۱۰ دی ۱۳۸۷

تازه‌اي در کار نیست

چه خوب گفتی. کجا ست، تازه‌اي، که یکسره بگوید، "من تازه ام"، و در دل چشمکي نزند؛ اندک راستي‌ای در او هنوز باشد، اگر.

۹ دی ۱۳۸۷

نیست...

نیست، هیچ نیست، بد هم نیست، خوب هم نیست...

۵ دی ۱۳۸۷

یک سال گذشت

آیا امروز می‌بایم برگشت، و دید، که در این یک سال، وب‌نویس، چه کرده است؟ آیا سالگردها مهم اند؟ و چرا می‌باید مهم باشند؟ و حتا چرا که نه؟

خب، یک ساله شدیم، که چی؟ نه که فکر کنی، از یک‌ـ‌ـ‌ساله‌ـ‌شدن‌ام ناخرسند ام، که چرا می‌بایم بود؟ بل، که خرسند ام، که باز، چرا می‌بایم بود؟

پس بگذارید این طوری بگویم، که شده‌ام، یک ساله‌ شده‌ام، آن هم، در روز یا شبِ (؟) تولّد مسیح. هرآینه، این یک‌ـ‌‌‌ساله‌ـ‌شدن‌ام، چیزي نبوده است، که من خواسته باشم، یا حتا نخواسته باشم. فقط شده است. این همه یعنی، من، هیچ، بوده‌ام؟ این هم درست نیست. من خواستم وب‌نویس باشد. این خواستِ خود‌‌ـ‌ام بوده است. پس چه...؟

این نخستین‌اش بود. و این که می‌نویسم، و اکنون که می‌خوانید، بدان معنا ست، که من همین چند لحظه‌یِ پیش، آن را نوشته بوده‌ام، تا حالا، آخرین‌اش. با هم می‌شوند، یک سال. آیا می‌توانم گفت، از رنجي بوده است، این همه؟ شاید، شاید هم نه.

گاهی سرخوش بوده‌ام، گاهي چندان که باید، در رنج. که این همه شده است. پس من در شدن‌اش سَهمَکي داشته‌ام؛ هر چند خرد. شاید. که می‌داند؟

آیا این همه، برایِ کسي بوده است؟ برایِ که می‌نوشته‌ام. برایِ خود‌ـ‌ام؟ خود‌ـ‌ام که می‌دانم، که چه می‌دانم. شاید هم ندانم. که می‌داند؟ ولی برایِ کسي نوشته‌ام. او که بوده است؟

از چه گفته‌ام؟ چه می‌دانسته‌ام که بگویم؟ چه داشته‌اند، گفته‌هام، و نوشته‌هام؟ "مبتذل" نموده‌اند گاه؟ آیا به‌راستی؟ ولی چرا؟

از این پس چه خواهم کرد؟ آیا راهي هست، که رفت، که بود؟ منزلي هست، که رسید؟ که آرمید؟ یا این همه، فقط در‌ـ‌راه‌ـ‌بودنی ست، پرخطر، گام‌ـ‌زدنی ست، پرخطر، نگریستنی ست، پرخطر، فراز‌ـ‌و‌ـ‌فرودي ست، پرخطر؟

آیا سخني مانده است، که نگفته باشم؟ آیا یادي هست، که نکرده باشم؟ نمی‌دانم، فقط این همه می‌دانم، که بازنگریستن را به گذشته دوست نمی‌دارم، شاید هم، داشته باشم، که می‌داند؟

راستی، داشت یاد‌ـ‌ام می‌رفت، کریستمس گرامی باد! این را که دیگر می‌دانم.

۴ دی ۱۳۸۷

تو بگو، او از چه این همه زیبا ست؟

عجیب به نظر‌ـ‌ام زیبا می‌رسد، وقتي که می‌نشینم و عکس‌های‌اش را تماشا می‌کنم. و نمی‌دانی، و حتا گمان هم نمی‌توانی برد، که چه بر خود می‌لرزم، آن وقت، که درست هم نمی‌توانم گفت از چه، از ترس؟ از شور؟ از مستی؟ از عشق؟

۱ دی ۱۳۸۷

حال‌‌ـ‌و‌ـ‌هوایي دیگر، جایي دیگر

نمی‌نویسم این روزها، البتّه این جا. این جا که می‌نویسم خب.

۲۶ آذر ۱۳۸۷

موضوع بده تا سر‌ـ‌ات را ببرم

زیاد بحث می‌کنم، می‌دانم، و وقتي که شروع شد، مگر تمامی دارد. یکریز مشت‌ـ‌مشت حرف می‌ریزد بیرون. به نظرِ خود‌ـ‌ام که خیلي هم منطقی ام. خدا می‌داند آن بقیه که سرشان را می‌برم چه نظر دارند.

