۶ دی ۱۳۹۶

ماهی خسته

ماهی باید تو دریا باشه.

۵ دی ۱۳۹۶

گنجشکک اشی مشی

از کجا می دانست، من که نگفته بودم. بام ما، که بامی نبود... باید می گفتم که می افتد و بسی ممکن است خیس شود و... 

۱ دی ۱۳۹۶

احمق

دیری بازی عقل کردیم و "احمقانه" خواندند همه را. چه گونه می توانم یکسره احمق شد که شرمسار عقل نباشم؟

۳۰ آذر ۱۳۹۶

جدی

و به راستی، چه گونه بر همه "جدی-بودن های-غمناک" می توان خندید؟

دزد دوچرخه


هیچ وقت دوچرخه نداشتم، وقتی که کودکی بیش نبودم. پدر-ام نادار بود. دوچرخه نمی خرید برای من. نداشت که نمی خرید، پدر بود، ولی.

هیچ گاه یاد-ام نمی آید از او خواسته باشم دوچرخه برایم بخرد. چون می دانستم می گوید دوچرخه را دزد می برد.