۸ دی ۱۳۸۶

بی‌نظیر بوتو: ناکام

جمعه نزدیک‌ ساعت ۱۱ بود، که اسماعیل‌خان سخاتمندی کرد و برای‌مان برق فرستاد. من هم از خدا‌خواسته، پریدم به‌طرفِ تلویزیون. تلویزیون را روشن کردم و یکی‌ـ‌یکی شبکه‌ها را عوض کردم تا رسیدم به لمر (طلوع) که آن زمان تلویزیون الجزیره را نشان می‌داد. اخبار شروع شد، دو خبر: ’بی‌نظیر بوتو کشته aشد.‘ از جا پریدم. لحظه‌اي خشک‌ام زد. دویدم و دیگر اعضایِ خانواده را خبر کردم. خیلي متأثر شدم. بی‌نظیر بوتو نخست‌وزیرِ سابقِ پاکستان در شهر راولپندی در استان پنجاب کشته شد. تیري به گردن‌اش زدند و سپس خودِ همان شخص خود را ترکاند. چند وقتِ پیش در کراچی نیز به او حمله‌یِ انتحاری کردند، که نزدیک به یکصد‌و‌چهل نفر کشته شد، ولی به او آسیبي نرسید و از آن ماجرا جانِ سالم به در برد. ولی این بار...

او چند ماه پیش آمده بود، کاري را که خود‌ـ‌اش چند سالِ پیش کرده بود و اثرات‌اش امروز در سراسر دنیا دیده می‌شود، جبران کند. این بار غرب به او مأموریت داده بود، که نخستین بنیادگرایانِ تاریخ را که زماني مأموریت داشت، که آن‌ها را به‌وجود آورد، این بار از بین ببرد. امّا در این کار ناکام ماند...

از بی‌نظیر بوتو همیشه خوش‌ام می‌آمده است. او را زنِ زیبایي می‌دانستم، که در یکي از بزرگ‌ترین کشورهایِ تولیدکننده‌یِ ’بنیادگرایی‘ دو بار نخست‌وزیر شد. وقتي کوچک بودم، او را در تلویزیون می‌دیدم، که در کنارِ رفسنجانی رئیس‌جمهورِ آن‌ زمان ایران گام می‌زد. همیشه همین تصویر جلویِ چشمانِ من است، وقتي که از او یادي می‌شود. دیروز نیز، وقتي الجزیره تصاویر برخي از سخنرانی‌هایِ او را نشان می‌داد، خیلي باشکوه به‌نظر می‌رسید.

حیف شد. دل‌ام برای‌اش سوخت. شاید اصلا خود‌‌ـ‌اش می‌دانست، که در همین روزها کار‌ـ‌اش تمام است. کاش می‌ماند و در مبارزه برایِ ازبین‌بردنِ گروه طالبان تلاش می‌کرد؛ و قطعا در این کار ناکام می‌شد. کاش می‌ماند و می‌دید، که نمی‌تواند شعله‌هایي را که خود زماني کبریت‌اش را زده، چنان زبانه می‌کشد، که آن را با هیچ چیزي خاموش نتوان کرد. شعله‌هایي که البته به او اجازه‌یِ این کار را نداد و او را پیشاپیش سوزاند.

در این باره:ِ

ترور بی نظیر بوتو: تحلیل و تفسیر

بی‌نظیر بوتو به روایت تصویر

تصاویري از لحظاتِ ترور

بی نظیر بوتو، فرزند یک دودمان سرشناس سیاسی

WSJ: The Musharraf Problem

۷ دی ۱۳۸۶

تبریکِ عیدِ کریستمس با تأخیر

عید را به همه‌یِ کساني که این جمله‌ها را می‌خوانند، تبریک می‌گویم؛ به‌ آن‌هایي که این جمله‌ها را نمی‌خوانند نیز تبریک می‌گویم. امّا چه فایده! آن‌ها که از عرضِ تبریکِ من با‌خبر نمی‌شوند. خب، من تبریک‌ام را می‌گویم، اگر دیدند و خواندند، که خوب، اگر هم نخواندند...

شاید باید پریروز عید را تبریک می‌گفتم، ولی مسئله این بود که برق نداشتیم، همین. خب، ما این جا در کابل، فقط سه روز در هفته برق داریم و فقط شب‌ها؛ آن هم فقط پنج‌ـ‌شش ساعت و نه بیش‌تر. آن شب‌هایي که برق داریم، آن قدر خوش‌حال ایم و احساسِ گرما می‌کنیم، که سرمایِ وحشتناکِ کابل را فراموش می‌کنیم. ولی، آن شب‌هایي که برق نداریم، ’ز راهِ گوش می‌پاییم، ناله‌یِ مرگ را...‘

۵ دی ۱۳۸۶

بی‌نظری

چند سالي ست که دچار احساسی شده‌ام، یعنی مرا این احساس در بر گرفته است: نمی‌دانم چه درست است و چه غلط! همین. دیگر به خود‌ـ‌ام اعتماد ندارم -- آن چه را که می‌اندیشم؛ آن چه را که احساس می‌کنم... حرف‌هایی که می‌زنم، چیز‌هایی را که می‌نویسم، پر اند از تردید و شک و نایقینی. جمله‌اي می‌نویسم و جمله‌اي بی‌درنگ در ردِّ آن؛ و یا دستِ‌کم در امکان اشتباه‌بودن‌اش.