۲۵ آذر ۱۳۸۷

همیشه که من باقی نمی‌ماند

برایِ پیرامون‌ات به‌ـ‌یک‌ـ‌شکل‌ـ‌ماندن، نمی‌شود. خب آدمی همیشه یک چیز حس ندارد. باز می‌بینی تنهایی‌ات چه غنیمتی ست. او که خاموش است و چه کم‌ـ‌توقع.

۲۴ آذر ۱۳۸۷

احتیاج

دیگر کار من هم همین شده است، که در زمستاني که هوا هم چه ناجوان‌مردانه سرد است، گلي را بجویم، که به بویی از آن خوش باشم، اندک بویي برای‌اش مانده باشد اگر.

۲۳ آذر ۱۳۸۷

چه شبي بود...

تو که نمی‌دانی، دیشب، با این یکي، در پاریس، چه کوچه‌‌ـ‌پس‌ـ‌کوچه‌ها و کافه‌هایي را گز نکردیم.

دل‌ام می‌لرزد

موهای‌ات را که پریشان می‌کنی، خب دلِ من هم پریشان می‌شود... آیا این هم گفتن دارد...

۱۳ آذر ۱۳۸۷

به هیچ فکر نکنیم

گاهي حتّا وقتي هیچ چیزي برایِ نگرانی پیدا نمی‌شود، این خود نگران‌ات می‌کند. این شده است آرزوی‌ام (و آرزویِ چه کسي نیست؟) که بزنم به کوه و جنگل (که کجا پیدا می‌شود؟) به پشت دراز بکشم، سیگاري آتش بزنم، و به هیچ فکر نکنم و...

۱۱ آذر ۱۳۸۷

بسپاریم خودمان را به خط‌های قطار

گاهي می‌شود کفش‌ها را بکنیم و بسپاریم خودمان را به‌امتدادِ خط‌های قطار. بگذاریم ما را با خود ببرد تا کجاها.

و وقتي هم که خسته شدیم، دراز بکشیم و سرمان را بگذاریم رویِ خطِّ قطار و هیچ هراسي هم به دل راه ندهیم که قطارهای دلهره سوت‌زنان در راه است. آسوده و بی‌‌هیچ ملالي.

یاد باید داد زندگی‌کردن

به کودک‌تان یاد بدهید، چه گونه می‌توان عشق ورزید، چه گونه دوست داشت، چه گونه بوسید، چه گونه در آغوش گرفت، چه گونه سکس کرد، چه گونه زندگی کرد.

۱۰ آذر ۱۳۸۷

کمي رنگی باش

بی‌رنگِ بی‌رنگ هم، خوب نیستی. بیا کمي رنگ‌ات کنم.

زیبایی فریاد می‌زند

چه گونه می‌توان زیبایی را واداشت فریاد بزند؟

۹ آذر ۱۳۸۷

این آسان نیست

تو هیچ آسان نبین کودکانه محبت‌ریختن، که آسان نیست.

دو‌ جفت جوراب

هوا هم که چه ناجوانمردانه سرد است این جا، چه حالي می‌دهد، برویم خودمان را گرم کنیم کنارِ آتش.

۷ آذر ۱۳۸۷

چرا این گونه شد

من که می‌خواستم‌ات، تو هم که مرا می‌خواستی، پس چه کردیم که نشد؛ یا چه نکردیم؟

۶ آذر ۱۳۸۷

چه سخت می‌کشیم

سنگینیِ دستانِ ظلم را بر گرده‌ات حس می‌توانی کرد؟

۵ آذر ۱۳۸۷

و دامن نازکش در باد تکان می‌خورد

كنار پرچين سوخته
دختر
خاموش ايستاده است
و دامن نازكش در باد تكان مي خورد.


شاملو

آزادی

آزادی، آی آزادی! نمی‌دانی چه قدر هوسِ بویِ تن‌ات را کرده‌ام.

۴ آذر ۱۳۸۷

یک واژه زمان (بازنگریسته)

این پیش از این، در این جا آمده است. برایِ دوستي فرستادم، که این گونه شد:

می‌توانی با یک واژه شعرگفتن؟
دیگر زمانی نیست،
درنگیدن را،
که لحظه‌ها چه از چله رها می‌شوند،
یکی‌ـ‌یکی.


فقط یک واژه زمان هست،
که برگي ورق بخورد.
یک واژه زمان داری
که بگویی
تمام آن چه می‌باید گفته آید،
از عشق.


بیا یک واژه شعر بگوییم،
یک واژه فاصله باقی ست،
میان تو و مرگ،
زندگی را یک واژه زمان باقی ست،
بوییدن.
زندگی را یک واژه مانده است،
نامي دیگر دادن.


