۹ بهمن ۱۳۸۶

یک روزِ برفی در وزارتِ امورِ خارجه

چند روزِ پیش برف ‌آمد. هوس کردیم با دوستان و همکاران در وزارتِ امورِ خارجه، در برف عکس‌هایي داشته باشیم. این شد، که می‌بینید.
من و دوستِ خوب‌ام میهن سعیدی و فاضل جان از همکاران (ساختمانِ پشتِ سرِمان کاخِ ستاره است)

باز هم من و، این بار نورولی خان نور از همکارانِ به‌راستی خوب‌ام و میهن.

این عکس را از باغِ وزارت گرفتم. حوضِ وزارت و آلاچیق را در این عکس می‌توانید ببینید. این عکس را من گرفتم.

این هم عکس هنری‌اي (!) که خود‌ـ‌ام گرفتم.

و سرانجام، خود‌ـ‌ام.

۶ بهمن ۱۳۸۶

من را با نادانی‌ام تنها بگذار!

چه‌قدر رو‌ـ‌به‌ـ‌رو شدن با حقیقت سخت و دشوار است؛ این را همه می‌دانند, ولی شاید همه تجربه نکرده باشند. کاش می‌شد هیچ گاه از حقیقت خبردار نمی‌شدیم؛ کاش می‌شد همیشه‌ نادان باقی می‌ماندیم؛ کاش می‌شد چشمان‌ِمان را محکم ببندیم و گوش‌های‌ِمان را بگیریم و نگذاریم هیچ صدایي از گام‌هایِ حقیقت و سایه‌یِ مهیبِ و توفنده‌یِ آن ما را، آرامش‌ِ ما را بر هم زند؛ کاش می‌شد حقیقت، ما را با نادانی‌مان تنها بگذارد.

ولی او می‌آید و چه توفنده و سهمگین می‌آید و خانه‌یِ پوشالیِ آرامش‌ِمان را ویران می‌کند. چه بی‌رحمانه آن چه را که از آن گریزان ایم، پیش‌ِ رویِ‌مان می‌نهد و تو دیگر چه داری که بگویی؟ دیگر چه‌گونه آن را انکار توانی کرد؟ او دیگر همچون آفتاب بر تو می‌تابد و می‌بارد و یخ‌هایِ نادانی‌ات را ذوب می‌کند.

این آدم، این پدرِمان بود (اگر دیدِ اسطوره‌ای داشته باشیم!) این گناهِ او بود؛ این گناهِ نخستین. این او بود، که چنین میراثِ شوم و پلیدی را برایِ فرزندان‌اش باقی گذاشت. چه می‌شد اگر می‌ماندیم در آن جایيِ که دیگر نیازي نبود که حقیقت، این طاقت‌فرسا، این ستیهنده، این کابوس، این مسئولیت را به دوش کشیم... و چه سخت... چه سخت کشیده‌ایم تا به اکنون...

۲۵ دی ۱۳۸۶

بگیر‌ـ‌بگیر، دیپورت، کارتِ‌شناسایی، تایِ باد و این جور چیز‌ها...

تمامِ عمر‌ـ‌ام را در این ایران بودم. در تمامِ این مدت لحظه‌اي آرامش نداشتم. باید بگویم حتّا حالا هم که آمده‌ام به کشورِ خود‌ـ‌ام، هنوز احساس می‌کنم، موقّتی‌ ام و به‌زودی بیرون‌ام خواهند کرد! وقتي در خیابان راه می‌روم، مدام از این می‌ترسم، که یک دفعه پلیسي از من "کارتِ شناسایی" نخواهد!

در هر میهمانی‌اي که اقوام و خویشان به‌دورِ هم جمع می‌شدند، برخي واژه‌ها به‌میان‌آمدن‌اش حتمی بود. واژه‌هایي مانندِ "بگیر‌ـ‌بگیر" و "دیپورت" و "کارتِ‌ شناسایی" و "تایِ‌باد" و "قاچاقبر" و ... باري، گفتماني درستِ شده بود برایِ خود‌ـ‌اش! زیاد بزرگنمایی نکرده‌ام، اگر بگویم، در هر میهمانی‌اي، پرسش و مسأله‌اي که بیش‌ترِ وقت‌ها از آن صحبت می‌شد، این بود: "چه خبر از بگیر‌ـ‌بگیر؟"
"بگیر‌ـ بگیر"؟ یعنی چه؟

آدمی خیال می‌کند، که انگار قرار است، این یکي او را بگیرد و او این را بگیرد و ... خب، این شاید به‌خاطر ترسي بود که میانِ افغان‌ها ایجاد شده بود. آن‌ها به‌راستی می‌ترسیدند. البتّه، حق هم داشتند. اگر پدري اخراج می‌شد، چه کسي می‌بایست، خرجِ خانواده را می‌داد؛ اگر فرزندي اخراج می‌شد --خودِتان بگویید-- آن مادر چه حالي ‌می‌داشت.