وبلاگ‌ام می‌باید جایي باشد، برایِ اعتراض، فریاد، انتقاد، ولی من هیچ نظري ندارم. این چیز‌هایي که می‌نویسم، فقط برایِ این است، که نوشته باشم. اگر دقیق‌تر و نزدیک‌تر بنگری‌شان و بخوانی‌شان، می‌بینی، پوچ و تهی‌ اند و بی‌معنا؛ مانند آدمی بی‌اصل و نسب؛ بدون ایده؛ بدونِ جهت؛ حرّاف و پوفیوس.

مطالب من در این وبلاگ در باره‌یِ جستارهایي اند که گویی من در کابل نیستم؛ که در حقیقت هستم. بیش‌تر مطالبی‌ اند، که از سر بیکاری و یا برایِ پرکردنِ صفحه‌هایِ وبلاگ می‌نویسم‌شان. من در کابل زندگی می‌کنم: گویا این را از یاد برده‌ام. شهري که مرکز بی‌عدالتی‌ها و وحشی‌گری‌ها و جنگ‌ـ‌و‌ـ‌ستیز‌ها و --اگر خیلي بخواهیم، باکلاس‌ باشیم.-- ناآرامی‌ها ست. اما دمي از من برنمی‌آید؛ هیچ نظري ندارم.

در این شهر، روزانه یکي‌ـ‌دو انفجار انتحاري داریم و اگر شانس داشته باشیم، چه بسا، بیش‌تر هم کاسب‌ ایم. در شهرهایِ چنوبی، روزی نیست، که مردم‌شان‌اش روزشان را با انفجار شروع نکنند. و البته، من نظري ندارم!

این شهر پر از چیز‌های خارق‌العاده است، انفجار دیگر امري عادی ست، آن قدر عادی که من در باره‌اش نظری ندارم! "نقض حقوقِ بشر" این جا چندان معنا ندارد، چون همه‌اش نقضِ حقوقِ بشر است؛ من نقض حقوقِ بشر ام؛ همسایه‌ام نقضِ حقوقِ بشر است؛ هم‌کلاس‌ام نقضِ حقوقِ بشر است، همکار‌ـ‌ام نقضِ حقوقِ بشر است، آن فعالِ حقوقِ بشر، نقضِ حقوقِ بشر است...

دیروز صبح شنیدم که قانونی، رئیس مجلسِ نمایندگان‌مان، را به جرمِ حملِ دو کیلوگرم هروئین در دبی گرفته‌اند. من البته نظرِ خاصّي در این باره‌ ندارم، فقط باید بگویم... نه، چندان مهم نیست... نه، بگذار بگویم --گرچه زیاد مهم نیست-- " این موضوع چندان برای‌ام مهم نیست"! همین را می‌خواستم بگویم. گفتم که مهم نیست.

- چرا؟!

چرا؟ نمی‌دانم. شاید... شاید، به خاطر این باشد که، مگر تعجبي دارد؟! خب، این مملکت پر است از چنین آدم‌هایي. اگر روزي این آدم‌ها از چنین کارهایي دست کشیدند، باید تعجب کنی!

خب، خود یونس قانونی این موضوع را رد کرده است، ولی مگر می‌توانستی تصور کنی، قانونی این موضوع را بپذیرد؟!
البته، من نظري ندارم...

۴ دی ۱۳۸۶

آمده‌ام که بنویسم

سرانجام توانستم، وبلاگي در بلاگر بازگشایی کنم و این به‌راستی شاد‌ـ‌ام کرد. از خوشی دیشب خواب به چشمان‌ام نیامد و همه‌اش به این موضوع فکر می‌کردم. می‌خواستم هر چه زودتر روز شود و بروم سراغ‌اش. آخر می‌دانید، این جایي که ما هستیم، پدیده‌اي با ‌عنوانِ ‘الکتریسیته’ هنوز به‌صورتِ کامل اختراع نشده و ما در این‌جا، در سده‌یِ بیست‌و‌یکم، هنوز از این نعمتِ بزرگ یکسره بهره‌مند نشده‌ایم!