کابل، چهار شنبه، 15 آبان 1387

۳ آذر ۱۳۸۷

آیا این همان لولو است؟

گر چه شب زیبا ست، ولی رازناک است، و زیبایی‌اش شاید، در همین رازناکی‌اش نهفته باشد و همین رازناکی ست، که هیبتی هم زیبا و هم ترسناک به آن می‌بخشد. باري، کودک که بودم، یعنی همان دورانِ طفلی‌گری‌ها، که امروز هم دست از گریبان‌ام نکشیده است، همواره از تاریکی می‌ترسیدم. این البتّه چیزِ تازه‌اي نیست و شما خود، چشیده‌اید طعمِ ترسِ از تاریکی را. راست‌اش را بخواهید این ترس از تاریکی هنوز یکسره رهای‌ام نکرده. هنوز وقتي که چراغ را خاموش می‌کنم، که از اتاق خارج شوم، بزرگ‌ترین ترسِ دنیا شاید، می‌خواهد که از پشت بگیرد‌ـ‌ام. و نمی‌دانی همان یک‌ـ‌دو ثانیه‌اي که طول می‌کشد، چنان توان‌فرسا ست، که تو بگو، سالي می‌شود، برایِ خود‌ـ‌اش. این که از پشت می‌خواهد بگیرد مرا، تو خود می‌دانی نام‌اش چی ست. همان که کودک اگر بشنود، در روز هم، به یادِ شب و تاریکی‌اش، خیلي هم که اهلِ ترس نباشد، از جای‌اش اندکي هم که شده، تکان می‌خورد. آن را نام، "لولو" ست. بزرگ‌ترها هم چنان که کودکي هیچ گاه رهاشان نمی‌کند، این لولو همواره در تاریکی باهاشان هست. ولی به‌راستی لولو چه شکلی ست؟ هیچ در این باره نیندیشیده بودم تا به حال. تا این که این عکس را چند لحظه‌یِ پیش دیدم. آیا لولو همین شکلی ست؟

و ماجرا چه سترگ بود


دوش که شنیدم، چنان مست بودم که عقل و هوشي نمانده بود، که از سترگيِ ماجرا دریابم، که چه از دست‌ام شده است. امروز امّا، با این چند خط اندوهي سخت مرا در بر گرفت.

۲ آذر ۱۳۸۷

و مرگ را سپاس باید که هست

"آن زمان که خوش‌ترین مزه‌ها را داری مگذار، تو را تمام بخورند. آناني که می‌خواهند دیرزماني در دل‌ها جای داشته باشند، این را خوب می‌دانند."

فریدریش نیچه

مرگ را نمی‌کوهم، نه این که ستایش کنم، که اگر هم کردم، ستایش را شایسته است، فقط این که، مرگ هست، چنان که می‌گویند، و باید که باشد. همین.

۱ آذر ۱۳۸۷

بر آن ام که آتش به‌ارمغان آورم

از سکس نمی‌نویسم که "جالب" باشد و نظرگیر. بر آن‌ ام که چنان همه‌گیر شود، که نبینی‌اش.

۳۰ آبان ۱۳۸۷

مرا ببوس

زن هم خب سکس می‌خواهد

راستی که ننشستیم و ندرنگیدیم، حتّا برایِ لحظه‌اي، که چرا زن سکس نخواهد؟

می‌شویَم‌ات

چه قدر هوس کرده‌ام تن‌ات را بشویم و بعد خشک‌اش کنم. شاید هم خشک نکردم.

گاهي خوب نیست دروغ بگوییم

گاهي خوب است که به همسایه‌ سلام نکنیم و همین طور وقتي که نشسته‌ایم پشتِ میز، سرِ کار، اوّل صبح، و همکاران که می‌آیند، یکي‌ـ‌یکي، سلام که می‌کنند، به هیچ کدام جواب ندهیم. سرمان را هم بلند نکنیم. گاهی خوب است که وقتي چیزي می‌خوریم، یکي دیگر که آمد، هیچ به او پیش‌کش نکنیم آن چه می‌خوریم، به‌ویژه وقتي که اصلاً دوست نداریم آن را با کسي تقسیم کنیم. گاهي خوب است، از سرِ کار که برمی‌گردیم، به همسایه نگوییم، "میهمانِ ما نمی‌شوید؟"، که لابد دوست هم نداریم که شود. گاهي خوب است، به میهمانی‌اي که دعوت‌ می‌شویم نرویم، که دوست هم نداریم برویم، مگر زور است؟

و گاهی هم خوب نیست که دروغ بگوییم.

۲۹ آبان ۱۳۸۷

یک واژه زمان

می‌توانی با یک واژه شعر گفت؟
آن زمان که دیگر زمانی نیست،
برای درنگیدن.
آن زمان که لحظه‌ها
پی‌ـ‌در‌ـ‌پی
از چله رها می‌‌شوند.
که فقط یک واژه زمان هست،
که برگي ورق بخورد.
که یک واژه زمان داری
که بگویی
تمام آن چه می‌باید گفته آید،
از عشق.

