۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

از ’منشی‌گری‘ تا ’کامپيوترکاری‘

از همین جمله‌یِ نخست بگویم، که غرضي نیست، جز پرکردنِ صفحه‌یِ وب‌نوشت‌ام. پس هر آن کس که در پیِ چیزِ دیگري ست، ’محترمانه تقاضا می‌شود‘، از خواندن بازایستد و صفحه‌یِ وب‌نویس را ببندد و یا به‌ جایي دیگر برود! این برایِ این است، که اگر حوصله کردید و تا آخر‌ـ‌اش رفتید و دیدید، که هیچ نبود، باز نگویید، نگفتم! بگذریم...

داشتم در باره‌یِ روش‌های نامه‌نگاریِ اداری و جمله‌ها و واژه‌های‌اش می‌اندیشیدم. وَه، که چه جالب اند، گاهي وقت‌ها، و چه بامزه. رک‌ـ‌وـ‌راست بگویم: در همه‌یِ نامه‌هایِ اداری، اصلِ یگانه‌اي دیده‌ می‌شود: غلط‌نویسی! هر چه غلط‌تر، اداری‌تر؛ و چه بسا، نویسنده‌اش در نظرِ هواخواهان‌ِ این شیوه‌یِ نوشتن، باسوادتر!

ایران که بودم، هم از این نامه‌ها می‌خواندم و هم، می‌نوشتم. و نمی‌دانستم، که چه پرت‌ـ‌و‌ـ‌پلاهایي می‌بافم. در افغانستان، وضع، هراینه، به‌مراتب، بدتر است. در ایران دستِ‌کم، مردم با شیوه‌یِ انتخابِ واژه‌ها و سرهم‌کردنِ جمله‌هایِ درست، خارج از موضوعِ نامه‌یِ اداری، تااندازه‌اي آشنا بودند. این جا، در افغانستان، مردم نمی‌توانند، به‌درستی، حتّا بنیادی‌ترین قسمت‌هایِ جمله را نیز سرهم کنند و در جایِ درست‌ِشان بنشانند.

از خود‌ـ‌ام بگویم --که خود‌ـ‌ام میانِ‌شان بودم و مانندِشان بودم-- گمان می‌کردم، دو گونه زبان می‌بایست، وجود داشته باشد: یکي زبانِ غیرِ‌ـ‌نامه‌هایِ‌ـ‌اداری و دویِ دیگر، زبانِ نامه‌هایِ‌ـ‌اداری. این بود، که تلاش می‌کردم، از آن چه از قلنبه‌ـ‌و‌ـ‌سلنبه، در چنته دارم، خیرات کنم و هیچ آزرم نداشته باشم. یاد‌ـ‌ام می‌آید، حتّا زماني که نامه‌اي به نشریه‌یِ خطِّ سوم نوشتم، آن قدر از این شیوه بهره گرفتم، که وقتي، خود‌ـ‌ام نامه‌ام را بازخوانی کردم، از آن چه نوشته بودم، هیچ نفهمیدم!

در افغانستان امّا، انگاره‌ای ست که، هر آن کس که نتواند نامه‌یِ اداری را، آن چنان که است، بنویسد، بی‌سوادی به شمار می‌رود، در جرگه‌یِ چارپایان (این واژه را برایِ بزرگ‌نمایی می‌گویم!)، گر چه نویسنده‌اش شاید، نویسنده‌اي باشد، نامدار و زبردست و باسواد؛ البتّه، نه آن گونه که آن دیگران می‌اندیشند. راستی، داشت کم‌ـ‌کم یاد‌ـ‌ام می‌رفت، که بگویم، در افغانستان، به این نامه‌هایِ اداری، ’مکتوب‘ می‌گویند و گاه ’عریضه‘ و گاه ’‘استعلام‘ و جز آن‌ها، که البتّه، همه‌شان یکی نیستند.

باز از خود‌ـ‌ام بگویم، که درسِ عبرتي شود. چه قدر نازِ این مکتوب‌نویسِ‌مان را کشیدم، آن زمان که تازه، پای به اداره و کاغذپراکنی‌ها و کاغذبازی‌های‌اش گذاشتم. و او هم، راستی که، چه فخري به من می‌فروخت و من هم، سرگشته‌ و حیرانِ توانایی و استعدادِ بی‌نظیر‌ـ‌اش در ’مکتوب‌نویسی‘! این همکارِ بااستعدادِ مکتوب‌نویس‌ام، پستِ جالبی دارد: ’کامپیوترکار‘. و می‌باید بگویم، این کامپیوترکاری همه‌اش چیزي نیست، مگر، همان مکتوب‌نویسی.