یاد‌ـ‌ام می‌آید، کلاسِ سوم ابتدایی بودم. در شهرِ قم زندگی می‌کردیم. روزي برادر‌ـ‌ام که به مدرسه رفته بود، خیلي دیر کرد. اول‌اش کمي نگران شدیم، ولی بعد‌ـ‌اش گفتیم، شاید با دوستان‌اش باشد. تا این که به‌راستی دیر کرد. همه‌یِ اهالیِ خانه زدند بیرون، به دنبال‌اش. هر کس جایي را سر زد؛ یکي نیروي انتظامی، یکي بیمارستان‌ها، یکي... تا این که سرانجام خبر رسید، که پاسگاهِ انتظامیِ شماره‌یِ فلان (یاد‌ـ‌ام نیست)، او را بازداشت کرده و به اردوگاهي نزدیکِ اراک انتقال داده‌اند. هیچ کس نمی‌توانست بفهمد چرا. چون نخستین باري بود که با همچون پدیده‌اي آشنا می‌شدیم؛ و چه سخت آشنا شدیم.

برادر‌ـ‌ام در آن زمان که اخراج شد، فقط دوازده سال داشت. او تا به آن زمان، به‌تنهایی حتا از قم هم خارج نشده بود. آن وقت مجبور بود به تنهایی از کشور خارج شود.

مادر‌ و برادر‌ـ‌ام رفتند به اراک، بل که بتوانند، با خواهش و تمنا رهای‌اش کنند. فایده نداشت، آن‌هایي که مسئول اخراج افغان‌ها بودند، دل نداشتند؛ و یا شاید داشتند، ولی از جنسِ سنگ.

او را اخراج کردند؛ از مرزِ "تایِ‌باد"، گمان می‌کنم. نمی‌دانید چه روز‌هایي را در آن زمان، گذراندیم. همه داشتند دیوانه می‌شدند. مادر‌ـ‌ام خب، به هر حال مادر بود، حال‌اش از همه بدتر بود. خب، مادر بود، مثلِ مادرِ شما. مثلِ مادرِ هر کسي. و فرزند‌ـ‌اش را دوست می‌داشت؛ خیلي هم زیاد.

چند ماهي گذشت. چه‌گونه گذشت نمی‌دانم ولی گذشت. سخت گذشت ولی گذشت. و در این مدت هیچ خبري از برادر‌ـ‌ام نشد، نشد که نشد. هیچ. تا این که یک روز صبح، خیلي زود، نزدیکی‌هایِ ساعت چهار‌ـ‌پنجِ صبح، زنگِ در به صدا درآمد و در که باز شد، برادر‌ـ‌ام بود که بازگشته بود. یعنی ممکن بود. یعنی به‌راستی ممکن بود، که یک بار دیگر می‌توانستم او را ببینم. یعنی ممکن بود که مادري فرزند‌ـ‌اش را یک بار دیگر در آغوش بگیرد...

آن زمان نه سال داشتم و حالا بیست‌و‌پنج سال دارم. تا همین دو سالِ پیش، که به کشور‌ـ‌ام آمدم، این کابوس با من بود. کابوسي که بیش‌ترِ وقت‌ها به واقعیت تبدیل می‌شد.

۲۴ دی ۱۳۸۶

"شیرینیِ امریکایی": فیلمي در باره‌یِ... در پایین بخوانید!

دیشب که از قضا، پس از چهار شب خاموشی، از خیرِ سرِ اسماعیل‌خان برق‌ داشتیم، فیلمي دیدم، به‌نامِ American Pie یا به‌فارسی شیرینیِ امریکایی. این فیلم را از یکي از دوستان گرفتم. دست‌اش درد نکند. به‌راستی که شبِ شیریني داشتم، با این "شیرینیِ امریکایی"! خلاصه، خیلي خندیدم.

همین جا در ابتدایِ کار بگویم، که شیرینیِ امریکایی فیلمي هنری نیست. اصلاً بگذارید این‌ طوری بگویم که هنر چی ست؟! اصلاً به من چه که هنری نبود. اصلاً این فیلم خیلي هم هنری بود، حالا کی می‌خواهد بگوید، "نه"... بگذریم.

شیرینی امریکایی مجموعه‌اي ست، مانند بسیاري دیگر از فیلم‌هایِ ورژنی هالیوودی. این فیلم داستان چند نوجوان دبیرستانی است، در دبیرستاني با سیستم آموزشیِ مختلط (خب، معلوم است که مختلط است!). این چند نوجوان که تازه به بلوغِ جنسی رسیده‌اند، هنوز آمادگیِ این کار را ندارند...