می‌توانی با یک واژه شعر گفت؟
که یک واژه فاصله باقی ست،
میان تو و مرگ،
که یک بار دیگر زندگی را ببویی.
و می‌توانی
با مهلت یک واژه زندگی را به نامی دیگر خواند؟


کابل، چهار شنبه، 15 آبان 1387

تو فقط درد بر من ریز

این نه رسم عاشقی ست، که "شیوه‌یِ رندانِ بلاکش باشد".

۲۸ آبان ۱۳۸۷

چه آرزوها بود ما را

آخ که چه قدر دل‌تنگ می‌شوم، وقتي این عکس را می‌گذارم و می‌نشینم به تماشا. یادِ ایّام یاد باد. این همه نه به این خاطر است، که روزي همچو چیزي داشتم، بل، برایِ این است که هیچ گاه نداشتم، ولی چیزي که داشتم، آرزوی‌اش بود که بسي داشتم، خوب هم داشتم.

پرده را برداریم، بگذاریم که احساس هوایی بخورد

آری، همین که نگذاری درها به روی‌ات بسته باشند، همین که نگذاری بمانی و نسیمی هم گذر نکند از کنار‌ـ‌ات و اندکي هم پریشان نکند گیسوان‌ات، همین که واژه‌ات نیامده، دهان‌اش نگیری. و این‌ها همه باشند، و هم باشد، که بگذاری که بروی در برابرِ باد، بخندی در برابرِ باد، بگریی در برابرِ باد، چیز بنویسی در برابرِ باد، شعر بگویی در برابرِ باد.

همه چیز می‌رود

دنیا چه رفتنی ست. این یکي هم دارد می‌رود.

دو‌ـ‌جفت‌ـ‌جوراب

بخواهیم

دوست ندارم فقط من بخواهم‌ات. کمي تو مرا بخواه، کمي من تو را. این گونه به‌تر است.

۲۷ آبان ۱۳۸۷

همدیگر را سخت می‌فشردیم

او مرا می‌خواست، من هم او را. خواستن‌مان اما، فرق داشت. او جان‌ام را می‌خواست، من تن‌اش را. ولی می‌خواستیم همدیگر را. می‌خواستیم سخت همدیگر را در آغوش بگیرم و آن قدر خودمان را در آغوشِ هم بفشاریم که خسته شویم، و بعد از این که اندکي نفس تازه کردیم، دو باره همدیگر را بفشاریم. گرم. تشنگی را احساس می‌کردیم، واقعی‌اش را، در آن لحظه‌ها. ولی با این همه، به یکدیگر نگاه نمی‌کردیم. حس می‌کردیم همدیگر را. ولی افسوس که خلوتي نبود، که تنهایی‌هامان را به میدان افکنیم و به هم نشان دهیم. مجالی پیدا شد. ساعت زنگِ 06:00 را زد.

۲۶ آبان ۱۳۸۷

بمیریم

هی یک فکری! بیا دوتایی با هم برویم آن جا بمیریم.

واژه خود باد باشد

هر که را در نوشتن سبکي هست؛ این را، خب همه می‌دانند. من اما، سبک ندارم. نوشتن‌ام همین طوری هست برایِ خود‌ـ‌اش. می‌رود برایِ خود‌ـ‌اش. واژه‌ می‌گزیند برایِ خود‌ـ‌اش. من سبک ندارم، چه، که مني در کار نیست. من که اراده‌اي ندارم وقتي که می‌نویسم. فقط می‌گذارم این واژه‌ها خود باد باشند و خود باران. و هر جا که خود می‌خواهند بیتوته کنند. من وقتي می‌نویسم، فقط این انگشتان‌ام است که مالِ خود‌ـ‌ام است؛ آن هم به‌گمان‌ام. من ‌آن‌ها را نگفته‌ام که تند‌ـ‌تند رویِ شستی‌هایِ صفحه‌ـ‌کلیدِ کامپیوتر بکوبند. یعنی همین الان هم بفهمی‌ـ‌نفهمی حواس‌ام جایِ دیگر است... یعنی درست الان که نه، که به همین فکر می‌کنم که می‌خوانید، ولی چند لحظه پیش که شروع کردم و ده‌ـ‌بیست واژه‌اي هم نوشتم، راست‌اش را بگویم، حواس‌ام جایِ دیگري بود اصلاً. خب این همه را که گفتم، نه‌گمان‌ام سبکی بوده باشد از آنِ من. این خود هست برایِ خود‌ـ‌اش. یکسره بگذارید این طوری بگویم، که نمی‌دانم سبک چی ست، یعنی تلاش کردم که بدانم، ولی به‌درستی درنیافتم. پس همان جا تویِ کتاب‌هایِ سبک گذاشتم برایِ خود‌‌ـ‌اش جفنگیات بگوید و خود‌ـ‌ام آمده‌ام این جا نشسته‌ام که بی‌سبک بنویسم. درست‌اش هم همین است. وقتي می‌نویسی فراموش کن که هستی و از کجا، و یکسره بگویم در چه باره می‌خواهی بنویسی. فقط بگذار واژه‌ها خودشان برایِ خودشان هست شوند: من چنین یافته‌ام.