باري، گمان می‌کنم، --آن چنان که شما هم-- این قصّه ’سال‌ها ست، که [در] گلّه آشنا ست‘. همان منشیان و دبیرانِ دیرینه‌یِ زبانِ فارسی، با آن نثرِ عربی‌گرایِ‌شان، که به‌گفته‌یِ داریوشِ آشوری، چنان پیش رفتند که، ’فارسیِ دری را به فارسیِ دری‌ـ‌وری بدل کردند‘، امروز سر از ’کامپیوترکاری‘ درآورده‌اند، و فقط، وسیله‌یِ کارِشان تازه شده است و نه شیوه‌ کارِشان.

سخن کوتاه کنم، که حوصله‌ی خود‌ـ‌ام هم سر رفت! من یکي از این شیوه‌یِ نوشتن، یکسره دست شسته‌ام و تا جایي که زور‌‌ـ‌ام برسد، علیه‌اش مبارزه هم می‌کنم! شما همان کنید، که صلاح است.

۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

یک‌صد وب‌نویسِ برگزیده در گستره‌یِ فناوری

وب‌نوشتِ تک‌کرانچ دیروز پیامي (post) داشت، در‌ باره‌یِ بهترین وب‌نوشت‌ها یا وب‌نویسان، در گستره‌یِ فناوری. این وب‌نویسان بر بنیادِ شمارِ پیام‌هایِ‌شان از یکمِ ژانویه‌یِ سالِ ۲۰۰۸ تا دیروز، بیستم آوریل، برگزیده شده‌اند.

هراینه، هنری وورک، در وب‌نوشت‌ِ تک‌کرانچ می‌نویسد: "داده‌هایِ‌مان صد‌‌ـ‌در‌ـ‌صد بی‌کم‌ـ‌و‌ـ‌کاست نیستند. به‌خاطرِ این که، ما وب‌نوشت‌هایِ موردِ نظرِمان را فقط یک‌ بار در ساعت، بازدیدیم، بنا بر این، پیامي در میانِ این یک ساعت می‌تواند از چشمِ‌‌مان دور مانده باشد."

به هر ترتیب، این گزینش‌ها از میانِ همه‌‌ـ‌پسند‌ترین وب‌نوشت‌ها بوده است. ناگفته نماند، که بیشینه‌یِ این وب‌نوشت‌ها، چند‌ـ‌وب‌نویسانه (multi-author) اند.

مایکل آرینگتون، از وب‌نوشتِ تک‌کرانچ --آن گونه که انتظار می‌رود—با ۲۰۷ پیام، در بالایِ این فهرست، پیش از همه، قرار دارد. پس از او اریک شانفِلد، باز هم از تک‌کرانچ، با ۱۲۶ پیام، در جایِ دوم نشسته است. در مقامِ دوازدهم، اُم مَلِک، از گیگااُم با ۵۱ پیام، دیده می‌شود.

شماري از وب‌نویسانِ برگزیده به‌ قرار زیر است:

مایکل آرینگتون (تک‌کرانچ): ۲۰۷

اریک شانفلد (تک‌کرانچ): ۱۲۶

لاری دیگنان (بیتوین دِ لایْن): ۱۰۵

دانکن رایلی (تک‌کرانچ): ۸۸

مارشال کرکپتریک (رید رایْت وب): ۷۵

هنری بلاجت (سیلیکون اَلی انسایْدِر): ۷۵

مایْک مسنیک (تِک درْت): ۶۵

تامس ریکر (اِنْگَجت): ۵۵

متیو (متیوانگرم.کام): ۵۴

اریک ساویتس (تک تریدر دیلی): ۵۳

فهرستِ کاملِ این وب‌نویسان را در این جا ببینید.

۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

استمنا بی‌هوده نیست!

ادووکیت.کام جمعه ۱۷ آوریل، نوشته‌ای داشت، با نام، "استمنا سرطانِ پروستات را پیش‌گیری می‌کند." چنین چیزي را در باره‌یِ استمنا (masturbation) در هیچ جایِ دیگر ندیده و نخوانده بودم. پیش از این، هر جایِ دیگری که از این واژه، اثري دیده می‌شد، بی‌درنگ، هر آن چیزي که ناخوشایند است و زیان‌آور و بی‌هوده و کارِ انسان‌هایِ بیمار و هرزه و لعنتی به یاد‌ـ‌ام می‌آمد. امّا در ایننوشته، سخنِ تازه‌اي می‌خوانیم: استمنا نه‌تنها، کاري بی‌هوده نیست، بل، که خالی از هوده هم نمی‌تواند بود!