این سومین وبلاگي ست که باز می‌کنم. نخستین تجربه‌یِ وبلاگ‌نویسی‌ام با عنوانِ چنگ در سایتِ بلاگفا نزدیک به دو سالِ پیش شروع شد، که هنوز --البتّه، به‌جز مدّتي توقف-- ادامه دارد. امّا اکنون می‌خواهم به این منزلِ تازه اسباب‌کشی کنم و آن جا را رها کنم. دومین وبلاگ‌ام به انگلیسی ست، با عنوان the University Campus، که ادامه دارد. the University Campus در بلاگر است و خیلي دوست‌اش دارم؛ گر چه خیلي پررونق نیست. این موضوع، قسمتي به‌خاطر مخاطبان‌اش و البتّه، قسمتِ مهم‌تر‌ـ‌اش به‌خاطرِ خود‌ـ‌ام است. مدّتِ دو‌ـ‌سه‌ ماهي از عمر این وبلاگ‌ام می‌گذرد.

و اما، حالا این هم سومین وبلاگ. از وقتي که با بلاگر و امکاناتِ بسیار‌ـ‌اش در مقایسه با بلاگفا آشنا شدم، دیوانه‌وار به سر‌ـ‌ام زد که وبلاگِ فارسی‌اي در داشته‌ باشم. ممکن است من از کمبودِ اکسیژن نمیرم، ولی به‌ طور قطع داشتم از کمبودِ امکانات در بلاگفا خفه می‌شدم! اجرایِ بسیاري چیز‌هایِ ابتدایی در بلاگفا میسر نیست، در حالي که این‌جا در بلاگر، مثلِ آب‌خوردن است.

اما، مشکلِ بزرگي وجود داشت. به‌ هر حال، بلاگر هنوز برایِ زبانِ فارسی طراحی نشده است. البتّه، برخي برایِ شروع کارهایي کرده‌اند، که بازگشاییِ این وبلاگ نیز، به‌یمن و برکتِ آن‌ها بوده است، و به‌خاطر این از آنان سپاسگزار می‌باید‌ـ‌ام بود.

مشکلِ اصلیِ من قالبِ وبلاگ بود؛ یا به گفته‌یِ طراحانِ بلاگر فارسی، ‘پوسته’. من به‌دنبالِ پوسته‌اي زیبا و ساده و سبک و سنگیني بودم، که بتوان در آن به‌راحتی به زبانِ فارسی نوشت. اما نیافتم که نیافتم. خود‌ـ‌ام هم که اندک سوادي هم در کدنویسی و این جور مسائل نداشتم، که نیاز‌ـ‌ام را براورده کنم. تا این که دیروز، بسیار تصادفی، به سایتِ بلاگر فارسی برخوردم و در قسمت ‘پوسته‌هایِ فارسی’، پوسته‌هایِ فارسی زیبایی یافتم. اول‌اش، زیاد جدّی نگرفتم. چون این نخستین بار نبود که با پوسته‌هایِ بلاگر فارسی برمی‌خوردم. از بختِ بد، هیچ کدامِ آن پوسته‌ها کار نمی‌کرد و وقتي در بلاگر اعمال‌اش می‌کردم، بلاگر پیامِ خطا می‌داد. اما این یکي مثلِ آن قبلی‌ها نبود. باري، نتیجه‌اش همین است، که می‌بینید. قشنگ است، نیست؟

عنوانِ این وبلاگ را همین گذاشته‌ام که می‌بینید. این ترکیبی‌ ست، از دو واژه‌یِ ‘وب’ و ‘نویس’. این ترکیب را شاید نخستین بار، محمدعلی ابطحی، گرداننده‌یِ وب‌نوشت‌ها به‌کار برده باشد. واژه‌یِ ‘وب’ ترمي ست، که دیگر نمی‌توان برایِ آن در زبانِ فارسی جایگزیني یافت. برابر‌نهاده‌اي که برایِ آن پیشنهاد شده است، یعنی ‘تار’ --و یا، ‘تارنما’ در برابرِ website-- چندان جالب به‌نظر نمی‌رسد. نمی‌دانم شاید روزي آن‌ها هم پرکاربرد شود. اما با ترکیبِ واژه‌هایِ ‘وب’ و ‘نویسِ’ فارسی، می‌توان گروهي از واژه‌ها را ساخت، برایِ مثال، ‘وب‌نویس’ و ‘وب‌نوشت’ و ‘وب‌نویسی’ و ‘وب‌نویسانه’ و مانندِ آن‌ها. پس می‌توان گفت، که این ترکیب واژه‌اي نازا نیست، بل که می‌تواند واژه‌هایِ بسیاري را برایِ زبانِ فارسی به‌ارمغان آورد. ولی آیا ‘تارنما’ نیز این ویژگی‌ها را دارد؟

بگذریم. به‌ هر حال، آمده‌ام که بنویسم. گر چه هنوز، چند مشکلِ خرد‌ـ‌و‌‌ـ‌‌ریز باقی مانده، ولی مهم نیست، راضی‌ ام. خب، ببینیم چه می‌شود.