۲۵ آبان ۱۳۸۷

این مردها نبوده‌اند...

اصلاً که گفته مردها هم در این فرایندِ مردیزه‌شدن همه چیز دستي داشته‌اند و قدرتي. چرا این را توطئه‌اي فراتاریخی تصور می‌باید کرد. من مرد ام ولی کی همچون چیزي خواسته‌‌ام. از دست همه خارج بوده. چرا کینه‌توزانه در این باره قضاوت کنیم.

چه عکسي

این عکس رویدادي تاریخی‌ ست، آتش‌بسي بزرگ، برایِ جنگي بزرگ‌تر از جنگ جهانی دوم، مذاکره‌اي سرنوشت‌ساز، مهم‌تر از مذاکرات یالتا، خشمي بزرگ، بزرگ‌تر از خشمِ اژدهایِ بروس لی، سري نسبتاً سیاه و کچل، که صاحب‌اش عجیب مهربان و بامزه به نظر می‌رسد، دختري‌ زیبا که عجیب چشم‌های قشنگي دارد و اخمي، که هزار لبخند می‌ارزد. خلاصه این قدر زیبا ست که حرف نباید زد و نشست به تماشا.

--------------
پ.ن.: کپی‌رایت را درنظرنداشته‌ام و این عکس را از وبلاگ "توکستانی" دزدیده‌ام. به این خاطر از ایشان عذر می‌خواهم. این قدر زیبا بود که خودداری نتوانستم و دامن‌ام از دست رفت.

زیبا و بامزه

این عجیب‌ات مرا چه آشنا ست

و باز چه خوب گفتی. از چه این خوب‌ـ‌گفتن‌های‌ات را پایاني نیست؟ ‍و این عجیب‌ات هم مرا چه آشنا ست.

۲۳ آبان ۱۳۸۷

و اگر نخواهم از این عنوان‌های مسخره که می‌دهم، بدهم، چرا نباید ندهم

این روزها برای‌ام خنده‌دار است. پیرامون‌ام از من می‌خواهند که عمیق باشم، که سطحی نباشم، که مسئول باشم، که چه می‌گفتند‌-‌اش، "متعهد" باشم. ولی من، به‌ویژه‌ این روزها، می‌خواهم که خود‌ـ‌ام باشم. چیزي که نیازـ‌ام ست برای زیستن. این نمی‌تواند گناه باشد. فقط می‌خواهم اگر دل‌ام خواست، وسط سخنرانیِ استاد در کلاس، درست همان وسط کار، بلند‌ـ‌بلند قه‌قهه بزنم، چرا نزنم. خب، چرا نگذارم که خود‌ـ‌اش بیاید، وقتي که آمد. وقتی که دل‌ام خواست از سکس بنویسم، و خیلي زیاد هم خواست که از سکس بنویسم، پس چرا ننویسم؛ و حتّا اگر خودِ سکس دل‌ام خواست، چرا نخواهم. اگر دل‌ام خواست تویِ فرندفید، برای همه کامنت بگذارم، چرا نگذارم و اگر دل‌ام خواست چرا فحش ندهم به همه، به اسلا‌م‌شان، به دین‌شان، به خودشان، به اعتقادات‌شان، و چرا صبح‌ها که همکاران می‌آیند و اعصاب‌ام را خرد و خمیر می‌کنند با سلام‌هایِ گرم‌شان، اگر دل‌ام خواست جواب‌شان را ندهم، و حتّا سر‌ـ‌ام را هم بلند نکنم، چرا نباید این کار را بکنم. اگر دل‌ام بخواهد این متن را ویرایش نکنم، و بگذارم همین جوری بی‌سر‌ـ‌و‌ـ‌ته تحویل شما داده شود، اگر شما اصلاً وجود داشته باشد، چرا نگذارم. اگر دل‌ام بخواهد، در خیابان، آن دختر زیبا را بپرم و ببوسم، چرا بگذارم که شرم مانع شود، و چرا نخواهم که آن دختر با من سکس داشته باشد. چرا باید بخواهم وب‌نوشته‌های‌ام خواننده داشته باشد، حال آن که اگر کسي بیاید و نوشته‌های‌ام را بخواند، دیگر تنهایی‌اي برای‌ام باقی نمی‌ماند.

و راستی چرا من باید...

این سروش است که می‌نویسد

از واژه‌های‌ام پوزش نمی‌خواهم. از طرزِ گفتنِ‌شان هم. و برای‌ام هیچ مهم نیست که کسي را خوش خواهد آمد یا نه (دارم دروغ می‌گویم). این‌ها واژه‌هایِ دل‌ام اند، که خود می‌آیند. من این گونه می‌اندیشم و این گونه می‌نویسم.

نمی‌شود که بشود


نمی‌توانی همه چیز را مانع شد.

۲۲ آبان ۱۳۸۷

سکس بد نیست

سکس بد نیست.