پژوهش‌گرانِ استرالیایی چنین یافته‌اند، که استمنایِ گاه‌‌ـ‌به‌‌ـ‌گاه خطرِ گرفتارشدن به سرطانِ پروستات (prostate cancer) را کاهش می‌دهد.

پس از بررسیِ یک‌هزار مرد که سرطانِ پروستات داشتند و یک‌هزارودویست‌وپنجاه مرد که سرطانِ پروستات نداشتند، چنین یافته‌اند، که آن مردان، میانِ بیست تا پنجاه ساله، که گاه‌ـ‌به‌ـ‌گاه انزال (ejaculation) داشتند، کم‌ترین احتمالِ گرفتارشدن به سرطان پروستات را داشته‌اند.

"مرداني که بیش از پنج بار در هفته انزال داشته‌اند، احتمالِ گرفتارشدن به سرطانِ پروستات برایِ آن‌ها، یک‌سوم دیگران بوده است."

از طرف دیگر، این تأثیر، از راه‌هایِ دیگرِ انزال به‌ دست نمی‌تواند آمد. هم‌خوابگی (sexual intercourse) برایِ نمونه، خطر گرفتارشدن به بیماری‌هایِ دیگر را به همراه دارد، که خود احتمالِ گرفتارشدن به سرطانِ پروستات را افزایش می‌دهد.

به‌ هر حال، من پزشک نیستم و دانشِ زیادي در این زمینه ندارم. به‌خاطرِ همین، از گسترشِ این جستار ناتوان‌ ام. از آن نوشته، همین دریافتم، که گفتم. اگر شما آگاهی‌تان در این زمینه بیش‌تر است، پیشنهاد می‌کنم، آن را بخوانید و آن چه یافتید، به من هم بگویید.

۱۹ فروردین ۱۳۸۷

چرا به ما می‌گویند، "جهان‌ـ‌سومی"؟!

چرا به ما می‌گویند، "جهان‌ـ‌‌سومی"؟! علت‌هایِ زیادي وجود دارد. یکي این که، وقتي که ما، آدم‌هایِ "جهان‌ـ‌سومی دهان‌ِمان را باز می‌کنیم و سخن می‌گوییم، جمله‌ها و عبارت‌هایِ "جهان‌ـ‌سومی" از دهانِ‌مان خارج می‌شود! می‌گویی نه؟ پس ببین.

دیشب کنفرانسِ رسانه‌ایِ رئیس‌ِجمهور کرزی را تماشا می‌کردم. چه عبارت‌هایي، چه جمله‌هایي، چه دلیل‌آوردن‌هایي، چه "جهان‌ـ‌‌سومی"! یکی‌ این: "برنامه‌هایِ تلویزیون‌هایِ افغانستان باید هم‌کلتور با کلتور مردمِ افغانستان باشد..." نخست این که آدمِ "باکلتور"، این "کلتور" که می‌گویی، دیگر چیست؟! بگذریم. نمی‌خواهم، دو باره پایِ بحث و جدلِ "ترمینالوژیِ ملّی" را وسط بکشم!

یکي بگوید، تو را به‌ خدا، --یک نفر خردمند! نه بابا، خردمند هم لازم نیست، هر کسي که اندک شعوری دارد و عقل‌اش را که نعمتي است به خدا، به کار می‌اندازد، می‌تواند بگوید-- که، برادرِ عزیز، در عصرِ معروف به "اطّلاعات"، چرا و چه‌گونه می‌خواهی جلویِ به‌گفته‌یِ خود‌ـ‌ات "کلتور بیگانه" را بگیری. مگر می‌شود؟! تازه‌، به‌فرض هم که، تلویزیونِ طلوع، این عنصرِ فرهنگِ بیگانه، از کلتور بیگانه هیچ پخش نکرد، مگر مشکل‌ِ هجومِ فرهنگِ بیگانه حل می‌شود؟! مگر تلویزیون، تنها راهِ هجومِ فرهنگِ بیگانه است؟ همین اینترنت، همین وبلاگ، مگر راهي برایِ هجومِ فرهنگِ بیگانه نمی‌تواند بود؟ اکنون چه می‌کنید؟ وبلاگ را ممنوع می‌کنید؟ اینترنت را از افغانستان ریشه‌کن می‌کنید؟ راهي دیگر هم هست، مانندِ طالبان، تمامِ تلویزیون‌ها را بشکنید، تمامِ کتاب‌ها را آتش بزنید و تمامِ راه‌هایِ نفوذِ فرهنگِ بیگانه را!

