو) است، که روز‌امد می‌شود، نه ذهنیت مردم، و این چیزي نیست، بیش از چیزي شبیهِ ابزارهایِ مدرن در دست گروهِ القاعده...

شاید بگویید، نسل جوان کارِ خود را می‌کنند... باید بگویم باز هم نه، کدام نسلِ جوان؟!‍ اگر نسلِ مرا می‌گویید، که من دیدم‌شان؛ سرِ کار؛ در دانشگاه؛ در کوچه و بازار... این‌ها حتّا اگر از پدران‌شان خشک‌‌ـ‌مغزتر نباشند، بی‌گمان از آن‌ها به‌تر هم نیستند. من روزانه بین‌شان هستم، این‌ها حتّا کوچک‌ترین مسئله‌اي برخلافِ آن چه دین‌شان می‌پندارند، تاب نمی‌آورند، که حتّا آن را بشنوند، چه برسد به این که بخواهند، بنشینند و منصفانه و عاقلانه در باره‌اش قضاوت کنند. نه... این‌ها هم نیستند...

"نسل سپسین چه..."، آخر می‌دانی مشکل کجا ست؟ مشکل این است، که این نسل سپسین را کدام کس می‌باید به‌سوی بازشدن ذهن‌شان راهبر باشد؟ پدران‌شان؟ یا نسلِ من؟ یا کدام؟ این‌ها هم در همین سال‌های نخستین زندگی‌شان دارند، یاد می‌گیرند، کین‌توزی را، بی‌رحمی را، تعصب را، تندروی مذهبی را... آخوندها و ملاها پیوسته در تلویزیون‌ها از جهاد می‌گویند، از کشتن می‌گویند، از نابودی اسرائیل می‌گویند... در دعاهای بعد‌ـ‌از‌ـ‌طعام‌شان، پیوسته آرزوی قلع‌ـو‌ـ‌قمع تمامی کفار را دارند، که...

نه جان‌ام، امیدي نیست... گر چه، ما ادامه می‌دهیم، ما خودمان را نمی‌کشیم، آویزان نمی‌کنیم، با گاز خودمان را خفه نمی‌کنیم... چون ما محکوم‌ ایم به زندگی‌کردن، به این گونه زندگی‌‌کردن...

۳۰ شهریور ۱۳۸۷

سرگئی برین از دیگر چیزها می‌گوید

سرگئی برین، یکي از دو بنیادگذار شرکت گوگل، هم به جمع بلاگری‌ها، یکي از خدمات اینترنتی شرکت خود‌ـ‌اش پیوست. تبریک! نام وب‌نوشتِ او too است؛ بدون هیچ تشریفاتِ دیگري. او در نخستین پیام خود می‌گوید:
"... همان‌ گونه که Google بازی‌ـ‌بازی‌اي است با واژه‌یِ googol این وبلاگ هم که نام‌اش too است، بازیِ دیگري است، با شماره‌ی بسیار کوچک‌تري: دو. این واژه همچنین، به‌معنایِ "افزون بر آن" است، که از زندگیِ من جدایِ از آن چه کارِ من است، می‌گوید."

۲۷ شهریور ۱۳۸۷

گوگل کروم

این روزها، همه جا در میان اینترنتی‌ها صحبت از یافت‌گر (browser) اینترنت "گوگل کروم" است. من هنوز خود‌ـ‌ام فرصت نکرده‌ام از این جست‌‌ـو‌ـجوگر نو استفاده کنم. ولی شاید در همین روزها ناخنکي به آن بزنم.

می‌گویند گوگل کروم سریع‌ترین است. همین خوبی و خوبی‌های دیگر‌ـ‌اش باعث شده که به‌سرعت زیادی میان کاربران اینترنت محبوب شود. این هم شاهد.

۲۵ شهریور ۱۳۸۷

چرا دخترها عاشق نمی‌شوند؟!

این بارِ دوم است، که "لیلا" نامي، با من این گونه رفتار می‌کند. نمی‌توانم فهمید، با این همه زیبایی، چه‌ گونه می‌توانست تا بدین اندازه سنگدل باشد؟! قلب‌اش از سنگ، رخ‌اش مانندِ مهتاب... شعر نمی‌گویم، حافظ هم نیستم، ولی به‌راستی دوست‌اش داشتم. ولی او...