همین طوری که خوانده نمی‌شوند

واژه‌های‌ام را نمی‌شود همین طوری خواند که خوانده نمی‌شوند، باید که مزه‌ـ‌مزه کرد و زبان را کش‌ـ‌و‌ـ‌قوس داد. مثلِ دخترکي با کفش‌های کتانی که مست، کمر‌ـ‌اش را کش‌‌ـ‌و‌ـ‌قوس می‌دهد.

و تو که خواب ای...

همین که چشم‌های‌ات را می‌بندی و می‌روی به خواب، این خود مجالي می‌شود، که می‌روم به نگاه و چه نگاهي. تو که خواب ای، چه می‌دانی آن وقت که چه از بدن‌ات نمی‌دزدم با نگاه.

بنشین به تماشا و هیچ نگو

عکس‌هایي هست، که همین طور بله، دل‌ات می‌خواهد تمامِ روز، ماه، سال، اگر که بگذارند و بگذاری، بنشینی به تماشا و فقط تماشا و جمله‌اي هم نگویی که تنهایی‌ات که در آن عکس زندانی ست، نکند که بگریزد، که او بسیار گریزپا ست.

۲۱ آبان ۱۳۸۷

ما خود می‌رویم تا چه شود

راست‌اش شاید درست نباشد، از کاري که هنوز یک‌ـ‌چهارم‌اش هم به‌پایان نرسیده، سخني راند. ولی چه کنم که من هم "دهن‌ـ‌لق‌" ام. آن بارِ پیش هم حرفي زدم، قولي دادم، رفت و دیگر برنگشت. این بار امّا، بیش‌تر کار کرده‌ام تا به حال و گمان می‌کنم، استوارتر گام برداشته‌ام، باشد که پای‌ام نلرزد.این خود پیش از این ترجمه شده، من فقط می‌خواهم با این کتاب دردِ دل بگویم. اگر نتوانستم تا آخر‌ـ‌اش بروم، کمِ کم‌اش این است که چند روزي با خویش سرخوش خواهم بود.

عشقبازی می‌کنیم

تک‌‌ـ‌و‌ـ‌تنها بیا. تویِ کوچه، با هم، دوتایی، عشقبازی می‌کنیم.

برایِ چه بیهده زیبا ست شب

شب‌ها وقتي همه خواب اند، در کوچه‌ها، تنهایی‌ها، دستي در جیب بکنیم، قدمي بزنیم، دودي بکنیم، تا کسي بیدار نشده، تا کسي نشکسته چینیِ تنهایی‌مان را.

بیا کفش‌ها را بکنیم

بگذاریم غریزه پی بازی برود،
کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپر.

شاید...

شاید که این همان تنهایی باشد.

۲۰ آبان ۱۳۸۷

چه خیالي

می‌نویسم نه که تنهایی‌ها از یاد‌ـ‌ام برود، که بیش‌تر مزه‌ـ‌مزه کرده باشم تنهایی را. می‌دانم این فقط خیال است و چه خیالي. می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم که نیست. ولی آن قدر می‌نویسم که یکي آخر پیدا بشود و آن را به من بدهد.

۱۹ آبان ۱۳۸۷

گرافیتی

گرافیتی را دوست دارم، همه به یک دلیل، همه آن خاطراتی که از دوران کودکی دارم، که می‌گفتند ننویسید رویِ دیوار، در مدرسه، خانه، کوچه، همه جا، که ما، مگر می‌شنیدیم آن حرف‌‌ها را.

لب‌های‌ات داغ است

لب‌های‌ات داغ است، می‌سوزاند مرا... و من هم که چه قدر عاشق آتش‌ام که بی‌حیا ست.

خطوطِ بدن‌ات

و چه هندسه‌اي باید باشد که قانوني شود، خطوطِ بدن‌ات را. به‌ خدا هم دوست دارم ایمان بیاورم، وقتی معماریِ بدن‌ات را تماشا می‌کنم.

ما نزیسته‌ایم

ما خیلي چیزها را از یاد برده‌ایم، شاید هم که یکسره نزیسته باشیم.

کو دردي که نوش کنم

وقتي که پاکِ پاک ام، دیگر زندگی برای‌ام شیرین می‌شود. نه این که فکر کنی، دیگر مرا دردي نیست آن وقت‌ها، نه، آن وقت‌ها مرا دردي هست، که به آن فکر کنم، که بنویسم از آن، که بزیم آن را. و دیگر حتّا به شراب‌ام حاجتي نیست.

۱۸ آبان ۱۳۸۷

تو خود ببین دگردیسی‌ها را

وقتي این عکس را می‌بینی، پنداری پیش روی‌ات زنده می‌شود، تندیسِ درون‌اش. این خود چه ماجراها که نداشته. هیچ سنّت ننام‌اش این تندیس را، که او بیش از تو و من و ما دگردیسی داشته است؛ بیش از آن چه فکر‌ـ‌اش را بکنی.