- چه کاري؟
- همان دیگر!
-کدام؟
- ... عملِ... جنسی.
- چی‌‌ـ‌چی؟
- "گاییدن" بابا!
- آهان! خب، این طوری بگو!

این چند نوجوان تلاش بسیاري می‌کنند، تا این کار را یاد بگیرند. یکي با عاشق‌شدن؛ یکي از راه مطالعه و تجربه و آزمایش؛ یکي با چولمنی‌اش...اما نتایجِ کار چندان رضایت‌بخش نیست و هیچ کدام به مرادِشان نمی‌رسند.

بسیار دشوار به نظر می‌رسد. فضایِ دبیرستان به‌گونه‌اي ست، که باید خود‌ـ‌ات را در این کار نشان بدهی؛ یعنی که در این کار توانا ای و انجام‌اش برای‌ات مانندِ غذاخوردن است. نمی‌توانی خود را به‌کناري بکشی و بگویی من نیازي نمی‌بینم که به دیگران --چه دختر و چه پسر-- نشان بدهم که می‌توانم با کسی بخوابم. ناچار ای. در فیلم پسري ست که در ابتدایِ فیلم خود را با پزِ بسیار در این کار خیلي باتجربه نشان می‌دهد. و در میهمانی‌هایِ که این نوجوانان برایِ همین کارها ترتیب می‌دهند، موردِ رشکِ است. بچه‌هایِ ناشیِ فیلم با حسرتي فراوان او را نظاره می‌کنند، که چه‌گونه دختري را با خود به اتاقي می‌برد و با چه تسلط و اعتماد‌ـ‌به‌ـ‌نفسي!

از آن طرف برخي از دخترها هم وضعیتِ بهتري ندارند. آن‌ها هم در این کار ناشی‌ اند. ولی به نظر می‌رسد که نگرانیِ کم‌تري در میانِ آن‌ها وجود دارد. گذشته‌ از این‌ها، این مردان هستند که همیشه زیرِ فشار قرار دارند!

از یک چیزِ فیلم بسیار خوش‌ام آمد. یکي از پسران پدرِ دلسوزي دارد، که به‌راستی وظیفه‌یِ پدرانه‌یِ خود را می‌خواهد به‌نحوِ کمال ادا کند. او از ناتوانیِ یا بهتر است، بگوییم، ناشی‌گریِ پسر‌ـ‌اش به‌خوبی آگاه است. پدر با دلسوزیِ خاصّي تلاش دارد به‌ فرزند‌ـ‌اش آموزش‌هایِ لازم را بدهد و تا می‌تواند او را در این کار یاری کند.

اوه! خدایا! یادِ والدینِ خودمان می‌افتم. کی جرأت دارد... بگذریم.

سرانجام در پایانِ فیلم، پسران به این نتیجه می‌رسند، که بی‌جهت از عملِ جنسی برایِ خودشان کابوسي ساخته‌اند و این مسأله آن قدرها دشوار نیست، که آن‌ها می‌پندارند. و سرانجام بر آن پیروز می‌گردند.

باري، چیزي که از این فیلم خوش‌ام آمد، صحنه‌هایِ سکس‌اش نبود، بل، که فضایي بود که نوجوانانِ امریکایی در آن بزرگ می‌شود و یاد می‌گیرند که چه‌گونه در اجتماع زندگی کنند. تابویي وجود ندارد، جز این تابو، که به‌عنوانِ یکي از اعضایِ جامعه‌اي که در آن زندگی می‌کنند، نتوانند نقشِ خود را درست بازی کنند. حالا می‌خواهد به‌عنوانِ یک پدر باشد، مادر باشد، هم‌کلاس باشد، دوست‌دختر باشد و یا دوست‌پسر.

۲۲ دی ۱۳۸۶

آزادی! آی آزادی!

دروز، سیگاري روشن کردم و کشیدم. این کار را کردم. به‌نظر شما اشکالي دارد؟ شما نظري دارید. نظر شما را هم می‌شنوم ولی من، دیروز، سیگاري، روشن کردم و کشیدم؛ آن‌ هم با لذّت.

هین طور که آن را پک می‌زدم، آن همقطار، آن "ارمغان‌آور"، می‌گفت این طوری نکش. آخر منِ ناشی، که اولین بار‌ـام بود، دودِ سیگار را می‌بردم به دهان‌ام و ول می‌دادم بیرون. آن هم‌قطار می‌گفت، بکش تا آخر، روحت‌ات را شاداب کن. آهان! همین‌ طوری و من، کشیدم تا آخر. احساس‌اش کردم؛ در ژرفنایِ وجود‌ـ‌ام. گلوی‌ام سوخت. باز هم بیش‌تر کشیدم. بوی‌اش را حس کردم. و باز گلوی‌ام سوخت.