رفته‌ـ‌رفته به این نتیجه می‌رسم، که همه‌ی دخترها همین گونه اند. ولی به‌راستی چرا آنان عاشق نمی‌شوند؟!

۲۴ شهریور ۱۳۸۷

و برای‌اش هیچ مهم نیست...

امروز صبح، ایمیلي از ل.ی. دریافت کردم. گفته بود که هیچ برای‌اش مهم نیست، که من...

۲۳ شهریور ۱۳۸۷

فقط برایِ خالی‌نبودِ معرکه!

اصلاً چه معنی دارد، آدمی شنبه‌ها هم بیاید سرِ کار!

۲۱ شهریور ۱۳۸۷

وب‌نوشتي علیهِ تقلّب در دانشگاه‌ها

همه از ماجرایِ علیِ کردان و مدرکِ دکتریِ تقلّبیِ او باخبر هستند و نیازي به بازگوییِ آن نیست؛ اگر هم بود، من چیزِ زیادي نمی‌دانستم که بگویم! امروز وقتی در خبرخوان گوگل پرسه می‌زدم، به خبر بازگشایی وب‌نوشتي به‌نامِ "استادان علیه تقلّب" برخوردم. این وب‌نوشت را برخي از استادان و دانشجویان ایرانی باز کرده‌اند و آن را گامي می‌دانند، برای مبارزه با تقلّب در دانشگاه‌ها. باقی ماجرا را در خودِ "استادان علیه تقلّب" پی‌ بگیرید.

۲۰ شهریور ۱۳۸۷

زنده‌ام هنوز!

هیچ‌ خبری نیست... یعنی هست، ولی نمی‌دانم چرا من تصوّر می‌کنم، که نیست. پس به‌گونه‌ای می‌توانیم گفت، که خبري نیست. گمان می‌کنم این هم از انگاره‌هایي است، که گه‌گاه گریبان‌ام را می‌گیرد، زماني که دچار "روزمرگی" می‌شوم.

حال‌ و هوایِ نوشتن ندارم، حتّا حالا، این چند واژه‌ی بی‌معنا را هم به‌زور، در کنار هم، در جمله‌های بی‌سر‌ـ‌و‌ـ‌ته می‌چپانم... که چه؟! نمی‌دانم، شاید به‌خاطر عذاب وجدان است... از چه؟! آن را هم نمی‌دانم. اشتباه نکنید، "راسکولنیکف" نشده‌ام! از قضا، این روزها خیلي بیش‌تر از گذشته، برای مثال، از آن روز‌هایي که نخستین پیام‌های این "وب‌نویس" را می‌نوشتم، به‌زندگی، به‌بودن، به‌‌ـ‌نفس‌ـ‌عمیق‌ـ‌کشیدن، به‌ـ‌‌تلاش‌ـ‌کردن، به‌‌دویدن (البتّه، اگر وزن سد کیلویی‌ام اجازه بدهد!)... امیدوار‌ ام. ولی، از طرف دیگر، حال و هوای وب‌نویسی ندارم، حال و هوای غیر‌ـوب‌نویسی را هم ندارم. این روزها فقط و فقط کار‌ـ‌ام ترجمه است، آن هم ترجمه‌ی متن‌هایِ ملال‌آور، تا بخواهی--معاهده، موافقت‌نامه، قرارداد، یادداشت تفاهم... خود‌ـ‌ات داوری کن، مني که عاشق ترجمه بودم، حالا ترجمه شده برای‌ام مانندِ کاري... یعنی من شده‌ام، مانندِ ماشیني، که فقط ترجمه می‌کند، و هیچ نظري ندارد، در باره‌ی کاري که دارد می‌کند...

چند روز پیش، از قضا، نوشته‌ای دیدم به‌قلمِ آرامش دوستدار. او نثر و زبان تندي دارد. همین تندی‌اش را دوست دارم. نام نوشته بود "روزمرگی چیست؟" البتّه، من این نوشته را نخواندم، حال و هوای‌اش را نداشتم! لینک‌اش را می‌گذارم، شاید شما خوش‌تان بیاید. من هم شاید خواند‌م‌اش، البتّه اگر حال و هوا...