او زماني می‌خواست که شیطان باشد ولی عاشقِ مردماني شد که بنا بود بترساند آنان را. سپس عشق‌اش چنان به مردم فزونی یافت که خدا شد و بندگان‌اش را نعمت می‌داد. این‌ها همه شدند تا که این خدا پیر شد و نزار، تا که مرد. او را به خاک سپردند. سال‌ها بعد، وقتي داشتند زمین را می‌کندند که آسمان‌خراش بسازند، استخوان‌هایِ او را یافتند که غریب می‌نمود. بردند‌ـ‌اش به آزمایشگاه تا که کالبد‌ـ‌اش را بشکافند و ببینند درون‌اش از چی ست. کم‌ـ‌کم برخي دیگر که از آسمان‌خراش و آهن دچار دل‌آشوبه شده بودند، زیبایی‌اي دیدند در این تندیس و این چهره، و رویِ دیوار، توی ویترین جایي برای‌اش دادند و نام‌اش را هم موزه گذاشتند که هنوز همان جا ست.

صراطِ من کجا ست؟

تو چه می‌گویی که من سرخوش ام به‌ این که، به‌ هر ساعتي به رنگي باشم و به صراطي. من فقط صراط‌ ام را نیافته‌ام.

۱۶ آبان ۱۳۸۷

غریزه

چرا نمی‌گذاریم غریزه بلند‌ـ‌بلند نفس بکشد؟
چرا نمی‌گذاریم غریزه بلند‌ـ‌بلند سیگار بکشد،
مست کند شب‌ها
به خیابان برود، فریاد بزند.
گاهي دیوانه شود
شعر بگوید،
تا ظهر بخوابد.

چرا نگذاريم غریزه بلند‌ـ‌بلند بخندد
بالا و پایین بپرد،
گریه کند.

و چرا غریزه کمر‌ـ‌اش را کش‌ـ‌و‌ـ‌قوس ندهد
دست در موها‌ی‌اش نکشد.

بگذار غریزه از زیبایی‌اش لذّت ببرد.


کابل، سه‌شنبه 14 آبان 1387

آیا گوشي هست که بشنود؟

دل‌ام به‌ اندازه‌یِ یک ابر می‌گیرد
وقتي از پنجره می‌بینم
حوری، دخترِ بالغِ همسایه،
زیرِ پایِ کمیاب‌ترین نارونِ رویِ زمین
فقه می‌خواند.

سهراب

دست‌ات را دراز کن

مرا به دست‌هایي نیاز است که به‌سوی‌ام دراز شوند.

۱۵ آبان ۱۳۸۷

من و جان‌ام

صد بار به او گفتم، خود‌ـ‌ات را نریز بیرون... و باز یاد‌ـ‌ام می‌رود.

بیا با هم...

پکي می‌زنیم...

و سکس یعنی...

‍و سکس یعنی بازی‌ـ‌بازی، می‌آیی با هم بازی کنیم؟

مجالي فقط می‌خواهم

از دیکتاتورها سپاس‌گزار می‌باید بود، آن‌ها مجالي می‌دهند که فریاد بزنیم.

تو داغ ای

گرمای‌ات آتش‌ام می‌زند، بیا که بسوزم در تو...

۱۴ آبان ۱۳۸۷

اینان مرا درنمی‌یابند

و به‌راستی که چه‌ قدر هم دشوار است و گاه باید بی‌خیال‌اش شوی که کسي را بیابی که راستی‌ـ‌راستی حس کند تو را، حتّا لازم هم نیست که بفهمد که چه می‌گویی، همین که حس‌ کند که تو احساس‌ات چه می‌خواهد خود‌ـ‌اش کم نیست... و سنگفرش، من حس‌اش می‌کنم...

وقتي به من فکر می‌کنی...

کاش می‌‌شد به اندام‌هایِ جنسی‌ام فکر کنی بی‌آن که احساسِ گناه کنی.

کفش‌های‌ام کو؟

این یکي را خاص پیش‌کش می‌کنم به مردِ پیر که خسته است.

۱۳ آبان ۱۳۸۷

امیلی تنها نیست

آدم‌هایِ معمولی به نظر‌ـ‌ام می‌رسد زندگیِ پیچیده‌تري دارند، از آن‌ گونه‌ها که در فیلمِ "امیلی" دیدم--‌خود‌ـ‌اش و آن پسرک که در راه‌روهای مترو عکس جمع می‌کند. آدم‌هایي که بیش‌تر زندگیِ اجتماعی دارند، چیزها برای‌ِشان یکنواخت می‌شود، مناسبات و رفت‌ـ‌و‌ـ‌آمد‌ها و جشن‌‌ـ‌تولد‌ـ‌رفتن‌ها و کادوخریدن‌ها و سلام‌کردن‌هایِ هر روزه (حالا این جا را داشته باش: در فرهنگِ ما، کسي وقتي از اتاق رفت بیرون، وقتي برگشت دو باره سلام می‌کند!) دیگر برای این آدم‌ها، چیزهایِ معمولی و نادیدنیِ پیرامون‌شان دیده‌ نمی‌شوند و نمی‌دانند که این چیزها چه دنیایِ بزرگي است برای خود‌ـ‌اش.