تمامِ بدن‌ام می‌لرزید. اشتباه نمی‌کردم، داشتم لذّت می‌بردم؛ مثلِ هماغوشی با زنی زیبا. (چقدر اروتیک!) لب‌هایِ سیگار را گاز می‌گرفتم و گلوی‌ام می‌سوخت. آخ! خدایا! چه لذّتي!

... یک لحظه در گرماگرم آن هماغوشی، غرقِ عرق، یادِ مادر‌ـ‌ام افتادم. وای! خدایا! اگر مادر‌ـ‌ام بفهمد، چه خواهد گفت. عیبي ندارد. می‌روم می‌گویم، امروز من با سیگاري هماغوشی کردم. می‌گویم، خیلي هم لذّت بردم...

نه... این کار را نمی‌کنم. اصلاً این کار را نمی‌کنم. لذتِ این هماغوشی را از بین نمی‌برم. پس بکش! باز هم کشیدم؛ و گلوی‌ام سوخت. کشیدم تا تمامِ وجود‌ـ‌ام را لذّتي فرا گرفت: آزادی!

۱۸ دی ۱۳۸۶

همین طوری فقط...!

بدجوری خوره‌یِ اینترنت شده‌ام. نه این که بخواهم پز بدهم که آره، آخر مدرنی‌ ام! یک دفعه همچین خیالي نکنید، تو رو خدا. فقط می‌خوام بگویم، احساس می‌کنم، یک لحظه‌ هم نمی‌توانم بدون این اینترنتِ لعنتی زندگی کنم. گر چه این طوری هم نیست. شکرِ خدا مسؤولینِ دولتیِ افغانستان این قدر به شهروندانِ‌شان علاقه‌مند اند و به آن‌ها رسیدگی می‌کنند و نازِ‌شان را می‌کشند و باري، لی‌لی به لالایِ‌شان می‌گذارند که مردیم، بس که تنبل و راحت‌طلب و نازپرور شدیم!

حالا نمی‌گویم کجا کار می‌کنم –که اگر بگویم، با چیزي که می‌گویم، پاک آبرویِ مملکت می‌رود؛ گر چه همین طوری آبرویي هم ندارد—روزي ده دفعه برق‌ِمان مثلِ چیز، می‌رود و برمی‌گردد. روزي نیست که این بساط نباشد. من هم که از بختِ بد، کار‌ـ‌ام همه‌اش با اینترنت است و بدونِ آن لنگِ لنگ ام. آخ که چه حالي می‌دهد، وقتي که کار‌ـ‌ات نیمه‌کاره مانده، برق می‌رود! و تو هی بر زمین پای می‌کوبی و دندان قروچه می‌روی و از آن طرف، جنابِ برق (ع) هم انگار نه انگار، مثلِ کارمندهایِ‌مان، یعنی خودِ‌مان، نشسته پشتِ میز‌ـ‌اش و با یک‌ـ‌دو جین ارباب‌رجوع ایستاده به انتظار، اعتنا به شأنِ احدي هم نمی‌کند و با تلفن با زن‌اش حرف می‌زند، که برایِ شام چه غذایي دوست دارد، زن‌اش درست کند و یا لم داده به پشت، ناخن‌های‌اش را سوهان می‌کند!

البته، بگذارید این طوری بگویم که وقتي برق هم می‌آید، کارِ زیادي نمی‌کنم و یک‌کار کوچولو را یک روزِ تمام طول می‌دهم و همین‌ طوری دل‌ام را خوش می‌کنم که مشغول ام.

اصلاً بگذارید ببینم، این مزخرفات چیست که می‌گویم! اصلاً چی می‌خواستم بگویم. یادم نمی‌آید. آهان یاد‌ـ‌ام آمد... آخ، دو باره یاد‌ـ‌ام رفت!

ببخشید دیگر. چه اخلاقي دارم، من! بگذریم...

۱۱ دی ۱۳۸۶

تبریکِ سالِ نو

سالِ‌ نو را به همه‌یِ وب‌نویسان و به همه‌یِ وب‌گردان و به‌ همه‌یِ کساني که اصلاً سر‌ـ‌و‌ـ‌کاري با وب‌ ندارند تبریک می‌گویم. امیدوار ام سالِ گذشته را به‌خوبی پشتِ سر گذاشته و سالِ نیکویي را پیشارویِ خویش داشته باشید؛ سالي دور از غم‌ها و جنگ‌ها و خشونت‌ها و حمله‌هایِ انتحاری و بنیادگرایی و هراس‌افکنی و سالي سرشار از کامیابی و یکپارچگی و خوشبختی و اتحاد و چه می‌دانم، تمامِ واژه‌هایِ نیکي که به فکر‌تان می‌رسد. و همین‌ طور امیدوار ام سالِ نو، سالي سرشار از وب‌نویسی باشد!