و بعد این که، حالا چرا من باید تنها چیز‌هایي را ببینم و بشنوم، که با فرهنگِ من یکسره جور باشد و هیچ مغایرتی نداشته باشد؟ از قضا برعکس، من دوست دارم، چیزهایِ تازه ببینم. من فرهنگِ خود‌ـ‌ام را می‌شناسم. زیاد دیده‌ام‌اش. زیاد تجربه کرده‌ا‌م‌اش. خوب یا بد. من می‌خواهم ببینم، آن طرف، چه خبر!

و راستی، یک چیز دیگر. چرا برایِ ما این‌ قدر مهم است، که کرزی چه می‌گوید و چه نظري دارد؟ او شهروند این کشور است، من هم هستم. اگر او نظري دارد. من هم دارم. نظرِ او می‌تواند برایِ دولت‌اش مهم باشد، چرا که رئیسِ‌ آن است. امّا او محضِ این که رئیسِ‌جمهور است، حق ندارد، بگوید، من دوست دارم، آن رسانه این گونه پخش کند. آن رسانه آن گونه پخش می‌کند، که مردم می‌خواهد. این مردم هستند، که حق دارند، بگویند، آن رسانه چه حق دارد و چه حق ندارد. کم‌ـ‌کم در این کشور دیوانه می‌شوم، بس که می‌شنوم، هر کسي وقتی نظرِ خود را می‌گوید، می‌گوید، "مردمِ افغانستان مسلمان هستند و..."؛ "مردمِ افغانستان این را نمی‌پذیرند که..."؛ "مردمِ افغانستان..." آخر یکي بگوید، شما کِی نظرسنجی کردید، که می‌دانید،مردمِ افغانستان، چه دوست دارند و چه دوست ندارند. عیبي ندارد، هر کس که می‌خواهی باش، نظر‌‌‌ـ‌ات را بگو، این حق را داری، خوب هم داری، ولی چرا نظر‌ـ‌ات را به مردمِ افغانستان نسبت می‌دهی؟

۱۷ فروردین ۱۳۸۷

بگذار دیگري هم باشد!

من می‌دانم تو هم می‌دانی، که ما افغان‌ها نمی‌توانیم، بدین‌ گونه که می‌آید و می‌خوانی، سخن نگوییم. پس، بگذار تا بگویم.

خوش‌ام آمد، واکنشِ محمّدِ محقّق را در باره‌یِ منعِ پخشِ چند سریالِ هندی. این نشان داد، که این رهبرِ هزاره می‌تواند، آن چنان که دیدی، دیدي باز و روشنفکرانه هم داشته باشد‍! گفتم رهبر، هرآینه، او رهبرِ من نیست، ولی رهبرِ من نیست، رهبرِ برخی، خب، هست. من این جا کاري به این چیزها ندارم. فقط حرف‌ام این است، که ما هزاره‌ها، هر که باشیم، در هر پست و مقامی، جنگ‌سالار و قوماندان و... می‌باید نه آن چیزي باشیم، که آن را امروز، بنیادگرا می‌نامند و تندروِ دینی و هراس‌افکن و طالب و القاعده و لعنتی و... بل، ما که امروز می‌توانیم آزادانه نظر خود را بگوییم و در باهمستانی به نام افغانستان، زندگی کنیم و در سرنوشت‌اش سهمی، خرد یا کلان، داشته باشیم، پس ما دیگر نمی‌باید، آن گونه بیندیشیم، آن گونه که آن عضوِ القاعده و آن طالب و آن برادرِ حزبِ اسلامی می‌اندیشد.

خودِ من هیچ دلبستگی‌ای به مجموعه‌هایِ تلویزیونیِ هندی ندارم، امّا منطقی باشیم، آزادی، آن گونه که می‌دانم و می‌دانی، شمشیری ست، دولبه. اگر آزادی را برایِ خود می‌پسندی، که حرف‌ات و نظر‌ـ‌ات را بگویی، پس، بگذار آن "دیگری"، آن که گونه‌ای دیگر اندیشد، هم، بیندیشد و بگوید.

باشد، پخشِ "تولسی" را منع کنید. امّا ترسِ من از آن روزی ست، که رفته‌ـ‌رفته، خودِ من را هم، اندیشه‌ام را، نظر‌ـ‌ام را، سلیقه‌ام را و یکسره وجود‌ـ‌ام را منع کنند.