امیلی ولی معمولی است و از آن‌ جا که در کودکی حتّا باري هم در آغوش پدر و مادر‌ـ‌اش گرفته نشده، به کوچه‌های تنهاییِ خود پناه برده است. برایِ او چیزهایي که دیده‌ نمی‌شوند برایِ دیگران، فریاد می‌زند برایِ او. ناهموارشدن سرانگشتان وقتي که خیس می‌شوند چیزي معمولی نیست برایِ او... امیلی معمولی است، دختري ست در پاریس که زیاد معمولی است، آن قدر که می‌تواند نامعمولی‌نبودن چیزهایِ معمولیِ پیرامون‌اش را حس کند و درک کند و در باره‌ی هستی‌شان کنج‌کاوی کند...

امیلی را سه سالِ پیش دیدم. در آن شب‌هایي که من هم غرق شده‌ بودم در تنهایی‌هایی‌ام که معمولی‌نبودن‌ِ چیزهایِ معمولی فیلمِ امیلی را حس می‌کردم به‌خوبی.

...

دوست دارم این فیلم را دو باره ببینم، خیلی زیاد.

دیگر نه ناروني هست و نه دخترِ بالغِ همسایه‌اي

پیوسته دشوار بوده‌ است برایِ‌مان و هنوز بسي، و نه گمان‌ام که از دشواری‌اش اندکي هم کاسته شود، این بودن رویِ پلي که خود اندکي هم تاب ندارد سنگینی‌مان را، پلي که آن را برزخ نامي ست، برزخي که میان دو ورطه ایستاده است با گام‌هایِ نه‌چندان استوار، بل، که چندان لرزان که تاب ندارد اندکي هم خود را نگاه دارد، تا چه رسد که ما را هم چوب‌پایي باشد.

این پلي که خود به اندک نسیمي در نوسان است و میان دو ورطه و میان زمین و هوا آوَنگان. دو ورطه، دو سرزمین--سنّت و مدرنیّت. هیچ کدام نبودند آن بهشتي که سراغ می‌گرفتیم.


به این عکس که نگاه می‌کنم، "دل‌‌ام به‌ اندازه‌ی یک ابر می‌گیرد" وقتي می‌بینم که دارند نابود می‌شوند، هر آن چه که دوست داشتیم و عزیز بود برای‌ِ‌مان. که البته، حالا که دارند نابود می‌شوند، عزیز شده‌اند برایِ‌مان. برایِ این که نتوانسته‌اند پر کنند جای‌شان را خطوطِ سردِ مکانیکِ معماریِ مدرن. که در آن دلي نگرفته‌ است، که از پنجره ببیند، "دخترِ بالغِ همسایه زیرِ کمیاب‌ترین نارونِ رویِ زمین" چه می‌کند.

۱۲ آبان ۱۳۸۷

از باسن و نگاه‌هایِ آب‌ـ‌از‌ـ‌لب‌ـ‌و‌ـ‌لوچه‌ـ‌آویزان

نمی‌دانی چه نظرگیر بود آن روز پی‌گیریِ نگاه‌هایِ کنج‌کاو و شگفت‌زده و شاید که آب‌‌ـ‌از‌ـ‌لب‌ـ‌و‌ـ‌لوچه‌ـ‌آویزان را که رفت‌‌ـ‌و‌ـ‌برگشتِ باسن‌هایِ قلمبه‌یِ آن خانم را وقتي که واردِ غذاخوری شد و سرگرمِ جمع‌آوریِ خوراک‌ها برایِ خود‌ـ‌اش دید می‌زدند.

می‌شود این را هم پرسید البتّه، که خود‌ـام مگر چه می‌کردم آن زمان. خب، این که دیگر پرسیدن‌ ندارد. چشم‌های‌ام درد گرفت بس که پنج دقیقه‌اي حتّا باري هم پلک نزدم...

دزد دوچرخه

لابد اگر الان آن مردِ پیر اهلِ دنیایِ رنگ‌ها و دیدن‌ها این را می‌دید می‌گفت، "دزدِ دوچرخ"!

فرهنگِ ما برنمی‌تابد!

جالب این جا ست که این مردم، به این که بویي نبرده‌اند از رواداری، می‌نازند و یکسره می‌گویند، "فرهنگِ ما این چیز را بر نمی‌تابد" و خلاص! پنداری، من بایستی بگویم، آفرین! که تو این گونه ای و فرهنگِ این گونه داری!‍

دختري با کفش‌هایِ کتانی

نمی‌دانم چرا نام‌اش را دوست‌ دارم بگذارم "دختري با کفش‌های کتانی".